حکیمی گفت: نیکوترین چیزها سه چیز است: زندگانی، بالاتر از نعمت زندگانی و آنچه از نعمت زندگانی برتر است. زندگانی اما آسایش و روزی فراخ است. بالاتر از نعمت زندگانی، نام نیکو و ستودگی است.
اما آنچه از نعمت زندگانی برتر است خشنودی خداوند تعالی است. بدترین چیزها نیز سه چیز است. مرگ و بالاتر از مرگ و بدتر از مرگ.
مرگ اما تنگدستی و بی چیزی است. بالاتر از مرگ سرزنش مردمان است و آنچه بدتر از مرگ است، خشم خداوندی است که از آن هم بدو پناه همی بریم.
گرچه از آتش دل چون خم می درجوشممهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردنتو مرا بین که در این کار به جان می کوشم
حاش الله که نیم معتقد طاعت خویشاین قدر هست که گه گه قدحی می نوشم
هست امیدم که علیرغم عدو روز جزافیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه ی رضوان بدو گندم بفروختناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم
مردی را بنزد منصور خلیفه آوردند که بدگوئی وی کرده بود. منصور از او بازپرسید. مرد به گفتن حجت خویش آغاز کرد.
منصور گفت: نزد من نیز چرات سخن گفتن همی کنی؟ مرد گفت: ای امیر، خداوند عزوجل می فرماید: «یوم تأتی کل نفس تجادل عن نفسها».
آیا در عین این که تو با خداوند مجادله همیکنی من با تو سخن نگویم؟ سخن وی منصور را از پاسخ عاجز ساخت. وی را ببخشود و فرمان داد جایزه اش دهند.
شبی تاریک چون دریای پر قیربه دریا در فکنده چشمه ی شیر
زجنبیدن فلک بیکار گشتهستاره در رهش سیار گشته
سوادش تیره چون سودای خامانبدامان قیامت بسته دامان
غنوده در عدم صبح شب افروزبه قیر انباشته دروازه ی روز
به کنج صبح قفل افکنده افلاککلید گنج را گم کرده در خاک
جهان چون اژدهای پیچ در پیچبجز دود سیه گردش دگر هیچ
شبی زین گونه تاریک و جگر سوزز غم بی خواب شیرین سیه روز
اگر چه پاسبان بیدار باشدنه همچون عاشق بیمار باشد
به آب دیده با شب راز می گفتز روز بد حکایت باز می گفت
کزین بی مهری و تاریک روئیشبی باری زبخت من نگوئی
بیابان شو که من زین بی قراریبخواهم مرد از این شب زنده داری
مگر سوگند خوردی ای جهان سوزکه بعد از مردن شیرین شوی روز
چه خسبی، خیز ای صبح سیه رویبه آب چشم من رخ را فروشوی
مگر کردی تو هم زآشوب غم جوشکه کردی خنده را چون من فراموش
گرفتم کز خمار باده ی دوشصبوحی گشت مستان را فراموش
چه شد، یارب، به گه خیزان شب راکه در تسبیح نگشادند لب را
مگر بگسست نای مطرب پیرکه برناورد امشب ناله ی زیر
مگر بر نوبتی خواب اشتلم کردکه امشب خاستن را وقت گم کرد
مگر شد بسته مرغ صبح در دامکه بانگی بر نمی آرد به هنگام
گهی باشد که این شب و روز گردددل پرسوز من بی سوز گردد
از این ظلمات غم یابم رهائیبه چشم خویش بینم روشنائی
بسی می کرد زینسان ناامیدیکه ناگه از افق سرزد سفیدی
چو لاله گرچه بودش بر جگر داغز باغ صبحدم بشکفت چون باغ
چه خوش بادی است باد صبحگاهیکز او در جنبش آید مرغ و ماهی
در آن دم هر دلی کافسرده باشداگر زنده نگردد، مرده باشد
دلی کو نور صبح راستین یافتکلید کار خود در آستین یافت
همان در زن که ملک عالم آنجاستوگر زان بیشتر خواهی هم آن جاست
چو شیرین یافت نور صبحدم رابه روشن خاطری برزد علم را
به مسکینی جبین بر خاک مالیدز دل پیش خدای پاک نالید
که ای در هر دلی داننده ی رازبه بخشایش درت بربندگان باز
ز ناکامی دلم تنگ آمد از زیستتو میدانی که کام چون منی چیست
چو تو امید هر امیدواریامیدم هست کامیدم برآری
جز این در دل ندارم آرزوئیکه یابم از وصال دوست بوئی
درونم سوخت زین حاجت نهانیگرم حاجت برآری میتوانی
نشاطی ده کزین غم شاد گردمز زندان فراق آزاد گردم
به سر کبریا در پرده ی غیببه وحی انبیا در حرف لاریب
به نور مخلصان در روسفیدیبه صبر مفلسان در ناامیدی
بدان تاریک زندان مغاکیببالین فراموشان خاکی
به خون غازیان در قطع پیوندبسوز مادران در مرگ فرزند
به آهی کز سرشوری برآیدبه خاری کز سرگوری برآید
به مهراندوه دل های کریمانبه گرد آلوده سرهای یتیمان
به شبهای سیاه تنگدستانبه دل های سفید حق پرستان
به عشق نو در آغاز جوانیبه غمهای کهن در دل نهانی
بدان بیدل که هستی نایدش یادبدان دل کوبود در نیستی شاد
بدان سینه که دارد عشق جاویدبه هجرانی که هست از وصل نومید
که برداری غم از پیرامن مننهی مقصود من در دامن من
گرفتارم بدست نفس خود رایبه رحمت بر گرفتاران ببخشای
اگرچه ماجرا هست از ادب دورتو آنی کز تو نتوان داشت مستور
از تهتک مکن اندیشه و چون گل خوش باشزانکه تمکین جهان گذران این همه نیست
یک چند طریق رهروان گیرم پیشوز ناز ونعیم یاد نارم کم و بیش
مردانه در این راه بپویم پس و پیشباشد که رسم به آرزوی دل خویش
ای کرده رخت غارت هوش و دل منعشق تو شده خانه فروش دل من
سری که مقربان از آن محرومندعشق تو فرو گفت به گوش دل من
جان در طلب وصال تو شیدائی شددل در خم گیسوی تو سودائی شد
اندر طلب وصل تو گرد جهانبیچاره دلم بگشت و هر جائی شد
جامی که نامه ی عملش را نیامدهعنوان بغیر مظلمه، مضمون بجز گناه
موی سیاه را به هوس می کند سفیدروی سفید را به گنه می کند سیاه
حالش تب ندامت و آه و خجالت استهرگز مباد حال کسی این چنین تباه
با آن که جان، بجز تن است، ادراک آن هماره با ادراک این همراه است. چنان که ما به محض آن که تصور زید کنیم، تنش نیز در تصور بیاید.
و این به واسطه ی اتصال و تعلق بسیار تن وجان است. به همین سبب نیز برخی آن دو را یکی دانسته اند. جامی در این معنی نیک سروده است:
زآمیزش جسم و آلایش جانچنان گشتی از جوهر خویش غافل
که جان رابه صد فکرت از تن بدانیزهی فکر باطل زهی جهل کامل
کهتر و مهمتر و وضیع و شریفهمه از روزگار رنجورند
دوستان گر بدوستان نرسنددر چنین روزگار معذورند
از کتاب صفوة الصفوه ی ابوالفرج بن جوزی از امام جعفر بن محمدالصادق (ع) نقل است که فرمود: «کار نیکو جز با سه چیز کامل نیابد: تعجیلش، کوچک شمردنش، و پوشاندنش.
نیز فرمود: کسی از تندی و سخط کس نبرد، سپاسگزاری نعمت نکند. وی را از فضیلت علی(ع) پرسیدند که کسی در آن شریک وی نیست.
پاسخ داد: این که از خویشاوندان رسول به پیشی در اسلام پیش است و از غیر خویشاوندان، به خویشاوندی. نیز فرمود: قرآن را ظاهری نیکو و باطنی ژرف است.
نیز فرمود: از مشاجره ی شاعران بپرهیزید. چه در مدح گفتن دست خشک اند و در هجا گفتن دست و دل باز. کسی که فتنه ای را برانگیزد، خود بدان متبلا شود.
وی را پرسیدند در علاقه به فرزند خویش موسی(ع) به کدام حد رسیدی؟ فرمود: تا آن جا که دل همیخواست جز او فرزندیم نبود تا کسی در علاقه ی من بدو شریک نشود.
اهل عصیان به تولای تو گر تکیه کنندمعصیت ناز کند روز جزا بر غفران
مرا حاجئی شانه ی عاج دادکه رحمت بر اخلاق حجاج باد
شنیدم که باری سگم خوانده بودکه از من به نوعی دلش رانده بود
بینداختم شانه کاین استخواننمیبایدم، دیگرم سگ مخوان
برگ عیش دگران روز بروز افزون استخرمن سوخته ی ماست که با خاک یکی است
در کافی، از امام صادق جعفر بن محمد(ع) روایت شده است که گفت: پیامبر خدا (ص) پیش از غذا بهر نماز بیرون شد. تکه نانی را که در شیرزده بود، در دست داشت. همی خورد و همی رفت و بلال مردمان را به نماز همی خواند.
نیز در همان کتاب از امیرمومنان(ع) روایت است که فرمود: اینکه شخص غذا خوران راه رود مانعی ندارد. پیامبر(ص) نیز چنین می کرد.
به کم خوردن از عادت خواب و خوردتوان خویشتن را ملک خوی کرد
نخست آدمی سیرتی پیشه کنپس آن گه ملک خوئی اندیشه کن
به اندازه خور زاد گر مردمیچنین پر شکم آدمی یا خمی
شکم جای قوت است و جای نفستو پنداری از بهر نان است و بس
دو چشم و شکم پر نگردد بهیچتهی بهتر این روده ی پیچ پیچ
شکم بند دست است و زنجیر پایشکم بنده، نادر پرستد خدای
برو اندرونی بدست آر پاکشکم پر نخواهد شد الا بخاک
ای دست تو در جفا زلف تو درازوی بی سببی کشیده پا از من باز
وی دست زآستین برون کرده به عهدامروز کشیده پای در دامن ناز
گفتی که فلان زیاد من خاموش استو زباده ی شوق دیگران مدهوش است
شرمت ناید هنوز خاک در تواز گرمی خون دل من در جوش است
از ابن مسعود نقل است که گفت: نماز پیمانه است. آن کس که ایفایش کرد، بهر خود ایفا کرده است. و آن کس که آن را کم تر ایفا کرد، شنیده اید که خداوند در مورد مطففین چه فرموده است:
زاهدی را گفتند: بهر چه دنیا را ترک گفتی؟ گفت: از آن که مرا از صافیش منع کردند و من خود از کدرش امتناع کردم.
حکیمی را گفتند: نصیب خویش از دنیا برگیر، چرا که دنیا بزودی زوال یابد. حکیم گفت: اکنون که چنین است، نباید نصیب خویش از آن برگیرم.