شمارهٔ ۱۱۴ - دختر فقیر
دختری خرد بدیدم به گدایی مشغولکرده در جامهٔ صدپاره نهان پیکر خویش
بود مکشوف به تاراجگه دزد نگاهگرچه در ژنده نهان ساخته بد گوهر خویش
ورچه ز اهل دل و دین رحم طمع داشت ولیبود خصم دل و دین از نگه کافر خویش
حبهای سیم بدو دادم و بگذشتم و سوختبرق چشم تر او خرمنم از آذر خویش
شامگاهان به یکی بیشه شدم بر لب رودناگهان دیدمش آنجا به سر معبر خویش
با لبی خندهزنان میشد و میخواند سرودبه خلاف لب خشکیده و چشم تر خویش
گفتم ای شوخ نبودی تو که یک ساعت پیشسوختی خرمن اهل نظر از منظر خویش
ای ترشرو چه شد آن گریه تلخت که چنینخنده را، کان نمک ساخته از شکر خویش
گفت دارم پدری عاجز و مامی بیمارکه نیارند بپا خاستن از بستر خویش
هست این خندهام از بهر دل خود لیکنگریهام بود برای پدر و مادر خویش