گنج

شمارهٔ ۸۵ - فیض شمال‌

وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)قافیه: الاید۱۲ بیت
ز البرز بزرگ در شمال ریهر شب دم دلکش شمال آید
از باد شمال مشکبو هر دمجان‌ رقصد و دل‌ به‌ وجد و حال‌آید
وز عطر خوش گل و ریاحینشآفات سموم را زوال آید
برفش بگدازد و به شهر اندربس چشمه دلکش زلال آید
امشب ز نسیم‌، سخت خشنودمکز سوی شمال بی‌ملال آید
جنبد به جنوب از شمال آسانو آزاد به بزم اهل حال آید
در محفل ما هوای جانبخششبا روح به فعل وانفعال آید
همراه شمال جانفزا زی ماپیوسته قوافل کمال آید
من رشک برم بدو چو از شوخیبا طرهٔ یار در جدال آید
گاهی صف چپ ازو برآشوبدگه درصف راست اختلال آید
آشوب فتد به زلف یار امااین فتنه مؤید جمال آید
باری نکنم نهان که سوی ماهر فیض که آید ازشمال آید