شمارهٔ ۲۴۷ - خزان
مگر میکند بوستان زرگریکه دارد به دامان زر جعفری
به کان اندر، آن مایه زر توده نیستکه باشد درین دکهٔ زرگری
به باغ اینچنین گفت باد صباکه چونی بدین مایه حیلت وری
به ده ماه از این پیش دیدمت منتهی دست و خسته تن از لاغری
وز آن پس بهدو ماه دیدمت بازبه تن جامهٔ چینی و ششتری
به سه ماه از آن پس شدی بارورشکم کرده فربه ز بار آوری
به دیدار نو بینم اکنون تو راطرازیده بر تن قبای زری
همانا که توگنج زر یافتیکه کردی بدین گونه زرگستری
به کاه جوانی همی داشتیبه طنازی آئین لعبت گری
کنون گشتهای سختپیر وحریصهمی خواسته، نیزگردآوری
دگرباره دختر شوی ای عجبعجوزه ندیدم بدین دختری
چمن زرفروش است و زاغ سیاهشده زر او را بهجان مشتری