گنج

شمارهٔ ۲۰۳ - تجرید و منقبت

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رداشتن۳۵ بیت
دل ز دل بردار اگر بایست دلبر داشتندل به دلبر کی رسد جز دل ز دل برداشتن
دلبر و دل داشتن نبود طریق عاشقانیا دم از دل داشتن زن یا ز دلبر داشتن
عشق‌ را شهوت چو رهبر گشت عشقی کافر استبا مسلمانی نشاید عشق کافر داشتن
بندهٔ نفسی مرو زی عشق کت ناید درستسوی دریا رفتن و طبع سمندر داشتن
عقر کن خنگ هوس را تا توانی زیر گامسطح این چرخ محدب را مقعر داشتن
شو که از راه مجاز آری حقیقت را به‌ دستنی مزاج خویش را هر دم فروتر داشتن
ای زده دست طلب در دامن نفس پلیدبایدت آن دست را پیوسته بر سر داشتن
نفس را بگذار تا ز آفاق و انفس بگذریسنگ را درهم شکن خواهی اگر زر داشتن
بشکن این آیینهٔ زنگار سود نفس راتا توانی چهره پیش مهر انور داشتن
شو مجرد تا در اقلیم غنا گیری قرارکاین‌چنین کشور به کف ناید ز لشگر داشتن
گر توانگر بود خواهی بایدت در هر طریقناتوانگر بودن و طبع توانگر داشتن
در تکاپوی طلب واپس‌تر است از گرد راهآنکه بنشیند به امید تکاور داشتن
ای برادر هرچه هستی هیچ شو در راه دوستتا توانی جمله اشیا را برابر داشتن
ای پسر باید پی تسخیر شهرستان دلدل ز جان بگرفتن و جان دلاور داشتن
ترک‌ خود کن ای‌ پسر تا هر چه‌ خواهی آن کنیاینت ملک و اینت جاه و اینت کشور داشتن
با سپاه جهد کن تسخیر ملک معرفتتا توانی جمله گیتی‌ را مسخر داشتن
پیش شاهنشاه کل ننگ است در شاهنشهیخان خاقان یافتن یا قصر قیصر داشتن
بلکه باید ملک معنی را گرفتن وانگهیقیروان تا قیروان دریای لشکر داشتن
چشم صورت‌بین ببند ای دل که نبود جز گزافطرهٔ تاریک و رخسار منور داشتن
نیز ناید در نظر جز ریشخند کودکانسبلت افشانده و ریش مدور داشتن
مانوی کیش‌ است در کیش حقیقت آنکه خواستدیدهٔ حق‌‌بین به دیوان مصوّر داشتن
چیست نمرودی خلیل‌الله را هشتن ز دستوانگه از کوری نظر بر صنع آزر داشتن
رو به کنج عافیت بنشین که از دریوزگی استکنج دارا جستن و ملک سکندر داشتن
چیست دون‌طبعی هوای خسروی کردن به‌دهربا نشان خدمت از فرزند حیدر داشتن
بوالحسن خورشید آل مصطفی کاید درستبا ولایش تاجی از خورشید بر سر داشتن
حجه هشتم رضا، شاهی که بتوان با رضاشهفت چرخ نیلگون را زیر چنبر داشتن
هرکه امروز از صفا محشور شد در حضرتشبایدش آسایش از فردای محشر داشتن
نعمت دنیا و عقبی بر سرکوی رضاستبا رضای او توان نعمای اوفر داشتن
ای طلب ناکرده و نادیده احسان امامشایدت دل را بدین معنی مکدر داشتن
رو طلب کن با دل بیدار و چشم اشکبارتا ببینی آنچه نتوانیش باور داشتن
چون‌ توئی کاهل‌، چه‌ می‌خواهی که‌ از بی‌ دولتیستبینوای کاهل امید از توانگر داشتن
پادشاهی نیست آن کز روی غفلت چند روزبر سر از دود دل درویش افسر داشتن
منصب شاهنشهی چبود؟ مقام بندگیبر در نوباوهٔ موسی بن جعفر داشتن
ای به غفلت در پی اکسیر دنیا کنده جانبایدت در بوته ابن یک بیت چون زر داشتن
«‌این ولی‌الله این اکسیر اعظم این امامخاک شو تا زر شوی‌، این کشتن این برداشتن‌»