گنج

شمارهٔ ۲۲۷ - بقایی و شعله

وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)قافیه: ه۴۳ بیت
گسترد بهار زمردین حلّهز اقصای بدخش تا در حله
شد باغ چو حجله و گل سوریبنشست عروس‌وار در حجله
هنگام سحر صبا فراز آیدداماد صفت به گل زند قبله
باغ است قبالهٔ گل و در ویاز سبزه کشیده جمله در جمله
وانگه ز بنفشه زیر هر جملتبنوشته خطی چوخط بن مقله
بر پیکر بید، فُستُقی جامه استبر قامت سرو، زمردین حله
بادام‌، سپید جامه‌ای داردکاز برگ بر اوست سبزگون وصله
بر صف درخت ارغوان بنگراز پرچم سرخ، کِله در کِله
آن نرگسک لطیف سر در پیشچون دخترکان خرد از خجله
انبوه گلان چو موبدان هر روزآرند نماز، شمس را جمله
هنگام طلوع‌، روی زی مشرقهنگام غروب‌، روی زی قبله
گلنار چو شعله‌ایست بی‌اخگروان لاله چو اخگریست بی‌شعله
هنگام می است و من از آن محرومآن را که میسر این هنیاً له
بر یاد خدیو پهلوی کز خلقممتاز بود چو از جبل قله
ای شاه‌، فلک به خنجر بهرامبدخواه ترا همی کند مثله
پیکانت ز چل سپر گذر گیردچون کِله کند خدنگت از چله
ای شاه بهار را در این محبسدرباب که گشت مادحت نفله
اندر شب عید و موسم شادیافکند مرا فلک در این تله
هرگاه به گاه بی‌سبب یکبارنظمیه به بنده می کند حمله
یک‌بود و دوگشت‌و تا دوگردد سهکردند مرا دچار این ذله
بودم شب عید خفته در بسترجستند به بسترم علی الغفله
ازکوچه درون باغ بیرونیآهسته درآمدند چون نمله
فخرایی لنگ بود پیش‌آهنگبا او دو سه پادو کج و چوله
اسناد و نوشته‌های من کردنددرهم برهم به گونی و شوله
وانگاه مرا گرفته و بردندچون گرگ که بره گیرد از گله
هرچند اتاق بنده پر بد نیستتختست و فراش و بستر و شله
چای‌است‌ و کتاب ‌و منقل ‌و سیگارشمع و لگن و لگنچه و حوله
لیکن غم کودکان ذلیلم کردکس بوده چو من ذلیل بی‌زله‌؟
گویندکه هفت سال پیش ازایندر خانهٔ تو که داشته جوله‌؟
گویم دو هزار هوچی بی‌دینگویم دو هزار پادو فعله
از میر و وزیر و سید و مولامخدوم الملک و خادم المله
هر روز دوشنبه بد سرای منچون در شب قدر، مسجد سهله
هریک پی استفادتی پویانچون پویهٔ چارپای زی بقله
این‌توصیه‌خواست‌ وان‌ دگر ترفیعوآن توشهٔ راه تاکند رحله
می گشت روا حوایج هریکبی‌منت و مزد، قربه لله
گویندکه «‌شعله‌» و «‌بقایی‌» رابا تو چه روابطی است بالجمله
گویم که ازین دوتن نیارم یادگر بنشینم سه سال در چله
شد محو نشان و نامشان کم عمربگذشت چهار سال در عزله
مرد سفری کجا به یاد آرداز بهمان بغل‌، یا فلان بغله
جز چند رفیق باوفا کز مهردارند به من مودت و خله
با دیگر کس ندارم آمیزشویژه که بود ز مردم سفله
بالله که ز شعله و بقایی نیستاندک یادی درون این کله
ور بود چه بود داعی کتمان‌؟گور پدر «بقایی» و «شعله»