گنج

شمارهٔ ۲۱۲ -بیزاری از حیات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ون۳۷ بیت
مرا دلی است ز دست زمانه غرقه به خونهزار لعنت بر این زمانهٔ ملعون
ز دستبرد حوادث دل و دماغ نماندکه آن قرین ملالست و این دچار جنون
بدان خدای که با چند قطره باران دادبه باد حادثه‌، تخت و کلاه ناپلئون
که تاج و تخت شهی این‌ قدر نمی‌ارزدکه تیر آهی بگشاید از دلی محزون
فلک به دست کسانی سپرد رشتهٔ کارکه در سرشت‌، پلیدند و در منش مطعون
قرایح همه همچون رویه نامطبوعطبایع همه همچون قریحه ناموزون
حرام ساخته بر خلق زندگی و به خویشحلال داشته مال و مباح ساخته خون
اگر به زندان‌، حلق پسر برند به تیغبه تعزیت نبود مادر و پدر مأذون
وگر بخواهد نعش پسر ز زندانبانپدر به زندان گردد بدین گنه مسجون
مرا ز نیستی و مرگ بیم و وحشت نیستکه لذتی نبرم زین حیات ناموزون
چه تندرست و چه بیمار، پیش دیدهٔ منخوش است مرگ، چو لیلی به دیدهٔ مجنون
برابر است مرا فکر زندگانی و مرگنه از یکی متنفر، نه بر یکی مفتون
جهان به دیدهٔ من گلشنی است رنگارنگحیات در بر من نعمتی است گوناکون
ولی چو از پس یک عمر، بایدم مردناگر بمیرم اکنون‌، نباشمی مغبون
مبین که نیست تو را در جهان عدیل و قرینببین به دیدهٔ عبرت به رفتگان قرون
بسا کس از در سمج اجل درون رفتندولی از آن همه یک تن نیامده است برون
یکی نیامد از آن رفتگان که گوید بازبه کس چه می‌گذرد، چون بمرد و شد مدفون
کجاست نفس بهیمی و چیست عقل شریفکجاست روح که از تن رود چو ربزد خون‌؟
به جز شگفتی و حیرت همی چه افزاید؟از آنچه دیدی و گفتند گونه گونه سخون
نشد یقین و مسلم نداشت ذوق سلیمکه روح آدمی و نفس چند باشد و چون
بسا کسا که بمردند و رفته‌اند از یادهمی به خواب من آیند هر شبم اکنون
چه حکمتی است که بینیم ما به عالم خواببسی مثال که باشد به راستی مقرون‌؟
به کودکی ز جفای مربیان‌ بودمستمکش و عصبی، تلخکام و خوار و زبون
نیافتم خورش خوب از آنکه گفت پدرکه هوش طفل شود کم چو یافت لقمه فزون
به هجده سالگی اندر، پدر بمرد و مراسپرد با دو سه طفل دگر به دهر حرون
نه ثروتی که توان برد راه در هر جاینه بنیتی که توان کرد پنجه با هر دون
چه رنج‌ها که کشیدم به روزگار درازچه رنگ‌ها که بدیدم ز دهر بوقلمون
اگر نبود به دستم بضاعتی مکفیولیک بود به مغزم‌، قریحتی مکنون
مرا به روز و شبان مونسی نه‌، غیر کتابکه بد به مخزنم اندر، کتاب‌ها مخزون
از آن سپس منم و نظم و نثر و علم و هنرکه هریکی را خصمی است‌ چیره چون گردون
من از حسود به رنجم ولی هزاران شکرکه نیست با حسد و رشگ‌، خاطرم مقرون
مراست روحی خالی ز عجز و ذلت و ضعفمرا دلی است مبرا ز مکر و کید و فسون
پدر به عفت و شرمم چنان مؤدب ساختکه گشت شرم و حیا با ضمیر من معجون
حیا به شرع پیمبر بزرگ‌تر صفتی استولی دریغ که من زین صفت شدم مغبون
حیا برفت و وقاحت به جای او بنشستزمانه گشت دگرگون و خلق دیگرگون
چو نظم بگسلد و پی سپر شود آدابادب‌نخوانده‌ قوی گردد و ادیب زبون
شود دلیل هنر، کذب و خودستایی و لافدلیل بی‌هنری‌، خامشی و صبر و سکون