گنج

شمارهٔ ۳۳ - در منقبت مولای متقیان

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: است۲۹ بیت
دل من خواهی ای ترک و ندانی که خطاستاز چو من عاشق دلباخته جان باید خواست
دل من خواهی و پاداش مرا بوسه دهیهرکه زینسان دل من خواهد بدهم که رواست
دل من عشق تو را خواست سپردمش به تودل تو را دادم نک هرچه کنی حکم توراست
عشق تو حکمروا گشت بتا بر دل مننیست یکدل که نه عشق ن بر او حکمرواست
ای ببرده دل یک شهر به آراسته رویآفرین باد بر ایزدکه چنان روی آراست
به هوای تو شدم شهرهٔ شهر اینت شگفتنه چو من شهره شود هرکو در بند هواست
نیست جزرنج و بلا بر من از این عشق‌، بلیعشق را چه‌رن نگری یکسره رنج است و بلاست
دژم از چیست سر زلف تو، کش روز و شبانخوابگه بر سمن و رامشگه بر دیباست
به‌خطا خواست‌ز چین مشک سیه‌، مشک‌فروشکه ز چین سر زلف تو همی باید خواست
ماه را نیست چنین روی و چنین جعد بخمسرو را نیست چنین زلف و چنین قامت راست
من خورم خون جگر، دو لب تو سرخ ز چیستمن کشم بار بلا، زلف تو خمیده چراست
آهوی چشمت ای شوخ‌، دل من بفریفتمگر این دل نه دل مدحگر شیر خداست
بوالحسن آنکه بدو فضل به انجام رسیدوآنگه بنهفت توان فضل وی امروزکجاست
ولی ایزد یکتا که به پیش در اوآسمان همچو غلامان رهی‌، پشت دوناست
هر چه بی‌خواهش او گر همه نیکیست بدی استهرچه بی‌طاعت اوکر همه هستی است فناست
کر همه‌عاصی‌، از مهرش‌با عیش و *‌رشی استور همه دشمن‌، از جودش با برک و نواست
نیست دادار و چو دادار ز هر عیب بری استنیست یزدان و چو یزدان به فضایل یکتاست
شد ز روشن دل او روز مخالف تاریشد ز تیغ کج او دین خداوندی راست
آسمانست و زمین هر دو بزرگ آیت حقآسمان از او برپا و زمین زو برجاست
بسته و بندهٔ فرمانش قضا و قدر استکر همه چیز به حکم قدر و بند قضاست
شرف و فخربود آدم را زین فرزندگرچه مردم را فخر و شرف از جد و نیاست
ای ره شیطان بگرفته ز نادانی و جهلره اوکیرکه سوی خردت راهنماست
فرخ آن راکه چنین راهنمای است و دلیلخرم آن راکه چنین بارخدای و مولاست
کر به رزم اندر دیدیش همانا گفتیخصم اوکاه و سرنیزهٔ اوکاه‌رباست
مر خدا را بپرستیدن پیمود رهیتا بدانجا که ستودندش قومی که خداست
بت شکستن را بر دوش نبی سود قدمنیک بنگرکه جز او این شرف و قدرکه‌راست
پای بر دوش نبی سود تواند آن کشزیر پای اندر شمس و فمر و ارض و سماست
آنکه بر جای نبی بسترآفت بگزیدلاجرم بعد نبی صدر خلافت اوراست
این‌چنان گفتم کاستاد سیستانی کفت«‌ترک من بر دل من کامرواکشت و رواست‌»