گنج

بخش اول - قسمت دوم

۱۵ بیت
دلا دیده‌ی دوربین برگشایدر این دیر دیرینه‌ی دیرپای
بدین غور دَور شبان‌روزی‌اشبه خورشید و مه عالم افروزی‌اش
نگویم قدیم است از آغاز کارکه باشد قدم خاصه‌ی کردگار
حدوث ارچه شد سکه‌ی نام اونداند کس آغاز و انجام او
شب و روز او چون دو یغمایی‌انددو پیمانه‌ی عمر پیمایی‌اند
دو طرّار هشیار و تو خفته مستپی کیسه ببریدنت تیزدست
ز عقد امانی ترا کیسه پربه جان دشمن کیسه پر، کیسه‌بُر
چو کیسه به سیم و زر آگنده‌استدل کیسه‌داران پراکنده است
یکی جمع شد زین پراکندگیتهی کن دل از کیسه آکندگی
پی عزت نفس خواری مکشز حرص و طمع خاکساری مکش
میامیز چون آب با هر کسیمیاویز چون باد با هر خسی
خلاصی تو از آبرو ریختنچو بخشد ز مردم نیامیختن
خوش آن کاو در این لاجوردی رواقز آمیزش جفت طاق است، طاق
ای دل ار عشرت امروز به فردا افکنیمایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
عشقبازی کار آسان نیست ای دل سر ببازورنه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس

از سید فاضل میرصدرالدین محمد نقل کرده‌اند که گفت: قناتمان را که حفر می‌کردیم، به جایی رسیدیم که گل بسیاری بود که به چشم نمی‌آمد اما سنگینی آن را حس می‌کردیم.

شیخ نادان برد ز نادانیظن که شد این کمال انسانی
که کند خانقاه و صومعه جایواکشد پا ز باغ و راغ و سرای
ابهلی چند گرد او گردندتابع ذکر و ورد او گردند
بر خلایق مقدمش دارندهر چه گوید مسلمش دارند
مقتدای زمانه خواجه فقیهبا درون خبیث و نفس سفیه
حفظ کرده است چند مسأله‌ایدر پی افکنده از خران گله‌ای
سینه پر کینه دل پر از وسواسکرد ضایع به گفتگوی انفاس
عمر خود کرد در خلاف و مراصرف حیض و نفاس و بیع و شری
گشته مشعوف لایجور و یجوزمانده عاجز به کار دین چو عجوز
با چنین کار و بار کرده قیاسخویشتن را که هست اکمل ناس
حد ایشان به مذهب عامهحیوانی است مستوی القامه
پهن ناخن، برهنه پوست ز مویبه دوپا رهسپر به خانه و کوی
هرکه را بنگرند کاین سان استمی‌برندش گمان که انسان است

ابن مهلبی گفت: نزد منتصر بودم. جماز که پیر و فرتوت گشته بود، بیامد. منتصر مرا گفت: از او پرس که آیا خاصیتی بهر زنان در او مانده است؟

پرسیدمش، گفت:بلی. این خاصیت که بهرشان دلالی محبت کنم. منتصر از شنیدن پاسخ وی آنقدر بخندید که به پشت بیفتاد.

با هرکه نشستی و نشد جمع دلتوز تو نرهید زحمت آب و گلت
زنهار ز صحبتش گریزان می‌باشورنه نکند روح عزیزان به حلت
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبوداین همه قول و غزل تعبیه در منقارش
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینمبیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حورالعیناگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

منصور خلیفه، زیادبن عبدالله را مالی داد که بین قواعد و کوران و یتیمان بخش کند. ابو زیاد تمیمی بنزدش آمد و گفت: خدا کارت اصلاح سازد، مرا نیز جزء قواعد بنویس.

گفت: وای بر تو مگر ندانی که قواعد زنان بیوه‌اند؟ گفت: پس مرا جزء کوران بنویس. گفت: باشد چه خداوند فرموده است: «و آنها لاتعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور» وی را جزء کوران بنوشت.

اما ابو زیاد گفت: فرزند مرا نیز جزء یتیمان بنویس، گفت: باشد، چه کسی که تو پدرش باشی، یتیم است.

مزید، در اوج تهیدستی سخت بیمار شد. یکی از یارانش به عیادتش آمد و بس تکرار کرد که باید پرهیز کند. مزید گفت: مرا توانایی دسترسی به خواسته‌هایم نیست تا لازم بود پرهیز کنم.

کمی بعد که وی برمی‌خاست پرسید: چیزی نمی‌خواهی؟ مزید گفت: بلی، این که دیگر به عیادتم نیایی.

ای که مهجوری عشاق روا می‌داریبندگان را زبر خویش جدا می‌داری
دل ربودی و به حِلّ کردمت ای جان لیکنبه از این دار نگاهش، که مرا می‌داری
ای مگس عرصه‌ی سیمرغ نه جولانگه توستعرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری
حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدارکار ناکرده چه امید عطا می‌داری؟
یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظحدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی
گذشت عمر تو در فکر نحو و صرف و معانیبهایی از تو بدین نحو صرف عمر بدیع است

حَجّاج، مردی سلیمان نام را به یکی از بلاد پارس ولایت داد و هفتصد مرد ترک با وی گسیل داشت و وی را گفت: با تو هفتصد شیطان بفرستادم تا هر آن کس را که خیال طغیان بود، بدست ایشان خوار و زبون سازی.

اما آن مردان، در آن سرزمین به فساد پرداختند، کشت و زرع و نسل از میان بینداختند و به سرکشی بسیار کردند. مردمان به حَجّاج شِکوِه بردند و حجّاج به سلیمان نوشت ای سلیمان، نعمت را کفران کردی، پس به نزد ما برگرد. والسلام.

سلیمان در پاسخ نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم ». سلیمان کفران نعمت نورزید. بل شیطان‌ها کفران کردند». حجّاج که پاسخ وی بخواند، آن را نیک دید و فرمان داد که وی بماند اما ترکان یاد شده را بازگرداند.

ریاشی گفت: خواهی که ترا به زبانی رهنمون شوم که در آستین تو است و بستانی که در دامن تو جاگیرد و لالی که هرگاه خواهی به تو آموزد و هرگاه به تعب شوی به حال خود گزاردت؟ گفتم: بلی آن چیست: کتابت . . . هان برآن التزام کن.

مشو دلگرم اگر بخشد سپهرتکه تیزی سنان دارد سر هر موی سنجابش
عاشق جان خویش را بادیه سهمگین بودمن به هلاک راضی‌ام لاجرم از خود ایمنم
خاک دل آن روز که می‌بیختندشبنمی از عشق بر او ریختند
دل که به آن رشحه غم‌اندود شدبود کبابی که نمک‌سود شد
دیده‌ی عاشق که دهد خون نابهست همان خون که چکد از کباب
بی‌اثر مِهر چه آب و چه گلبی‌نمک عشق چه سنگ و چه دل
نازکی دل سبب قرب تو استگر شکند کار تو گردد درست
دل که ز عشق آتش سودا در اوستقطره‌ی خونی است که دریا در اوست
سبحه شماران ثریا گسلمهره‌ی گل را نشمارند دل
ناله ز بیداد نباشد پسندچند دل و دل چونئی دردمند
به که نه مشغول به این دل شویکش ببرد گربه چو غافل شوی
نیست دل آن دل که در او داغ نیستلاله‌ی بی داغ در این باغ نیست
آهن و سنگی که شراری در اوستبهتر از آن دل که نه یاری در اوست
ای که به نظاره شدی دیده بازسهل مبین در مژه‌های دراز
کان مژه در سینه چو کاوش کندخون دل از دیده تراوش کند
یا منگر سوی بتان تیز تیزیا قدم دل بکش از رستخیز
روی بتان گرچه سراسر خوش استکشته‌ی آنیم که عاشق‌کش است
هر بت رعنا که جفا‌کیش‌ترمیل دل ما سوی او بیشتر
یار، گرفتم که به خوبی بری(؟پری) استسوختن او نمک دلبری است
سوزش و تلخی است غرض از شرابورنه به شیرینی از او بهتر، آب
لاله رخان گرچه که داغِ دلندروشنی چشم و چراغِ دلند
مهر و جفا کاریشان دلفروزدیدن و نادیدنشان سینه سوز
حسن، چه دل بود که دادش نداد؟عشق چه تقوی که به بادش نداد؟
دامن از اندیشه‌ی باطل بکشدست ز آلودگی دل بکش
قدر خود آن‌ها که قوی یافتنداز قدم پاک روی یافتند
کار چنان کن که در این تیره خاکدامن عصمت نکنی چاک چاک
عشق بلند آمد و دلبر غیوردر ادب آویز، رها کن غرور
چرخ در این سلسله پا در گل استعقل در این میکده لایعقل است
جان و جسد خسته‌ی این مرهم‌اندملک و ملک سوخته‌ی این غم‌اند
ای دو جهان ذره‌ای از راه توهیچ تر از هیچ به درگاه تو
راز تو بر بی‌خبران بسته درباخبران نیز ز تو بی‌خبر
وصف تو ز اندازه‌ی دانش فزونکار تو زاندیشه ی مردم برون
فکرت ما را سوی تو راه نیستجز تو کس از سرّ تو آگاه نیست
در تو زبان را که تواند گشادهای هویت که تواند نهاد
حکم ترا در خم این نه زرهرشته دراز است و گره بر گره
گر همه عالم به هم آیند تنگبه نشود پای یکی مور لنگ
جمله جهان عاجز یک پای موروای که بر قادر عالم چه زور
به که ز بیچارگی جان خویشمعترف آییم به نقصان خویش
گمشدگانیم در این تنگنایره که نماید؟ که تویی ره نمای
خسرو مسکین ز دل مستمندطرح به تسلیم رضایت فکند
کار نگویم که چه سان کن بدوآنچه ز تو می‌سزد آن کن بدو

عارفی گفت: اگر الفت عارضی بین تن و جان نمی‌بود، جان در تن چشم به هم زدنی درنگ نیاوردی چه بین این دو را تفاوت بسیار است.

با این همه امّا جان هر زمان که یاد سرمنزل جانان کند، نزدیک شود که از شوق بگدازد و هر دم آرزوی فراق تن کند. حافظ چه نیک سروده است:

چاک خواهم زدن این دلق ریا را چه‌ کنم؟روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم

گویی حافظ مضمون این شعر از آن سخن بگرفته است. عارف رومی نیز ره بر همین نمط رفته است، آنجا که گوید:

در بدن اندر عذابی ای پسرمرغ روحت بسته با جنس دگر
هرکه را با ضد وی بگذاشتنداین عقوبت را چو مرگ انگاشتند