گنج

شمارهٔ ۱۱۴ - بهاریه

وزن: مفاعیل فعولن مفاعلنقافیه: ر۱۹ بیت
مرا داد گل پیشرس خبرکه نوروزرسد هفتهٔ دگر
مرا گفت گذر کن سوی شمالکه من نیز بدان‌جا کنم گذر
چو فارغ شوم از کار نیمروزشتابم به سوی ملک باختر
به لشکرگه اسفندیار نیوبه دعوتگه زردشت نامور
ز من بخش بهر بوم و بر نوبدز من برسوی هر گلستان خبر
بگو تا نهلد آفتاب هیچز آثار غم‌انگیز دی اثر
همان باد بروبد به کوه و دشتخس و خار و پلیدی ز رهگذر
همان ابر فشاند به راه ماگلاب خوش و مشگ و عبیرتر
بگو نرگس بیمار را که هانز یغمای زمستان مکن حذر
که از عدل من ایمن توان غنودبه هرگلشن‌، در زیر هر شجر
هم از راه به راهی توان گذشتبه سر بر طبق سیم و جام زر
کنون همره خرم بهار، منکنم ازگل وسرو و سمن حشر
فراز آیم و سازم به باغ‌، بزمگشایم ز نشاط و سرور در
بگو بلبل خاموش را که خیزیکی منقبت نغزکن زبر
کزین پس به‌ دو سه هفته سرخ گلرسد با رخ خوی کرده از سفر
بسان رخ زوار شاه طوسرضا پاک سلیل پیامبر
مه برج رسالت که صیت اوستچو مه پاک و چو خورشید مشتهر
اگر دنیویئی سوی او گرایوگر اخرویئی سوی او گذر
که بر خوان عمیم ولایتشنعیم دو جهانست ما حضر