گنج

کسری و دهقان

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۶ بیت
شاه انوشیروان به موسم دیرفت بیرون ز شهر بهر شکار
در سر راه دید مزرعه‌ایکه در آن بود مردم بسیار
*‌*
اندر آن دشت پیرمردی دیدکه گذشته است عمر او ز نود
دانهٔ جوز در زمین می‌کاشتکه به فصل بهار سبز شود
**‌
گفت کسری به پیرمرد حریصکه چرا حرص می‌زنی چندین‌؟
پای‌های تو بر لب گور استتو کنون جوز می‌کنی به زمین‌؟
*‌*‌
جوزه ده سال عمر می‌خواهدکه قوی گردد و به بار آید
تو که بعد از دو روز خواهی مرد!گردکان کِشتنت چه کار آید؟‌!
*‌*‌
مرد دهقان به شاه کسری گفتمردم از کاشتن زیان نبرند
دگران کاشتند و ما خوردیمما بکاریم و دیگران بخورند
*‌*
‌گفت انوشیروان به دهقان زهزین حدیث خوشی که کردی یاد
چون چنین گشت شاه‌، گنجورشبدره‌ای زر به مرد دهقان داد
**
‌گفت دهقان مرا کنون سخنی‌ستبو که افتد پسند و مستحسن
هیچ دهقان ز جوزبن در عمربرنچیده است زودتر از من‌!
**
‌گفت کسری‌: زهازه ای دهقانزین دوباره حدیث تازه و تر!
هان به پاداش این سخن بستاناز خزینه دو بدرهٔ دیگر!...
*‌*‌
کشور آباد می‌شود چون شاهبا رعایا کند به مهر سلوک
خانه یغما شود ز جهل رییسملک ویران شود ز جور ملوک