گنج

شمارهٔ ۱۰۲ - پیام ایران

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: امدهد۴۲ بیت
به هوش باشکه ایران تو را پیام دهدترا پیام به صد عز و احترام دهد
ترا چه گوید: گوید که خیر بینی اگربه کار بندی پندی که باب و مام دهد
نسیم صبح که بر سرزمین ما گذردز خاک پاک نیاکان‌، ترا سلام دهد
وز استخوان نیاکانت برگذشته بوددم بهار که ازگل به گل پیام دهد
به یاد عشرت اجداد تست هر نوروزکه گل به طرف گلستان صلای عام دهد
تو پای‌بند زمینی و رشته‌ایست نهانکه با گذشته تو را ارتباط تام دهد
گذشته، پایه و بنیان حال و آینده استسوابق است که هر شغل را نظام دهد
به کارنامهٔ پیشینیان نگر، بد و خوبکه تلخ کامیت آرد پدید وکام دهد
ز درس حکمت و آداب رفتگان مگسلکه این گسستگیت خواری مدام دهد
کسی که از پدران‌ ننگ‌ داشت‌ ناخلف استکه مرد را شرف باب و مام‌، نام دهد
نگویمت که به ستخوان خاک‌خورده بنازعظام بالیه کی رتبت عصام دهد
به‌علم خویش بکن تکیه و به عزم درستکه علم و عزم‌، ترا عزت و مقام دهد
ولی ز سنت دیرین متاب رخ زیراکبه ملک‌، سنت دیرینه احتشام دهد
ز درس پارسی و تازی احتراز مکنکه این دو قوت ملی علی‌الدوام دهد
شعائر پدران و معارف اجدادحیات و قدرت اقوام را قوام دهد
مباش غره به تقلید غربیان‌، که به شرقاگر دهد، هنر شرقی احترام دهد
تو شرقیئی و به شرق اندرون کمالاتی استولی چه سودکه غربت فریب تام دهد
به‌هر صفت که برآیی برآی و شرقی باشوگرنه دیو به صد قسمت انقسام دهد
ز غرب علم فراگیر و ده به معدهٔ شرقکه فعل هاضمه‌اش با تن انضمام دهد
به راه تست بسی دام‌های دانه‌نمایکجاست مرد که از دانه فرق دام دهد
ز دام و دانه اگر نگذری محالست اینکه روزگار ترا فرصت قیام دهد
پیام مام جگرخسته را ز جان بشنوکه پند و موعظه‌ات با صد اهتمام دهد
دو چشم‌ مام‌ وطن ز آفتاب و مه‌ سوی ماستوزین دو دیده به ما کسوت و طعام دهد
ز چشم مام وطن خون چکد بر این آفاقکه سرخی شفقش جلوه صبح و شام دهد
به ما خطاب کند با دو دیدهٔ خونبارکه کیست آنکه به‌ من ‌خون‌ خویش‌ وام دهد
به روی سینه بپرورده‌ام جوانان راکه داد من ز شما نوخطان‌، کدام دهد؟
پس از زمانهٔ خسرو شد چو بیوه‌زنیکه هر کسیش نویدی گزاف و خام دهد
چه کودکان که بزادم دلیر و دانشمندیکی نماند که ملک من انتظام دهد
اگر یکی به ره راست رفت‌، از پی اوکسی نیامد کان راه را دوام دهد
ز چنگ ظلم و ستبداد کس نرست که اوقراری از پی آسایش انام دهد
کنون ‌امید من ‌ای ‌نو خطان‌ به ‌سعی شماستمگر که سعی شما داد من تمام دهد
ز چاک سینهٔ بشکافته به خنجر جهلدل شکسته‌ام آوای انتقام دهد
الاکجاست جوانی ز نوخطان وطنکه در حمایت من وعدهٔ کرام دهد؟
کجاست‌آنکه‌به‌داروی عقل و مرهم عدلجراحت دل خونینم التیام دهد
کنام شیران وبران شده است‌، بچهٔ شیرکجاست کآمده آرایش کنام دهد؟
ز چنگ بی‌هنران برکشد زمام اموربه دست مردم صاحب هنر، زمام دهد
کجاست آنکه جوانمردی و فضیلت رابه یاد مردم درماندهٔ عوام دهد
کجاست مرد جوانمرد و خواستار شرفکه‌ سود خویش‌ زکف بهر سود عام‌ دهد؟
کجاست‌ مرد، که شمشیر دادخواهی راز قلب ظالم بیدادگر نیام دهد؟
کجاست حزبی از آزادگان که چون پدرانز خصم‌،‌ جان‌ بستاند به‌ دوست‌،‌ جام‌ دهد؟
وطن به چنگ لئام است‌، کو خردمندیکه درس فضل و شرافت‌، بدین لئام دهد
به جهد، پایهٔ حزبی شریف و پاک نهدبه مشت‌، پاسخ مشتی فضول و خام دهد