بخش ۳۱ - نیرنگ رفیق طرار در دیدن روی زن یار
یار طرار از این به تنگ آمدتیر تدبیر او به سنگ آمد
لاجرم ساخت با زنی بدکارگفت هرجا، زن منست این یار
رفت با زن به خانهٔ آن مردرخ زن پیش مرد یکسو کرد
گفت: خانم به همره مادررفته بودند مدتی به سفر
تازه باز آمدند با شادیسپری گشت عهد ناشادی
هست آزاد و با تمیز این زندر برم همچو جان عزیز این زن
میرود بیحجاب از خانهرخ نپوشید ز مرد بیگانه
چون که آزاد وتربیت شده استهمه جا میرویم دست به دست
هست این زن شریک زندگیمبندهاش مفتخر به بندگیم
وان زن بیعفاف و پر حیلهیک قر و صد هزار غربیله
گفته هر روز راز با مردیخفته هر شب کنار نامردی
خاست بر پای و طاق طاق کناننزد بانو شتافت خندهزنان
روی هم را زمهر بوسیدندراز گفتند و راز پرسیدند
پس بلایه گرفت دست گلینکش ز پرواره آورد پایین
دست خود راکشید کدبانوبه ادب گفتن با زن جادو
که ببخشید چرک و شوخگنمهمچنین چرگن است پیرهنم
زن بدکار گفت وای این چیستاز تو پاکیزهتر به عالم نیست
کفتگوشان چو گشت طولانیخاست بر پای مرد وجدانی
نرمک آواز کرد خاتون راهر دو رفتند و شوی ماند بجا