شمارهٔ ۴۷
مشتاقی و صبوری با هم قرین نباشداین باشد آن نباشد آن باشد این نباشد
با انگبین لبت را سنجیدهام مکررشهدی که در لب توست در انگبین نباشد
قومی به فکر مشغول قومی به دین گرفتارغافل که آنچه جویند در کفر و دین نباشد
در نکتهٔ دهانت هر کس کند گمانیتا تو سخن نگویی کس را یقین نباشد
ماه فلک ز حسنت خواهد برد نصیبیورنه همیشه سیرش گرد زمین نباشد
خواهم سر ارادت سایم بر آستانتشرمندهام که چیزیم در آستین نباشد
یابد ز دام زلفش صید دلم رهاییگر چشم صیدگیرش اندر کمین نباشد
با ترکتاز چشمش نیکو مقاومت کردحقا که چون دل من حصنی حصین نباشد
گفتم بهار مسکین خواهد گلی ز باغتگفتا خزان رسیده است گل بعد از این نباشد