گنج

شمارهٔ ۲۲۶ - ماجرای زمستان

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ه۵۲ بیت
دوش چون برشد آن درفش سیاهگشت پیدا طلایهٔ دی‌ماه
تیره ابری برآمد از بر کوهکه بپوشید پرده بر رخ ماه
وان قنادیل زر فرو مردنداز بر این فراشته خرگاه
بادی از مرز شهریار دمیدکه به پیل دمنده بستی راه
بازگشتی ز بیم بادبزانبه کمان گیر چشم‌، تیر نگاه
سوز سرما گذشتی از روزنراست چون نوک سوزن از دیباه
بر مثال زبان مار، به کامبفسردی کس ار کشیدی آه
برف روشن میانهٔ شب تارچون بهم درشده ثواب وگناه
حال‌ازینگونه بود شب همه شبتا به هنگام بامداد پگاه
برفی افتاد پاک و روشن لیکروز ما جمله تیره کرد وتباه
من ازاین برف قصه‌ای دارمقصه‌ای غم‌فزای و شادی کاه
دوش چون برف بر زمین افتادبرشد از خانه بانک واویلاه
کودکان جمله در خروش و نفیرهریک اندر عزای کفش وکلاه
پسران در غریو و هایاهویدختران در خروش و واها واه
لرز لرزان ز تف برف‌، چنانکه بلرزد ز باد تند، گیاه
همه گرد آمدند در بر منهمچو عشاق گرد مهرگیاه
که زمستان رسید وبرف نشستخیز و پیرایه ده به حجره وگاه
گرد کن توشهٔ زمستانیاز ره وام یا ز دیگر راه
من ز خجلت فکنده سر در ییشکه چه بود این بلیهٔ بیگاه
روزمن شد سیه زبرف سپیدوزکفم شد برون سپید وسیاه
همه اسباب خانه نزد جهودبه گروگان شدست خواه نخواه
وزگرانی چنان شدست ارزاقکه کند پشت خانه‌دار دوتاه
بتر از جمله کاروان زغالدیرگاهیست نارسیده ز راه
نیست موجود حبه‌ای در شهرگویی ازکوره اوفتاده به چاه
وز بهای کلاه وکفش مپرسهمچنان ز ارزش قمیص و قباه
آنچه را ارز بود ده‌، شد صدوانچه را بود پنج‌، شد پنجاه
هرکه اندوخته ندارد سیمگو بیندوز رنج باد افراه
فرصت جمع سیم و زر بندادکار درس وکتاب‌، اینت گناه
عمر من‌، حرفت ادب طی کردنگذرانیده ساعتی به رفاه
لاجرم حرفت ادب بگرفتپس یک عمر، دامنم ناگاه
ازپی پاس فضل ونفس عزیزنشدم معتکف به هر درگاه
بندگی را نیافتم قدریتا ز آزادگی شدم آگاه
خدمت خلق بوده پیشهٔ منبا وفا و خلوص بی‌اکراه
کردهٔ من مرا بست دلیلگفتهٔ من مرا بسست گواه
با چنین حال و با چنین اندوهچکنم لا اله الا الله‌؟
چکنم‌؟ شکر، کایزد ذوالمنشرف و عز من بداشت نگاه
پایگاهم فراترست‌، ار هستجایگاهم فروتر از اشباه
جاه دیدم که بد به چشم خردچاه صد بار بهتر از آن جاه
نام من هست در زمانه بلندچه غم ار هست بام من کوتاه
به کریمان نبرده‌ام حاجتوز لئیمان نبوده‌ام نان‌خواه
زان کسان نیستم که در برشانقدر نام نکو کم است ازکاه
نه از آن مردمم که نشناسندبجز از خلق و دلق و راندن باه
کاین سفیهان شوند عرضهٔ قهرچون کند میر عقل‌، عرض سپاه
به تله ازکمر فتند آخرکاز کمر در تله فتد روباه
زان گروهم که دیری از پس مرگنامشان زنده است در افواه
وین بشرزادگان کوچک راهم گرسنه نماند خواهد اله
*‌*‌
بط نرگفت با بط مادهجوجگان را بدار نیک نگاه
زانکه دربا بدست و توفندهسوده بر هرکرانه ابر، جباه
گفت ماده که بچهٔ بط رانیست جز ابر و بحر دایه و داه
غم طفلان مخورکه روز نخستبچه بط کند به بحر شناه
این قصیده جواب زینبی است«‌ای خداوند آن قبای سیاه‌»