گنج

شمارهٔ ۹۲

در طواف شمع می‌گفت این سخن پروانه‌ایسوختم زین آشنایان ای خوشا بیگانه‌ای
بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمعهریکی سوزد به نوعی در غم جانانه‌ای
گر اسیرخط و خالی شد دلم‌، عیبم مکنمرغ جایی می‌رود کانجاست آب و دانه‌ای
تا نفرمایی که بی‌پروا نه‌ای در راه عشقشمع‌وش پیش تو سوزم گر دهی پروانه‌ای
پادشه را غرفه آبادان و دل خرم‌، چه باکگر گدایی جان دهد درگوشهٔ ویرانه‌ای
کی غم بنیاد ویران دارد آن کش خانه نیسترو خبر گیر این معانی را ز صاحب‌خانه‌ای
عاقلانش باز زنجیری دگر بر پا نهندروزی ار زنجیر از هم بگسلد دیوانه‌ای
این جنون‌ تنها نه مجنون را مسلم شد بهارباش کز ما هم فتد اندر جهان افسانه‌ای