شمارهٔ ۳۹ - دست شکسته
بشکست گرم دست چه غم؟ کار درست استکسری ز شکستم نه، که افکار درست است
آن را چه خطائیست که رفتار صواب استو آن را چه شکستی است که گفتار درست است
گر دست چپم بشکست ای خواجه غمی نیستدر دست دگر کلک گهربار درست است
فخری نه گر از دست چکد خون به ره دوستگر خون چکد از دیدهٔ خونبار درست است
از سر بگذر تا که ننالی ز غم دستشو بر سر این نکته که بسیار درست است
از دست تو دستم به گریبان نرسد، لیکچندان که برآید سوی دادار، درست است
گر دست پرستار بلرزد به مداوادل رنجه مکن تا دل بیمار درست است
دست جهلاگر که بود راست، فکار استدست عقلاگر بود افکار، درست است
گو بشکند از حادثه صدبار، هرآن دستکز وی نرسد بر دلی آزار، درست است
وان دست که آزار دل مورچهای خواستهرچند درست است، مپندار درست است
اندر ره عشق ار برود دست، چه حاصلگر سر برود در قدم یار، درست است
از دست بهار ار قدحی باده فروریختعهد خم و خمخانه و خمار درست است