گنج

شمارهٔ ۱۰۵ - پند پدر

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ید۴۷ بیت
نوروز و اورمزد و مه فرودین رسیدخورشید از نشیب سوی اوج سر کشید
سال هزار و سیصد و هشت از میان برفتسال هزار و سیصد و نه از کران رسید
سالی دگر ز عمر من و تو به باد شدبگذشت هرچه بود، اگر تلخ اگر لذیذ
بگذشت بر توانگر و درویش هرچه بوداز عیش و تلخ‌کامی، وز بیم و از امید
ظالم نبرد سود، که یک سال ظلم کردمظلوم هم بزیست که سالی جفا کشید
لوحی است در زمانه که در وی فرشته‌ایبنمود نقش هرچه ز خلق زمانه دید
این لوح در درون دل مرد پارساستوان گنج بسته راست زبان و خرد کلید
جام جم است صفحهٔ تاریخ روزگا‌رمانده به یادگار، ز دوران جمشید
آنجا خط مُزوّر ناید همی به کارکایزد ورا ز راستی و پاکی آفرید
خوب و بد آنچه هست‌، نویسند اندروبی گیر و دار منهی و اشراف و بازدید
تقویم کهنه‌ایست جهنده جهان که هستچندین هزار قرن ز هر جدولش پدید
هرچند کهنه است‌، به هر سال نو شودکهنه ‌بدین نوی به جهان گوش کی شنید
هست اندر آن حدیث برهما و زردهشتهست اندر آن نشان اوستا و ریک وید
گوید حدیث قارون و افسانهٔ مسیحکاین رنج برد و آن دگری گنج آکنید
عیسی چه بد؟ مروت و قانون چه بود؟ حرصکاین‌ در زمین فروشد و آن به آسمان پرید
کشت ارشمید را سپه مرسلوس لیکشد مرسلوس فانی و باقیست ارشمید
چون عاقبت برفت بباید ازین سرایآزاده مرد آن که چنان رفت کان سزید
دردا گر از نهیب تو آهی ز سینه خاستغبنا گر از جفای تو اشکی به ‌ره چکید
بستر گر از توگردی بر خاطری نشستبرکش گر ازتو خاری در ناخنی خلید
چین جبین خادم و دربان عقوبتیستکز وی عذار دلکش مخدوم پژمرید
کی شد زمانه خامش‌، اگر دعویئی نکردکی خفت شیرشرزه‌، که مژگان بخوابنید
محنت فرارسد چو ز حد بگذرد غرورسستی فزون شود چو ز حد بگذرد نبید
یادآر از آن بلای زمستان که دست ابرازبرف و یخ به گیتی نطعی بگسترید
دژخیم‌وار بر زبر نطع او به خشمآن زاغ بر جنازهٔ گل‌ها همی چمید
واینک نگاه کن که ز اعجاز نامیهجانی دگر به پیکر اشجار بردمید
آن لاله بر مثال یکی خیل نیزه‌داراز دشت بردمید و به کهسار بر دوید
آزاده بود سوسن‌، گردن کشید از آننرگس که بود خودبین‌، پشتش فرو خمید
بنگر بدان بنفشه که گویی فتاده استپروانه‌ای مرصع اندر میان خوید
گویی که ارغوان را ز آسیب بید برگزخمی به سر رسید و براندام خون چکید
وآن سنبل کبو نگر کز میان کشتبا سنبل سپید به یک جای بشکفید
چون پارهای ابر رده بسته بر هواوندر میانش جای به جای آسمان پدید
یاس سپید هست، اگر نیست یاسمینخیری زرد هست‌، اگرنیست شنبلید
وین جلوه‌ها فرو گسلد چون خدنگ مهراز چله یه کمان مه تیر سرکشید
نه ضیمران بماند و آن مطرف کبود نه یاسمین بماند و آن صدرهٔ سپید
آن گاه مرد رزبان لعل عنب گزدچون ‌باغبان ز حسرت‌، انگشت ‌و لب گزید
هان ای پسر به پند پدر دل سپار کاواین گوهرگران را با نقد جان خرید
ده گوش با نصیحت استاد، ورنه چرخگوشت به تیغ مکر بخواهد همی برید
هرکس به پند مشفق یک‌ رنگ داد گوشگل‌های رنگ رنگ ز شاخ مراد چید
من‌ خود به کودکی چو تو نشنیدم ‌این ‌حدیثتا دست روزگار گریبان من درید
پند پدر شنیدم و گفتم ملامت استزینرو از آزمایش آن طبع سر کشید
وانگاه روزگار مرا در نشاند پیشیک‌دم ز درس و پند و نصیحت نیارمید
چل سال درس خواندم در نزد روزگارتا گشت روز من سیه و موی من سپید
چندی کتاب خواندم و چندی معاینهدیدم خرام گیتی از وعد و از نوید
بخشی ز پندهای پدر شد درست‌، لیکبسیار از آن بماند که پیری فرا رسید
دیدم که پندهای پدر نقد عمر بودکان مهربان به طرح به من بر پراکنید
این عمرها به تجربت ماکفاف نیستناداشته به تجربت دیگران امید
خوش آن که در صباوت قدر پدر شناختشاد آنکه در جوانی پند پدر شنید