بخش ۲ - گفتار دوم در خلقت جهان
آن مهندس که این بنا پرداختکس نداند که از برای چه ساخت
دانم این مختصر که در این کاررمزهایی بود فزون ز شمار
منظری هست فوق این منظرفوق او نیز منظری دیگر
فوق و تحتی گمان مبر کاینجاستفوقوتحتاصطلاحماوشماست
اصلهستی و فرع هستی، اوستآنوجودی که میپرستی، اوست
قوهای هست فوق جمله قویمنقسم در تمامت اشیا
قوهٔ کائنات ازو باشدکائنی نیست کان جز او باشد
هرکه زان قوه بیش همره داشتسر عزت بر آسمان افراشت
اندربن قوه رشتههاست بسیسر هر رشتهای به دست کسی
هرکه سررشته بیشتر داردبیشتر زین جهان خبر دارد
هست این رشته نردبان وجودکه بدان می کند وجود، صعود
هرکه در این سفر سبکبار استراهش آسان و سهل و هموار است
وان که سنگین دل است و سنگین بارندهندش به قرب حضرت، بار
تا نشانی بود ز ما و منیشلنترانی است پاسخ ارنیش
پایبند نیاز دارندشهم در این قلعه بازدارندش
گاه گل گشته، گه سبو گرددتا سزاوار بزم او گردد
این جهان همچو نقش پرگارستهمه چیزش ز عدل هموار است
کجی و ظلم را در آن ره نیستبد و خوب و دراز و کوته نیست
همه چیزش ز روی عدل نکوستهرکسی آن کند که درخور اوست
میرود خلق سوی زیباییزاد ره، همت و شکیبایی
آن که را همت و شکیب کم استبه گمانش که ره سوی عدم است
هرکه را نیست ذوق و طاقت و هوشنیمهره می کشد ز درد خروش
دوست دارد قبای رنگینترمیکند بار خویش سنگینتر
بار سنگین و تن ز رخت، گرانمانده واپس ز خیل همسفران
فتد از پای و ریش جنبانددهر را ناکس و دنی خواند
هر چش افزون دهی فزون خواهدبیم و آزش مدام جان کاهد
گر بپرسی از او که این همه چیزچکنی گرد؟ ای رفیق عزیز
دیگری را حدیث پیش آردکه ندارم هر آنچه او دارد
ور از آن دیگران سؤال کنیدکاین همه از چه جمع مال کنید
همه از این قیاس چانه زنندتیر را بر همان نشانه زنند
چهر زببای نو عروس جهانکشت از این ابلهان ز چشم نهان
شد عروسی بدان دلآراییزشت در دیده تماشایی
ورنه گیتی بهشت را ماندخلد عنبر سرشت را ماند
بلکه غیر از جهان بهشتی نیستهمه خوب است و هیچ زشتی نیست
عیب از آنجاست کاوستاد نخستدرس بد داد و راه باطل جست
علمها سر به سر کمال گرفتعلم باطل ره زوال گرفت
به جز این علم اجتماع بشرکه ز باطل شده است باطلتر
توشهای کاندربن سرا باشدخود فزون ز احتیاج ما باشد
جای آرام و آب و نور و هواهست کافی به رفع حاجت ما
لطف و مهر طبیعت اندر دهرسوی ما بیشتر که شدت و قهر
صنعت و پیشه نیز بسیار استهرکه را در جهان یکی کار است
اگر این کین و آز را ابلیسنفکندی به مغزهای خسیس
غم نبودی به روزگار درازنه حسود ونه مفسد و غماز
غم نبودی و چون نبودی غمزیستی دیر زادهٔ آدم