شمارهٔ ۳۶ - گل سرخ
دوش زندانبان بگشاد در و با من گفتمژده ای خواجه که امروز گل سرخ شکفت
ناگهان اشگم از دیده روان شد زیرایادم از خانهٔ خویش آمد و مغزم آشفت
خادمی آمد و از خانه بیاورد خورشمرد زندانبان آن گریهٔ من با وی گفت
یادم آمد که به فصل گل با دلبر خویشپیش هر گلبن بودیم به گفت و به شنفت
که گلی رنگین چیدم من و دلبر بگرفتساق آن گل را زیر شکن زلف نهفت
گه یکی چید نگار من و بر سینهٔ مننصب کرد آن گل و بوسیدم دستش هنگفت
بجز این دو نشد از باغ گلی چیده که هستگل به گلبن خوش و بلبل به کل و مرد به جفت
دلم آزرده شد از دیدن آن خرمن گلبیم آن بود که بر لب گذرد حرفی مفت