شمارهٔ ۱۰۳ - در رثاء پدر
شمسهٔ ملک سخن را تا افول آمد پدیدجامهٔ شب شد سیاه و دیده مه شد سپید
چون صبوری آسمان دیگر نبیند در زمینزان که چون او در زمانه دیدهٔ گردون ندید
ماتم او دکهٔ فضل و ادب را در ببستوز غم او رخنه درکاخ هنر آمد پدید
زان که درکاخ هنر بودی وجود او عماددکه فضل و ادب را نیز شخص اوکلید
ای دپغ از آن ضمیر پیر و آن طبع جوانکزجفای چرخ خاک تیره را مسکن گزید
آن که بودی در بر نظمش زبان نطق لالوآن که گشتی در ره نثرش دل دانا بلید
کام جان را بودگفتارش همه شهد وشکرگوش دل را بود اشعارش همه در نضید
رونق بازار شعر از این عزا در هم شکستقامت اهل سخن یکسر از این ماتم خمید
خامهدرسوکشزبانببرید واندرخوننشستنامه از مرگش سیه پوشید و پیراهن درید
سر به درگاه رضا بنهاد از روی رضابا دل دانا و رای روشن و بخت سعید
خواست تا پور دلافگارش بهار داغدارمصرعی گوید پی تاربخ آن فحل وحید
هاتفی از بقعه ناگه سر برآورد و سرودمرصبوری را به این درگه بود روی امید