مرغ شباهنگ
برشو ای رایت روز از در شرقبشکف ای غنچهٔ صبح از بر کوه
دهر را تاج زر آویز به فرقکامدم زین شب مظلم بهستوه
**
ای شب موحش انده گستراندک احسان و فراوان ستمی
مطلع یأس و هراسی تو مگرسحر حشر و غروب عدمی
**
تو شنیدی که منم برخی شب آری اما نه چنان ابراندود
بیفروغ مه و نور کوکبچون یکی زنگی انگشتآلود
**
ماه چون بیوهزنان پوشیدهبه حجاب سیه اندر، همه تن
سخت پوشیده جمال از دیدهتا ندانندکه پیرست آن زن
**
نجم ناهید نهان ساخته رودر پس ابر عبوس غمگین
مردم چشم من اندر پی اوچون کسی کش به چه افتاده نگین
**
مانده ازکار درین ظلمت عامبه فلک برقلم تیرِ دبیر
زانکه بر جای مرکب ز غمامدهر پرکرده دواتش از قیر
**
مشتری بسته درین ابر سیاهسیه چهره از بیم فرجامی
واندر امواج بخار جانکاهگم شده شعشعهٔ بهرامی
**
عاشقم من به شبی میناییخوش و لیلیوش و هندیهعذار
نه یکی وحشی افریقاییزشت و آشفته و مجنون کردار
**
عاشقم من به شبی خامش و صافنور پیوسته سما را به سمک
همره نور سماوات شکافبه زمین تاخته آواز ملک
**
ماه بیرون شده از پشت سحابگسترانیده شعاع سیمین
گاه پنهان شده در زیر نقابگه عیان ساخته لختی ز جبین
**
عاشقم بر فلکی نورانیز اختران پنجرهٔ نقره بر آن
من از آن پنجرهٔ روحانیدر فضای ابدیت نگران
**
نه هوایی کدر و گردآلودبر وی از ابر یکی خیمهٔ شوم
بسته اندر قفسی قیراندودمنظره دیده ز دیدار نجوم
**
از تو و تیرگیت داد ای شبکه دلم پاره شد از واهمهات
زین سیه کاری و بیداد ای شببه کجا برد توان مظلمهات
ای شب جانشکر عمرگدازای ز جور تو به هر دل اثری
ظلم کوته کندت دست درازهر شبی را بود از پی سحری
**
من و دژخیم خیانتکرداربگذرانیم جهان گذران
خفته او مست و من اینک بیداربر وی از دیده نفرت نگران
**
شب که اندر بن این ژرفقبابخلق خفتهاست،خدا بیدار است
آنکه را دیده نیالود به خوابدیدهبانش کرم دادار است
**
تیره شد دیده و شد ختم کتابلیک نوز این شب غمناک بجاست
سپری گشت ز چشمانم خوابچون غم آید به میان خواب کجاست
**
به امیدی که مگر فجر دمیددمبدم دوخته بر شیشه نگاه
در پس شیشهٔ درگشت سپیدچشم بیخواب من و شیشه سیاه
**
شمعشد خامشو ساعتهمخفتدل من تفته و چشمم بیدار
شده با زحمتبیداری، جفتغم و اندیشهٔ این شهر و دیار
**
یک ره این پردهٔ غمناک بدروین سیاهی ببر ای روز سپید
ورنهای هیچ صباح محشرسر برآر از عدم ای صبح امید
**
نه شبم رام و نه روزم پیروزمنزوی روز و دل اندر وا شب
چون شود شب بخروشم تا روزچون شود روز بنالم تا شب
**
این بود حال غریبی چون مندر یکی کشور بیداد سرشت
مانده بیگانه به شهر و به وطنچون مؤذن به کلیسا و کنشت
ای دریغا که جوانی بگذشتبهر آبادی این ملک خراب
همچو دهقان که برد آب ز دشتتا گل و سبزه دماند ز سراب
یاد آرید در آن بستر نازای فرو خفته بهم فرزندان
زبن شبان سیه عمرگدازکه سر آورده پدر در زندان
یاد آر ای پسر خوبخصالکز تبه کاری این مردم دون
پدرت گشت به خواری پامالتا تو گردی به شرافت مقرون
شو سوی مدرسهای دختر زارای زن باهنر سیصد و بیست
واندر آن عهد همایون یاد آرتا بدانی پدرت کشتهٔ کیست
لیک دانم که در آن عهد و زمناین مصائب همه با یاد شماست
جستن کین من و ملت مناندر آن روز، ورستاد شماست
روزگاری که شما آزادانباز جویید ز دزدان کیفر
دزدزادان و ستمگرزادانغرق ننگند و شما نامآور
بحرم بر، گلهٔ گرگ ردهبهصفت گرگ و به صورت چو غنم
خورده آهوی حرم را و شدهجای آهوی حرم گرگ حرم
ای جوانان غیور فرداپردل و باشرف و زبرکسار
پاک سازید ز گرگان دغاحرم پاک وطن را یکبار
آن سیه لحظه که از گرسنگیرخ اطفال وطن گردد زرد
سبزخطان و جوانان همگیبیرق فتح به کف بهر نبرد
تو هم ای پور دلآزردهٔ مناندر آن روز به یاد آر این درس
پای نه پیش و به تن پوش کفنسر غوغا شو و از مرگ مترس
روزکیفر چو طبیعت خواندخائنان را پی تفریغ حساب
دزدزاده ز تو خط بستاندبو که تخفیف دهندش به عذاب
پسر من! تو به روز کیفرریشهٔ عاطفه از دل برکن
از سرکیفر دزدان مگذرتا پشیمان نشوی همچون من
اجر این تیرهشبان مظلمبازگردد به تو در روز حسیب
راند آن روز نژاد ظالمکه ز ما هر دو که خوردهاست فریب
بخ بخ ای مرغ شباهنگ ز شاخبا من دلشده دمسازی کن
تو هم ای دل به ره حق گستاخبا شباهنگ همآوازی کن
ای شباهنگ! از آن شاخ بلندشو یک امشب ز وفا یار بهار
گر بخواهی که شوم من خرسندیکدم ازگفتن حق دست مدار
هان چه گوید بشنو، مرغ ز دورمیدهد پاسخ من، حق حق حق
آخر از همت مردان غیورشود آباد وطن، حق حق حق