شمارهٔ ۱۰۶ - شب و شراب
شب خرگه سیه زد و در وی بیارمیدوز هر کرانه دامن خرگه فروکشید
روز از برون خیمه در استاد و جابجایآن سقف خیمهاش را عمداً بسوزنید
گفتی کسی به روی یکی ژرف آبگیرسیصد هزار نرگس شهلا پراکنید
یارب کجاست آنکه چو شب در چکد به جامگویی به جام، اختر ناهید درچکید
چون پر کنی بلور و بداری به پیش چشمگویی در آفتاب گل سرخ بشکفید
همبوی بید مشگست اما نه بیدمشگهمرنگ سرخ بید است اما نه سرخ بید
آن می که ناچشیده هنوز، از میان جامچون فکر شد به مغز و چو گرمی به خون دوید
گر پر وی نبستی زنجیرهٔ حباباز لطف، می ز جام همی خواستی پرید
زو هر جبان دلیر و بدو هر سقیم بهزو هر ملول شاد و بدو هر خورش لذیذ
بر نودمیده خوید بخوردم یکی شرابخوشا شراب خوردن بر نودمیده خوید
از شیشه تافت پرتو می ساعتی به مرزنیرو گرفت خوید و به زانوی من رسید
گویم یکی حدیث به وصف شب و شرابوصف شب و شراب ز من بایدت شنید
دوشینه خفته بودم در باغ نیمشبکامد خمار منکر و خوابم ز سر پرید
کردم نگاه و دیدم خیل ستارگانبر آسمان شکفته چو بر دشت، شنبلید
رفتم سوی کریچه که قفل خمار رااز شیشهٔ نبید به چنگ آورم کلید
در شیشهٔ نبید فروغی نیافتمگفتی نبوده است درو هیچگه نبید
از خانه تافتم سوی دکان میفروشکزوی مگر توانم یک شیشه می خرید
رفتم درست تا به سرکوی گبرکانناگه سپیده دیدم کز کوه بردمید
نزدیک دکه رفتم ناگه فروغ صبحبرزد چنان که پردهٔ ظلمت فرو درید
در کوفتم به ستی و آواز دادمشچندان که پیر دهقان از خواب خوش جهید
بگشود لرز لرزان در وز نهیب منگفتی همی که خواست رگ جانش بگسلید
گفت ار به حسبت آمدهای اندر آی، لیکبیگاه چون تو محسب سهم کس ندید!
گفتم که بادهخوارم، نی مرد حسبتمایزد مرا نه از قبل حسبت آفرید
صبحست می بیار که مغز از فروغ میروشن شود چو غرهٔ صبح از فروغ شید
دهقان از این حدیث به من بردرید چشموانگاه چون پلنگ یکی نعره برکشید
گفتا که خواب من ببریدی به نیمشبای میپرست عیار ای شبرو پلید
گفتم مساز عشوه که اینک فروغ روزپیش دکانت مطرف زربفت کسترید
گفت این نه نور روز است این زان قنینههاستکاستاد شامگاهان پیش بساط چید
گفت این و خشمناک یکی پردهٔ ستبرناگاه در برابر دکان فرو هلید
صبحی تمام بود و چو آن پرده برفتاددر حال شب درآمد و استاره شد پدید
وانگه به جام ریخت از آن زرد مشکبویگفتی درون جام گل زعفران دمید
گر زور می نبود کس از خواب نیمشببا زور اهرمم نتوانست جنبنید
گر قوت شراب بدید و حیلتشگرد حیل نگشتی پیوسته ارشمید
باشد بهار بندهٔ آن شاعری که گفت«رز را خدای از قبل شادی آفرید»
من این قصیده گفتم تا ارمغان برمنزدیک آنکه هست درش کعبهٔ امید
دانا عزیز شد که چنو حامیئی گرفتدانش بزرگ شدکه چنو مامنی گزید
بس شاه و شاهزاده کِم از روی احترامبنشاخت لیک قلب من از صحبتش کفید
بس میر و بس وزیر کِم از طبع چاپلوسبنواخت لیک خوی حسودش مراگزید
هرگز نشد ز داهیهٔ دهر تلخ کامآن فاضلی که چاشنی مهر او چشید
ای خواجهٔ کریم! برآمد زمانهایکز هجر حضرت تو دل اندر برم تپید
دژخیم دهر دیدهٔ آمال من به عنفبربست و گوش خویش به سیماب آکنید
در باغ دهر تازه گلی بودم ای دریغکم دهر ناشکفته ز شاخ مراد چید
هر نوگلی که از سر کلکم شکفته گشتدر حال خار گشت و به پای دلم خلید
نام نکو فروخت کسی کاو مرا فروختنام نکو خریدکسی کاو مرا خرید
پستان مام و سفرهٔ بابست اصل مردآن منج گم شودکه گل ناروا مکید
بذر هنر به مرز امل کشتم ای دریغکم داس دهرکشتهٔ آمال بدروید
چون روزگار سفله ندانست قدر منکس را چه انتظار ازو بایدی کشید
شد بیتو یاوه دست وزارت که درخور استانگشتری جم را انگشت جمشید
نشکفت اگر زمانهٔ جانی ترا نخواستدارم عجب که با تو چگونه بیارمید
دیریست کاین زمانهٔ بدخوی سفلهطبعبا سفلگان چمید و ز آزادگان رمید
اصل تناسب است یکی اصل استوارنتوان به جهد با منش این جهان چخید
آزادمردی و خرد و پاکی نیتبا بدخویی و ددمنشی توأمان که دید
چندی ز روی حیف درخشنده گوهریدر پارگین شغل و عمل با خزف چمید
منت خدای راکه به فرجام رسته گشتاین گوهر شریف از آن ورطهٔ پلید
دامان ما اگرچه شد آلودهٔ نیازلیکن وجود پاک تو ز آلودگی رهید
بر آن کتابها که بماند از تو یادگارخواهند جاودان زه و احسنت گسترید
غرمی رمنده بود مرا طبع و این شگفتکاندر بسیط مهر تو به آسودگی چرید
زین دست شعر گفت نیارند شاعرانکز خشکبید، بوی نخیزد چو مشک بید