گنج

شمارهٔ ۹ - جواب بهار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ا۴۳ بیت
ایزدت خر خلق کرد ای کودن شاعرنمارو چرا کن تا کی اندر کار حق چون و چرا
می‌برازد بر تو عنوان خریت ای (‌..)همچو وحدانیت مطلق بذات کبر‌با
از تو ابله‌تر نجستم نیک جستم بی‌خلافاز تو ناکس‌تر ندیدم راست گفتم بی‌ر‌یا
مایهٔ شاعر برون از لفظ خوش،‌علم است و هوشمر تو را نی لفظ شیرین است نی علم و ذکا
زان افاداتی که فرمودی به دیوان ادیبپایگاه دانشت معلوم شد نزدیک ما
وز فراویز نظامی شد مسلم کان جنابتا چه حد بودست با آداب تحقیق آشنا
باد لعنت بر تو تا بر جان وخشوران درودباد نفرین بر تو تا در لفظ مسکینان دعا
کوژ بادا همچو پشت خوشه‌ چینانت کمرچاک بادا همچو چرم پاره‌ دوزانت قفا
بی‌توقف چار چیزت باد اندر چار چیزبی‌تعلل هشت چیزت باد اندر هشت جا
در معایت زهر ارقم در سرایت شور و شیندر گلویت ریسمان و بر دهانت متکا
کف به‌لب چوبت به ... تیرت به‌ دل‌تیزت به ریشغم به‌جان دردت به‌تن تیغت به‌سر بندت به‌پا
چار چیز از چار کس در چار جا بادت نصیبنبود از این چار چیزت جان و تن یکدم رها
در ملا دشنام مردم در خلا دشنام زناین جهان قهر اعادی آن جهان قهر خدا
نی در انگشت تو خوش تر تا در انگشتت قلمبند بر دست تو بهتر تا که در دستت عصا
یادت آید مدتی همچون جعل در ...گرد می کردی زباله زین سرای و زان سرا
روز و شب از دود افیون‌ در بن ریشت خضابسال و مه از لون سرگین در کف دستت حنا
چون گذشتی مهتری لر سوی شهر اصفهانمی‌دویدی پیشبازش با سلام و با ثنا
شعر می‌خواندی به آواز حزین در مدح لرمثنویاتی ز جنس شعر ملا احمدا
خنده‌آور موکبی تشکیل می‌شد زان که بودلر ز پیش و تو ز پس وندر پیت چندین گدا
ور از آن لر چند غازی می‌ربودی داشتیبا گدایان بر سر تقسیم آن جنگ و مرا
‌گشت ناگه آتش جنگ عمومی شعله‌ورشد به دوران فتنهٔ آخر زمان فرمانروا
در جهان دجال‌خویان فرصتی خوش یافتندتا برون آیند از بیغوله‌های اختفا
چون خر دجال بیرون تاختی از ...شد فضای اصفهان از عر و تیزت پر صدا
هوچیانه آمدی از چاه گمنامی برونیافتی گنج ملا جان بردی از کنج خلا
شد الاغ ... لاغ‌باف و لاف‌زن شعرساز و نثرگستر، چس‌نفس پرمدعا
شعر گوید لیک ناهنجار و سرد و بی‌مزهسربسر چون سکهٔ مغشوش قلب ناروا
گاه تازد بر بهار وگاه بر پیشاوریزان که دارد در جگر از صیت هر یک داغ‌ها
وان اساتید خراسان و صفاهان و جنوبنصرت و مسرور و فرخ‌ آن شعاع و آن سنا
وان اساتید ری و گوران و آذربایجانچون رشید و سرمد و رعدی سلیم و دهخدا
او نه‌ تنها شاعران زنده را دشمن بودشاعران مرده را نیز از حسد گوید هجا
نیش‌زن‌ چون عقربست و مرکز زهرش زبانشعرهایش چون رتیلا پشم‌دار و بدنما
چون زمین جی به امساک و ثقیلی مشتهرچون شبان دی به‌ سردی و درازی مبتلا
نام بهمان ژاژخا بنهد ملقلق‌باف‌، لیکخود ملقلق‌باف‌تر صد ره ز بهمان ژاژخا
بس که‌ از الفاظ‌ و ترکیبات‌ ناخوش ممتلی‌استمعدهٔ شعرش عفونت یافته است از امتلا
می‌نهد در پیش‌، ده دیوان ز استادان نظمتا بسازد چامه‌ای خشک و دراز و نابجا
لاجرم‌ هر مصرعش دارای‌ سبکی‌ دیگراستچون بخوانی چامه‌هایش‌، ز ابتدا تا انتها
می‌برد ترکیب لفظ از شاعران مختلفچون کمال و چون‌ نظامی‌ چون ظهیر و صائبا
می‌نهد لفظ نظامی پیش لفظ بوشکورمی کند ترکیب صائب جنب سبک بوالعلا
از غریب و وحشی و سوقی درآمیزد بهمشعرهایی بی‌مزه چون بی‌توابل‌ شوربا
هست از بهر فنای جانت ای عرجون جهلخامه‌ام‌ در دست‌ چون‌ در دست‌ موسی‌ اژدها
چاک بادا حنجرت ای بوم ناخوش زمزمهخاک بادا بر سرت ای شوم کافر ماجرا
بر سرت خاکی که شب از کوچه‌های اصفهانگه به پشت خود کشیدی گه به پشت چاروا
از من ای نادان مشو دلتنگ زیرا گفته‌انداز وفا خیزد مودت وز جفا زاید جفا