شمارهٔ ۵۲
گل مقصود نچید آن که چو من خوار نشدنشد آزاد ز غم هر که گرفتار نشد
یوسف مصر نشد آن که به بازار وجودپیره زالی به کلافیش خریدار نشد
همره نوح نشد، همسر داود نگشتهرکه خدمتگر آهنگر و نجار نشد
از رهش پای مکش دامنش از دست منهفکر یکبار دگر کن اگر این بار نشد
صنما پرده ز رخ برکش و بر قلب فکنکه حجاب رخ زن حافظ اسرار نشد
چهره بگشای و ز چشم بد اغیار مترسکه گل آزرده دل از چشم بد خار نشد
در پس پردهٔ ناموس نهان شو زیراچادر و پیچه حجاب زن بدکار نشد
زن که با حسن خداداده نیاموخت هنرلایق همسری مردم هشیار نشد
دیو پتیاره بود گرچه بود نیکورویزن که با نامزد خویش وفادار نشد
عفت دختر دوشیزه نهالی است بهارکه چو شدکنده ز جا سبز دگربار نشد