شمارهٔ ۱۱۱ - عدل مظفر
کشور ایران ز عدل شاه مظفررونقی از نوگرفت و زینتی از سر
عدل ملک ملک را فزود و بیاراستروزافزون باد عدل شاه مظفر
پادشاه دادگر مظفر دین شاهخسرو روشندل عدالتگستر
کرد بهنام ایزد این ملک سره کاریتا سره گردید کار کشور و لشکر
انجمن عدل را به ملک بیاراستدست ستم را ببست وپای ستمگر
مجلسی آراست کاندرو ز همه ملکانجمن آیند بخردان هنرور
خواست به هم اتحاد دولت و ملتتا بنمایند خیر ملک وی از شر
کشور آباد شد به نیروی ملتملت منصور شد به یاری کشور
یاری داور به عدل شاه قرین شددولت و ملت از آن شدند توانگر
گوئی ناید همی ز دست تهی کارآری در این سخن به خردی منگر
مردی کز نیروی دو دست برومندبازگشاید هزار سد سکندر
زان دو یکی را اگر ببندی بر پشتمرد به یک دست عاجز آید و مضطر
دولت و ملت دودست و بازوی شاهندشاه مر این هر دو را گرامی پیکر
یک به دگر کارها همی بگشایندگر نشکیبد یکی ز یاری دیگر
دولت و ملت چو هر دو دست بههم دادپای به دامن کشد عدوی سبکسر
دولت و دین هر دو توأمند ولیکناین دو پسر راست عدل و قانون مادر
مادر باید که پرورد پسر خویشقانون باید که ملک یابد زیور
ملک تبه گردد از تطاول سلطاندهکده ویران شود ز جور کدیور
ملکی کاو راست عدل و قانون در دستسر بفرازد همی به برج دوپیکر
راست چنان چون بزرگ کشور ایرانکاین همه دارد ز فر شاه فلکفر
نیست شگفتی گر اینچنین بود این ملکدست به دندان مخای و بیهده مگذر
بنگرکاین ملک باستانی از آغازجایگه عدل و داد بود و نه زیدر
ملک کیومرث بود و کشور جمشیدجای منوچهر بود و بنگه نوذر
این بود آن کشوری که داد به کاوسطوق و نگین و سریر و یاره و افسر
طوس سپهبد درو فراشته رایترستم دستان در او گماشته لشکر
نامهٔ هریک بخوان و کردهٔ هریکوین سخنان مرا به بازی مشمر
زاد پیمبر به گاه دولت کسریفخر همی کرد ازین قضیه پیمبر
گفت بزادم به عهد خسرو عادلبنگر کاین گفته خود چه دارد در بر
مدحت نوشیروان نگفته بدین قولبلکه نبی عدل راست مدحت گستر
تا که شوند این ملوک دولت اسلامزبن سخن او به عدل، قاصد و رهبر
شکر خداوند را که خسرو ایراننیک نیوشید این کلام مشهر
منظری از عدل بس بلند برافراشتظلم درافتاد از آن فراشته منظر
عدل انوشیروان اگر نشنودیروروبکره ببین به نامه ودفتر
وانگه بنگر به عدل این ملک رادعدل انوشیروان به یاد میاور
احسنت ای پادشاه مملکتآرایاحسنت ای خسرو رعیتپرور
تو غم مردم همی خوری به شب و روزغمخور توکیست؟ پادشاه گروگر
ملک تو شاها یکی عروس نکوروستکاو را جز عدل و داد نبود شوهر
یکچند این خوبرو عروس نوآئینداشت به سربریکی پلاسین معجر
عدل تو با دیبه و پرند ملونآمد و برداشت این پلاس مقیر
لیک دریغا که روزگار بنگذاشتکزتو رسد ملک را طرازی دیگر
بر سر و بر افسر تو خاک فرو بیختاین فلک باژگون که خاکش بر سر
مویه کند بر تو خسروانی دیهیمناله کند بر تو شهریاری افسر
اخترت از آسمان ملک برون شداز ستم آسمان و کینهٔ اختر
بودی یکچندگاه غمخور این خلقرفتی و زینان یکی نبردی غمخور
بر تو مقدر بد این قضا ز خداوندکس نچخیده است با قضای مقدر
ملک بماندی و زی بهشت براندیملک چرا ماندی ای بهشتی منظر
کاخی از عدل برنهادی و آنگاهتفت براندی ازین کهن شده معبر
قومی بینم به سوکواریات ای شاهجامه ز غم کرده چاک و دیده ز خون تر
رفتی و پور تو شد برین گره خلقبارخدای و امیر و سید و سرور
ماه اگر شد نهان عیان شد خورشیددریا گر شد فرو برآمد گوهر
شاها اینک توئی نشسته بر اورنگبر اثر آن خدایگان مظفر
داد همی ده که دادگر ملکان راایزد پاداش داد خواهد بی مر
یاور شو خلق را به داد، به دنیاکرت به عقبی خدای باید یاور
محضرکنکاش محضریست همایونفر و بهی جوی ازین همایون محضر
ملک پدر را ز عدل و دادکن آبادای به تو ملک پدر پسنده و درخور
شاها دانی که ملک ایران زین پیشبود چوآراسته یکی شجرتر
بود به گردش ز عدل کنده یکی جویآبی دروی روان به طعم چو شکر
زان پس چیدند ازو بسی بر امیدبردهد آری چو شد درخت تناور
شاخه کشید این درخت تا گه کسریوانگاه از چرخ خواست کردن سر بر
زان پس گه گاهی این درخت برومندخسته همی شد زتیشهٔ فتن وشر
تاکه درین زشت روزگار ستردندجور و ستبداد، شاخ و برگش یکسر
چندان کز آنکشن درخت بهجا ماندشاخی فرسوده وشکسته و لاغر
وآنگه آسیب تندباد حوادثخواست فکندنش ناگهان ز بن اندر
کامد فرخنده باغبانی پیروزناگه و آورد آب رفته به فرغر
آبی انگیخته ز چشمه حیوانآبی آمیخته به شربت کوثر
آبی بر باد داده خرمن بیدادآبی آتش زده به کشت ستمگر
آبی عدلش بهنام خوانده خردمندآبی آزادیش ستوده هشیور
آبی از رهگذار دانش وبینشبرد سوی آن درخت دهقانپرور
آبروان کرد و خود برفتو از این نخلشاخی و برگی دمید ناقص و ابتر
آب ازو برمگیر گرش ببایدشاخ برومند و برگ خرم و اخضر
آب همی ده به کشور ازکرم و دادوآتش برزن به دشمن از دم خنجر
جانب خاور هم ازکرم نظری کنای ز تو فر و بهای خسرو خاور
نشگفت ار به شوند از نظرتوکز نظر آفتاب سنگ شود زر
سوی خبوشان یکی ببین که نیوشینالهٔ چندین هزار مادر و دختر
بنگر تا مستمند وگریان بینیشوهر و زن را به فرقت زن و شوهر
گفت حکیم این گره نهال خدایندواستم استمگران چو بادی صرصر
تا بههم اندر نیوفتند و نخوشندیک نظر ای باغبان بر ایشان بگمر
بگمر چندی نظر بر ایشان و آنگاهمیوهٔ شیرین چن وشکوفهٔ احمر
ملک درختیست نغز و ربشه او عدلربشه قوی دارکز درخت چنی بر
شاه کجا سوی عدل و دادگرایدبازگراید بدو عنایت داور
گوید الملک لایدوم مع الظلمآنکه خدایش بسی ستوده ز هر در
قول پیمبر به کار بند و میازارخاطرمورضعیف وپشهٔ لاغر
عدل و سخا وتوان و دانش بگزینتاکه جهانت شود دورویه مسخر
گفتم مدح توبا طریقی مطبوعمرهمه را نیست این طربقه میسر
گرچه هم اندر غزل توانم گفتنغمزهٔ مردم فریب وچشم فسونگر
لیک نگونم بویژه اکنون کز شعرحکمت جویند نی گزاف وکر و فر
نشکفت ار حکمت آید از سخن منکزسنگ آید همه زلال مقطر
**
اکنون ز امر خدایگان خراسانراست بود محضری بدین بلد اندر
محضری آراسته ز عدل که پیششسطح سپهر محدب است مقعر
چونفلکاستاینخجستهمجلس عالیدانشمندان در او فروزان اختر
دیر نمانده است کز خراسان شاهاسوی ری آیند بخردان هشیور
وزپی اصلاح ملک وفره خسرودانشمندان کنند آنجا محضر
ای ملک راد شادمانه همی زیوی عدوی شاه رنج و درد همی بر
تاکه بود عدل برگزبدهتر از ظلمتاکه بود نفع خوشگواراتر از ضر
ملک تو آباد باد و جان تو خرسندجسم تو بیرنج باد و عیش تو بیمر