گنج

شمارهٔ ۱۴۶ - رزم‌نامه

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: نگ۳۴ بیت
می فروهل زکف‌ای ترک و به یک‌سو نه چنگجامهٔ جنگ فروپوش که شد نوبت جنگ
باده را روز بیفسرد بهل باده ز دستچنگ را نوبت بگذشت بنه‌ چنگ ز چنگ
رخ برافروز و رخ خصم بیندای به قیرقد برافراز و قدخصم دوتا ساز چو چنگ
از بر دوش‌، تفنگ‌افکن و آسوده گذارلختی آن دو سر زلف سیه غالیه رنگ
نه که آن روی سیه گردد ازگرد مصافنه که آن زلف سیه گردد از دود تفنگ
زلف تو مشک است ازگرد نفرساید مشکروی تو ماه است از دود نگیرد مه زنگ
همره تعبیه بشتاب سوی دشت نبردچون به‌دشت اندر آهو و به کوه اندررنگ
آهویی چون تو ندیدستم کاندر پیکاربدرد پهلوی شیر و بکند چشم پلنگ
جز تو هرگز که شنید آهو با درع و کمانجزتو هرگزکه شنید آهو با تیر خدنگ
آهویی لیکن پروردهٔ آن‌دشت که هستآهوانش را امروز به شیران آهنگ
خطهٔ ایران منزلگه شیران که خداشنام پیروزی بنگاشته برهر سر سنگ
کشوری جای مه آبادی و شاهان مدیمهترانی چو کیا مرز و چو آذر هوشنگ
آنکه جمشیدش برکرد زکیوان دیهیموانکه کاوسش بنهاد به گردون اورنگ
شاه کیخسرو او برد حشم تا در مصرشاه گشتاسب اوراند سپه تا درکنگ
شاه دارای کبیرش ز خط وادی نیلتا خط وادی آموبه درآورد به چنگ
تیردادش زد بر دیدهٔ یونانی تیراردشیرش زد بر تارک رومانی سنگ
بست شاپورش دست ملک روم به یشتکرد بهرامش بر پای مهان پالاهنگ
چندگه کیش زراتشتش آراست برویزآن سپس دولت اسلامش نو کرد به رنگ
ملک منصوری او از در ری تا در چینملک‌محمودی اواز در چین تالب گنگ
لشکر دولت سلجوقش بسپرد به کاماز خط باغ ارم تا چمن پور پشنگ
داشت فرهنگ هزاران ز ملک اسمعیلهم ز عباس شهش بود هزاران فرهنگ
به گه دولت تهماسب شهش روز و شبانبه یکی جای غنودند بهم گور و پلنگ
گرچه بد دولت ایران به گه نادرشاههمه تیغ و همه تیر و همه رزم و همه جنگ
لیک ازآن رزم بد ایران را آسایش و بزمهم از آن جنگ بُد ایران را آرایش و هنگ
هرکجا یک ره یکران ملک پای نهاداز سرفخر برافراشت سر از هفت اورنگ
دشمنش خیر ندیده است جز از دست اجلخصم او کام نبرده است جز از کام نهنگ
هست ایران چوگران سنگ‌و حوادث چون سیلطی شود سیل خروشان وبجا ماند سنگ
بینم آن روز که از فر بزرگان گرددساحت ایران آراسته همچون ارژنگ
کارگاهی ز پی کاوش در هر معدنایستگاهی ز ره آهن در هر فرسنگ
مردمانی همه با صنعت و با فخر و غرورکه ز بیکارگی و تن‌زنی آیدشان ننگ
بن هر چاه فرو برده به پشت ماهیسر هر قصر برآورده به اوج خرچنگ
رستنی رسته به هر مزرعه دشت اندر دشتبارها بسته بهر دهکده تنگ اندر تنگ
نکته‌ها کرده ز بر مرد و زن از گفت بهارعوض گفتهٔ تازی و روایات فرنگ
تا جهان است بود دولت مشروطه به پایجیش ما غالب و شاهنشه ما با فرهنگ