گنج

شمارهٔ ۴ - گلستان

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ا۳۹ بیت
نوبهار آمد و شدگیتی دیگرگوناباغ رنگین شد از خیری و آذریونا
رده بستند به باغ اندرکل‌های جوانجامه‌ها رنگین چون لشگر ناپلیونا
سرخ گل خنده زد و مرغ شباوبزگریستاز لب کارون تا ساحل آبسگونا
برگ سبزآورد آن زرد شده شاخ درختکودک نوزاد آن پیر شده عرجونا
گل طاوسی ما نا صنم سامری استعرعر وناژو چون موسی وچون هارونا
ارغوان هست یکی خیمهٔ نورنگ شدهکامده بیرون از خم بقم اکنونا
پیچک لاغر آویخته در دامن سرومثلی باشد از لیلی و از مجنونا
دشت قرمز شد یکپارچه از لالهٔ سرخربخته گویی در دشت فراوان خونا
یا برون‌آمده از خاک و پراکنده شده استبا یکی زلزله‌، گنج کهن قارونا
قطرهٔ باران آویخته از برگ شقیقچون زگوش بت دوشیزه در مکنونا
از پس نرگس آمدگل شب‌بوی سفیدوز پس شب‌بو بشگفت گل میمونا
گونه گون از بریک مرز بنفشه بدمیدوز بر مرز دگر سنبل گوناگونا
دو بنفشه‌است یک‌افرنجی و دیگر طبریطبری خرد است اما به شمیم افزونا
شب‌بو و اطلسی و میخک و میناگوییکرده فرش چمن از دیبه سقلاطونا
شمعدانی‌است فروزندهٔ هر باغ که هستتا مه مهر ز فروردین روزافزونا
بنگر آن‌شب‌بوی صد پر که‌نسیم‌خوش اوبه مشام آید از آذر تاکانونا
سوسن و زنبق با داشتن چند زبانراست چون دانشمندان خمشند اکنونا
لیک با نیم زبان بر گل سوری بلبلبیت‌ها خواند گه سالم و گه مخبونا
گل آزرمی‌ ازشرم سرافکنده به زیرکه چرا غازه کشیده گل آزرگونا
بهرتعلیم شکوفه‌، باد از شاخ درختگه الف سازد گه دال کند گه نونا
وان چکاوک به لب جوی پی صید هوامهمچو مارافسا پیوسته کند افسونا
صبحگه‌جمله گلان‌روی به خورشیدکنندکه بر او هستند از روز ازل مفتونا
شد جهان خرم و خرم شد دل‌های حزینمن چنین محزون چونا که بمانم چونا
چون‌ زیم‌ محزون‌ اکنون که‌جان‌ شد چو بهشتبه بهشت اندر یک دل نبود محزونا
خرمی بر ما شایدکه به سالی زین پیشرخت افکندیم از شهر سوی هامونا
همچو مسعودکه بیرون شد از قلعهٔ نایعاقبت رفتیم از محبس ری بیرونا
دشت البرزکنون جای فقیرانهٔ ماستآن کجا بود نشستنگه افریدونا
فلکی دارد روشن‌، افقی دارد نغزچشم‌اندازی چون دفتر انگلیونا
آفرین باد به البرزکه از عکس وی استهرچه نقش است به سقف فلک گردونا
ما ز البرز دو فرسنگ به دوریم ولیکاو چنان آید در چشم که هست ایدونا
که بر او پیچند ازپرتو خور زربفتاکه در او بافند از ابر سیه اکسونا
چون سردانا مشحون ز هواهای بلندقله‌اش سال و مه از برف بود مشحونا
دامنش چون دل عاشق کمرش چون رخ یاربه هوای خون و خوش‌منظرگی مقرونا
چون به تابستان بر برگ درختش نگریاز درخشانی گواکه بود مدهونا
عرب ار دیدی آن خوب فواکه کانجاستبرنخواندی به قسم والتین والزیتونا
باغ در باغ و گل اندر گل و قصر اندر قصرهریکی قصر یکی جوی به پیرامونا
خاصه آن باغ کجا هست نشستنگه شاهکه بهشتی است فرود آمده از گردونا
کوه اگر حایل آن باغ نبودی بودیاز لب رود ارس تا به لب جیحونا
این چنانست که استاد دقیقی فرمود«‌مهرگان آمد جشن ملک افریدونا»