شمارهٔ ۱۵۷ - تغزل
جلوهگر شد شب دوشین چو مه عید صیامکرد از ابرو پیوسته اشارت سوی جام
یعنی ای باده کشان باده حلال است حلالیعنی ای دلشدگان روزه حرام است حرام
مه من نیز پی رؤیت فرخنده هلالهمچو خورشید فراز آمد از خانه به بام
تا همی ابروی او دیدم من با مه نوهیچ نشناختم آیا مه نو هست کدام
شد او بیهده جویای هلالی ز سپهرمن از آن روی نکو یافته صد ماه تمام
تا بدیدیم سپس با دل خرم مه نواینچنین گفتم با آن صنم سیماندام
ای دو یاقوت روان تو مرا قوت روانهله وقت است که از لعل تو برگیرم کام
زانکه من بوسهٔ سی روزه ز تو خواهانمهین ادا کن تو مرا آنچه به من بودت وام
همچو طاووس به پا خیز و بریز از دل بطبه قدح بادهٔ گلرنگی چون خون حمام
داد دل بستان از باده درین فرخ عیدکه مه روزه ز جان و دل ما برد آرام
باده بگسار و به جای شکر و نقل بخوانهر زمان مدحت مخدوم من آن صدرکرام