گنج

شمارهٔ ۶۲

کنون که کار دل از زلف یار نگشایدسزد گر از من آشفته کار نگشاید
بلی ز عاشق آشفته کی گشاید کارچو کار دل ز سر زلف یار نگشاید
ز روزگار در این‌ بستگی‌ چه‌ شکوه کنمدری که بست قضا روزگار نگشاید
در انتظار بسی کوفتیم آهن سرددربغ از آن که در انتظار نگشاید
به اختیار دل این کار بسته بگشایمولی زمانه در اختیار نگشاید
ز اشگ بگذرم و دیده شعله بار کنمکه کارم از مژهٔ اشکبار نگشاید
گل وفا ز نکویان طمع مدار بهارکه غنچهٔ هوس از این بهار نگشاید