گنج

شمارهٔ ۲۶۸ - شمار گیتی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)قافیه: انی۷۷ بیت
جهانا چه مطبوع و خرم جهانیدریغا که بر خلق ناجاودانی
نعیم و جحیم است در تو سرشتهو لیکن تو خود فارغ از این و آنی
همه کارهای تو از حکمت آیدز حکمت برون کارکردن ندانی
به‌دستت شماربست ز آغاز خلقتکه با آن شمردن‌، دهی و ستانی
ز فهم بشر این شمار است بیرونکه هست این شمر عالی و فهم‌دانی
کسی کاین شمردن بداند، بداندکه باقی به گیتی چه و چیست فانی
به علم این شمر، یافت مردم نتاندکه بیرون علم است این غیب‌دانی
برون است دانستن سرّ گیتیز قید زمانی و قید مکانی
چو خیطی که صد رنگ باشد بدان بربر آن خیط موری کند دیده‌بانی
زمان‌ها بباید که مر رنگ‌ها راجداگانه بیند به تاریک جانی
گهی سبز بیند گهی زرد بیندگه اسپید و گه سرخ و گه زعفرانی
ولی مرد بیننده بیند به یک دمهمه رنگ‌ها را به روشن‌روانی
برآن نگذرد دیدهٔ مور لیکنتو بینی چو بر وی نظر بگذرانی
جهان همچو آن خیط صدرنگ باشدمن و تو چو موریم از ناتوانی
به قید زمان و مکان پای بستهنه بینیم جز لحظه‌های جهانی
مر این لحظه‌ها را به‌ یک جای بیندکسی کاو ز اسرار دارد نشانی
حسابیست آنجا که پیر تو داندچه دانی تو در نیمه راه جوانی
حسابیست آنجاکه وهم محاسبنیابد از اول قدم نقش ثانی
توان با ریاضت بدان راه بردنچنان چون ز الفاظ‌، ره زی معانی
به صبر و ریاضت توان یافت آن راکه دولت نیاید به کف رایگانی
کسی سر گیتی بداند که جانشبپیوست با عالم جاودانی
جهان خود نباشد مگر این شمردنجهانا تو کی زین شمردن بمانی
همانا نمانی تو هیچ از شمارشکه هم بی‌شماری و هم بی کرانی
نه پیداست اصلت ز بن از قدیمینه پیداست پایت ز سر از کلانی
یکی خواند موهوم وآن یک قدیمتدگر حادث دهری، آن یک ، زمانی
چنان چون تویی کی شناسمت زیراسراسر خیالی، سراسرگمانی
بهٔک‌جا حکیمی بهٔک‌جای نادانبه‌ یک جا زمینی به یک جا زمانی
همانا تو را نیست شکلی معینکه از چشم ِ اندازه دانان ، نهانی
ز هرگوشه کاندر تو بینیم ،چُنینیکی برشده خیمه ی زر نشانی
من ای کاش دانستمی، سخت روشنکه تو برچه لون و چه شکل وچه سانی ؟
حکیمی مراگفت کاین چرخ و انجمبود جسم گردندهٔ باستانی
در آن جسم گردنده پیداست رگ‌هاکه زی ماکند هر رگی کهکشانی
به هرکهکشان اخترانند ،بی‌مَرکه مهریست هر اختری، ازگرانی
به پیرامن مِهرها بر، قمرهابگردند چونان که بینی و دانی
همان پیکرگرد پوبنده باشدیک اختر، بر مردم آن جهانی
مداربست او را و ، اوج و حضیضیقِرانی و بُعدی ،به چرخ کیانی
ازبن جنس ، استارگانند، بی‌مَرکز احصایشان تا ابد با زمانی
که هریک جهانی‌ست واندر درونشجهان‌ها چو اشیا درون ِ أوانی
برون زبن جهان‌ها و زابن آسمان‌هاچه‌باشد؟ یکی‌ژرف ،بین ، گر توانی
ازیرا به نزد خرد راست نایدبه هر روی بی‌حدی و بی‌کرانی
همانا که چیزی‌ست بیرون این حدمکان جُسته، بر ذِروه ی ِ لامکانی
وجودی‌ست آن‌جا کز اندیشه هر دمبه پا دارد و بفکند این مبانی
جهان است محکوم و اوی‌ست حاکموزاویست ،سلطانی و قهرمانی
به فرمان اثند ذرات و ،دارد،به هر ذره فرمانش یکسان‌، روانی
جهان ارغنونست و او ارغنونزنهم از اوست آهنگ و لحن اغانی
نگر کاندرین پهنهٔ بیکرانهکه یارد جز او دعوی پهلوانی
حکیمی دگر گفت نبود جز از اووجودی که از راستی ، «هست» ، خوانی
جهان با همه عرض و طول و نمایشسراسر گمان‌ست و او بی گمانی
حکیمی دگر حسن عالیش خواندکه جوبای اوس‌بند ذرّات ِ دانی
دوان است هر ذره زی حسن مطلقچو عاشق ،به دیدار معشوق ِ جانی
بدان‌، تا چنو خوب گشتن تواندزند گام هر ذره با ناتوانی
گهرها یک از دیگری مایه گیردشتابان درین عرضگاه امانی
چو پرمایه شد سوی بالا گرایدکه یابد ز گم گشتهٔ خود نشانی
فساد ِصور، هست از این ره ،که گوهرپس از پیری و مرگ جوید جوانی
کمالیست ،در هر زوالی، نهفتهکه با هر زوالی رهد جاودانی
لئیم ،از لئیمی ،حسود ،از حسودیپلید از پلیدی جبان از جبانی
گهر سوی اوج است پویا و کردهفنای صور در رهش نردبانی
بکوشد گهر تا که جان گردد و جانبکوشد که جانان شود زین معانی
سوی خیر و نیکی ،دوانند، جان‌هاچو زی سکهٔ خسروی زرکانی
بود در ره عشق گام نخستینبقای نهانی‌، فنای عیانی
چو باقی شود جان به جانان گرایدخود این است در عاشقی گام ثانی
اگر نفس‌ها را بقایی نبودیبه چیزی نیرزیدی این زندگانی
بمان تا که جان مایه گیرد ز دانشز دانش چو جان مایه گیرد بمانی
بود جانت مرغی که بربسته پرشبر آن شو که این بسته پر برفشانی
برافشانی این پر به پرواز و گردیبه یک چشم برهم زدن آسمانی
سوی قوّت و حُسن ، پروازگیرینهی ازپس پشت‌، ضعف و نوانی
از آن پیش ،کِت شه ،به نزدیک خواند،ره قرب شه جوی اگر می‌توانی
رهت‌ سخت نزدیک باشد به‌ حضرتگرت همت شه کنند هم عنانی
من اکنون یکی راه بنمایت ، نوسزد گر درین راه مرکب جهانی
ره خویشتن خواهی و طمع و کینهبهل‌، گام زن در ره مهربانی
ره صدق پیش آیدت وندر این رهبه جز راستی نیست دیگر نشانی
یکی شاه‌راهی‌ست پیوسته زان‌جابه‌شهری کجا شهر مردانش خوانی
جوان‌مردی آن‌جا به کار است وکس رادر آن شهر ندهند ره رایگانی
چو آن جا درآیی برندت به درگهدهندت یکی جامهٔ خسروانی
برندت شبان‌روز هرجای مهمانکشی ازکف دوستان دوستکانی
کتابی گشایند پیشت ادیبانکه از وی شمار دوگیتی بدانی
چوکامل شدی بازگردی به خانهکه درماندگان را کنی میزبانی