بخش ۱۰ - حکایت حاج واعظ قزوینی
شب آدینه هشتم آبانشد به مجلس خلاف شه عنوان
بی دلیل و بهانه میر سپاهبود شایق به خلع احمدشاه
وکلا جمله واقف از اسراربین بیم و امید گشته دچار
همه سوگند خورده با قرآنبه وفاداری شه ایران
لیک سوگند گشت باد آن شبرفت عهد وفا زیاد آن شب
سیم و زر دیدهٔ صلاح ببستمنفعت عهد مردمی بشکست
وکلا بیبهانه کرده تیارنقشهٔ عزل دودهٔ قاجار
کرد طرح قضیه «یاسایی»دگران گرم مجلسآرایی
نز خدا کرده یاد و نز سوگندکاهرمن بسته بودشان به کمند
گشته مندیلها بدل به کلاهشده نانشان سفید و قلب سیاه
حمله بردند بر شه مظلومچون به طاوس خسته لشکر بوم
من کشیدم زکام تیغ زبانتکیه کردم به صاحب قرآن
با زبان فصیح و منطق راستساختمشان چنان که دل میخواست
چون بکردم مراد خویش اداهیجانی فتاد در دلها
یافتم کز نفوذ آن گفتاراندرین جلسه نگذرد آن کار
سخنی کز دل سخنور خاستدر دل مستمع نشیند راست
شدم از جلسه تا کشم سیگارسپری شد دقیقهای سه چهار
بازگشتم درون جلسه که بودهم درین قصه گرم گفت و شنود
ناگهان بانگ تیر خاست ز درچند تیر از قفای یکدیگر
شیرمردان ز بیم ریزش خونهمه از جلسه ریختند برون
سوی درها شدند ویله کنانلیک سربازشان گرفت عنان
پر دلان یافتند راه فراربخشی از درگروهی از دیوار
مانده من با «امیر جنگ» به کاخرفقا جمله رفته در سوراخ
شد چو مجلس دوباره بر سر پاینیمیاز جمع مانده بود بهجای
جلسه شد ختم تا به روز نهمبامداد مصیبت مردم
چون ز مجلس برون شدیم به کویبود هرجا پلیس در تکوپوی
نه درشکه بهجا ونه خودروشه شکاران پیاده در تک و دو
سوی منزل شدم در آن شب تاردیده گریان ز وضع شهر و دیار
روز آدینه قرب ظهر از درفرخی آمد و دو دیدهٔ تر
گفت از خانه پا منه بیرونکه بریزند خائنانت خون
شب دوشین ز جلسه چون رفتینطق کردی سپس برون رفتی
چند تن آن دم از تماشا جایسوی بیرون شدند برقآسای
از قضا بود واعظ قزوینرفته بیرون ز صحن درآن حین
چون شبیه تو بود بیچاره!شد دچار گروه خونخواره!
کز سر شب حسین و همدستانبه کمین بر در بهارستان
همه همدست با رئیس پلیسشده پنهان به پردهٔ تلبیس
روز تا شام کرده تدبیرتکه شبانگه زنند با تیرت
واعظ بی گنه در آن شب شومشدگرفتار آن گروه ظلوم
چون به قد و صفت مشابه تستبه گمانشان که او تویی بدرست
دم مجلس بگیرش آوردندزیر باران تیرش آوردند
شیخ واعظ گرفت راه فرارخونیان در پیاش به قصد شکار
سوی سرچشمه ره گرفت فقیرخونیانش گرفته در دم تیر
خورده تیرش به شانه وگردنباز سرگرم جان بدر بردن
تا به مسجد نایستاد بجایبر در مسجد اوفتاد ز پای
پهلویش را بکی به دشنه دریددگری حنجرش به کارد برید
هم درین حین کسی رسید از پیبانگ زد بر رفیق خویش که هی
این کس دیگرست یارو نیستدست ازو بازدارکاین او نیست
زین سخن ماند دستشان ازکارهمه بگذاشتند پا به فرار
چون بجستند خونیان زآنجاسرپلیس وپلیس شد پیدا
کاین پلیسان ز بیم معزولیکرده بر تن لباس معمولی
دیدهبانان خونیان بودندیک دو تن هم در آنمیان بودند
واعظ سر بریده را بردندجسم در خون طپیده را بردند
نام او را «بهار» بنهادندوین خبر را به «پهلوی» دادند
چون بیامد طبیب عدلیهسوی بیمارسان نظمیه
از پس بازجستها که نمودشد محقق که او «بهار» نبود
عکس برداشتند از آن مردارتلفون شد به حضرت سردار
بد به مهمانی سفیرفرنگکآمد این مژدههای رنگارنگ
با وزیری که بود نزدش، گفتوآن وز یر این خبر زما ننهفت
این تمنی ز دوستان بشنویک دو روزی ز خانه دور مشو
شد «مدرس» ازین حدیث خبر«بهبهانی» و دوستان دگر
همه دادند سوی من پیغامکه تو فردا منه به مجلس گام
گفتم آن قوم راکه این نه رواستمردن و زیستن بهدست خداست
کان که دوش از اجل نجاتم داددیگری را به جای من بنهاد
هم تواند که در درون سرابسپارد به کام مرگ مرا
این مثل در جهان فسانه شدهکه بود امن، راه دزد زده
حیف باشدکه جلسهٔ فردامن نباشم میان جمع شما
دوستان لابهام نپذرفتندیک دوتن شب به خانهام خفتند
که مبادا برون شوم ز سرایروز شنبه نهم به مجلس پای
زبن سبب روز طرح بیدادینهم ماه و مرگ آزادی
نقل گفتار من کسی نشنیدنالهٔ زار من کسی نشنید