شمارهٔ ۶۳
آن چه شعله است کزان راهگذار میآیدیا چه برقیست که دایم بهنظر میآید
ظلماتیست جهانگیرکه چون سیل روانمژده آب حیاتش ز اثر میآید
زادهٔ فکر من است این که پس از چندین قرنبه سفررفته و اکنون زسفر میآید
دیده بگشای و در آغوش بگیرش کز مهرپسری بر سر بالین پدر میآید
اگر این فتنه گری زان خط سبز است چه باکخوش بود فتنه گر از دور قمر میآید
پا و سر میشکند راه خرابات ولیمرد وارسته ازبن راه بسر میآید
ای دل از کو تهی دست طلب شکوه مدارصبرکن عاقبت آن نخل بهبر میآید
هرکجا بگذرد آن سرو خرامنده بهارخاک راهش به نظرکحل بصر میآید