گنج

بخش پنجم - قسمت اول

۸ بیت

از کتاب المعیشه، از امام صادق جعفر بن محمد (ع)، زهد بدنیا، تباه ساختن مال وتحریم حلال نیست. بل زهد آن است که بدانچه در دست تو است بیش از آنچه نزد خداوند است، تکیه مکنی.

ویرا پرسیدند: سبب چه بود که یاران عیسی(ع) بر آب گام می زدند و یاران محمد(ص) چنین نبودند؟ فرمود: یاران عیسی از طلب روزی دست در داشته بودند اما اینان سرگرم تحصیل روزی بودند.

زنی به نزد بزرگمهر آمد و از او چیزی پرسید: بزرگمهر گفت: پاسخ سؤالت را اکنون آماده ندارم. زن گفت: از پادشاه مالی چشمگیر همی گیری و پاسخ سؤال من ندانی؟

بزرگمهر گفت: ای فلان، پادشاه بر مبنای آنچه دانم بمن مال دهد. چه اگر بر مبنای آنچه ندانم بمن مال دهد، تمامی گنجینه اش کفایتم نکند.

انوشیروان، بزرگمهر را پرسید، کدام کس را دوست داری که خردمند بود؟ گفت: دشمنم را. پرسید: زچه رو؟ گفت: از آن رو که اگر وی خردمند بود، من از او در امان و عافیت مانم.

ابونؤاس را پس از وفاتش به خواب دیدند. پرسیدندش، خداوند با تو چه کرد؟ گفت: مرا بیامرزید و از گناهانم بسبب این دو بیت که سروده بودم، درگذشت:

من کیستم که اگر گناهی کنم، پروردگار نیامرزدم؟

زمانی که از آدمیزادگان چشم بخشش هست، چگونه آمرزش از پروردگار امید نداشته باشم؟

خواجه ی ما زبصره تا بغدادگر بود پر ز سوزن و فولاد
پس زکنعان بیاید اسرائیلهمره جبرئیل و میکائیل
خانه ی کعبه را کنند گروچند روز اوفتند در تک و دو
تا به آن جستجوی پی در پیسوزنی عاریت کنند از وی
تا زند بخیه درزی چالاکآنچه بر یوسف از قفا شد چاک
ندهد سوزن آن فرومایهنکند شادشان از آن وایه
بفسرد که از تو هم آن عز زنکه شود سوده ناگه آن سوزن
گیردش لایزال تب لرزهزان بتش در خیال صد هرزه

ابوالاسود، معتزلی مذهب بود. و از این رو همسایگانش همی آزردند و گاه شبانگاه بر خانه اش سنگ همی باریدند و صبح هنگام به مسجد همی آمدند و می گفتند: ای ابوالاسود، خداوند ترا هدف قرار داد. وی پاسخ می داد، دروغ می گوئید. اگر خداوند مرا هدف قرار می داد، خطا نمی کرد. شما خطا می کنید.

ابن الهیثم حکیم، مردی پرهیزگار و ورع بود و برخلاف روش پاره ای از حکیمان، شریعت را گرامی می داشت. تألیفات وی در ریاضیات، ارزشمندتر از آن است که به وصف آید.

وی مقام علم را نیز بس شامخ می دانست. روزی یکی از امیران سمنان که سرخاب نام داشت، نزد وی آمد تا بهره ای از او گیرد. حکیم وی را گفت: اگر هر ماه، مرا یکصد دینار دهی، ترا حکمت آموزم.

امیر آن را بدو بخشید و هر ماهه بدستش رسید. تا آن گاه که خواست باز گردد. ابن الهیثم تمامی آن مال را که اندوخته بود، به وی داد و از آن چیزی برنداشت و گفت: مرا به چیزی از این مال نیازی نیست.

خواست رغبت ترا به گرد کردن دانش بیازمایم و زمانی که دانستم مال را در مقام قیاس با دانش در چشم تو بهائی نیست، به تعلیم تو رغبت کردم.

امیر از پذیرفتن آن مال امتناع کرد و گفت: این مال هدیه ی من به تو است. گفت: در تعلیم خیر نه هدیه ای است نه رشوتی و نه اجرتی و آن مال را نستد.

هر که جنباند کلید شرع را بر وفق طبعطبع نگشاید برویش جز در ادبار را
آی درت کعبه ی ارباب نجاتقبلتی و جهک فی کل صلوه
بر سر کوی تو ناکرده وقوفحاجیان را چه وقوف از عرفات
غم عشاق تو آخر نشودانزل الله علیکم برکات
میکشی هر طرف از حلقه زلفبس کن ای باد صبا این حرکات
جامی از درد تو جان داد و نگفتفهو ممن کتم العشق و مات
چون نصیب ما نشد وصل حبیبما و درد بی نصیبی یا نصیب
روی خود بنمایت گفتی زدورکاش بودی این سعادت عنقریب

ادهم مضحکه، برده ای سیاه بود، والی فرمان داده بود که مردم برای نماز استسقا بیرون روند و همگی سیاه به تن داشته باشند. ادهم، عریان به مصلی رفت.

مردی حضی شده، به زمان شریح با زنی زناشوئی کرد. زن فرزندی بیاورد. حضی شده وی را انکار کرد. دعوا بنزد شریح بردند و شریح کودک را از وی دانست.

مرد کودک را بدوش گرفت و از نزد قاضی بدر شد. براه حضی شده ی دیگری وی را دید و پرسید: از کجا می آئی؟ گفت: مپرس و خویشتن را نجات ده. چه قاضی زنازادگان را بین حضی شدگان قسمت همی کند و این کودک نصیب من شده است.

در گردش افلاک چو کردم نظریاز مردم آدمی ندیدم اثری
هر جا که سری بود، فرو رفت به خاکهر جا که خری بود، برآورد سری
جوش نطق از دل نشان دوستی استبستگی نطق از بی الفتی است
دل که دلبر دید، کی ماند ترشبلبلی گل دید، کی ماند خمش
لوح محفوظ است پیشانی یارراز کونینت نماید آشکار

در باب نود و هفت از کتاب ربیع الابرار آمده است که یهودئی از پیامبر(ص) پرسشی کرد. وی لختی درنگ کرد و سپس پاسخ بداد. یهودی پرسید، ز چه رو با دانائی در پاسخ تأمیل کردی؟ فرمود: در جهت بزرگداشت دانش.

بحیرای راهب، ابوطالب را گفت: برادرزاده ات را پاس بدار چرا که صاحب شأنی شود. پاسخ داد، در این صورت در پناه خداوند است.

خاک ره آن گر مروانیم که ننشتبر دامنشان گرد زویرانه ی عالم
چشمت به عشوه ره زند، لب خوانده افسون دگردل می برند از عاشقان هر یک به قانون دگر
سال ها شد که روی بر دیواردل برآرم به گرد شهر و دیار
تا بیابم نشان آدمئیکاید از وی نسیم محرمئی
بروم خاک پای او باشمنقد جان زیر پای او باشم
دیدنش از خدا دهد یادمکند از دیدن خود آزادم
سخنش را چو جا کنم در گوشسازدم از سخنوری خاموش
وه کزین کس نشانه پیدا نیستاثری در زمانه قطعا نیست
ور کسی را گمان برم که وی استچون شود ظاهر آن چنان که وی است،
یابمش معجبی به خود مغرورطورش از اهل دین و دانش دور
نه از این کار در دلش دردینه از این راه بر رخش گردی
نه زعلم درایتش خبرینه ز سر روایتش اثری
سخن او به غیر دعوی نههمه دعوی و هیچ معنی نه
طالبان را شود به تو به دلیلبنماید به سوی زهد سبیل
بر سر راه خلق چاه کن استره نما نیست او که راه زن است
چون شود گم به سوی حق ره از اوهست شیطان نعوذ بالله از او
گر کسی را بود شکیبائیوقت تنهائی است و یکتائی
خانه در سوی انزوا کردنرو بدیوار عزلت آوردن
دل به یک باره در خدا بستنخاطر از فکر خلق بگسستن
بر در دل نشستن از پی پاستا به بیهوده نگذرد انفاس
ور زغوغای نفس امارهاز جلیسی نباشدت چاره
شو انیس کتاب های نفیسآنهافی الزمان خیر جلیس
مصحفی جوی روشن و خواناراست چون طبع مردم دانا
در حدیث صحیح مصطفویباشی از خلق و سیرت نبوی
وز تفاسیر آنچه مشهور استکه ز تحریف مبتدع دور است
وز فروع و اصول شرع هدیآنچه لایق نماید و اولی
وز فنون ادب چه نحو و چه صرفو آنچه باشد در آن علوم شگرف
وز رسالات اهل کشف و شهودوز مقالات اهل ذوق و وجود
آنچه باشد به عقل و فهم فریبکه شود منکشف به فهم لبیب
وز دواوین شاعران فصیحوز مقالات ناظمان ملیح
آنچه قبضت کند به بسط بدلچه قصاید چه مثنوی چه غزل
چون تر جمع گردد این اسبابروی دل ز اختلاط خلق بتاب
گوشه ای گیر و گوش با خود داردیده ی عقل و هوش با خود دار
بگذر از نفس و صاحب دل باشحسب الامکان مراقب دل باش
احن شوقا الی دیار لقیب فیها جمال سلمیکه میرساند از آن نواحی نوید لطفی به جانب ما
به وادی غم منم فتاده زمام فکرت زدست دادهنه بخت یاور نه عقل رهبر، نه تن توانا نه دل شکیبا
زهی جمال تو قبله ی جان حریم کوی تو کعبه ی دلفان سجدنا الیک نسجدوان سعینا الیک سنعی
اگر به جورم بر آوری جان و گربه تیغم بیفکنی سرقسم به جانت که برنیارم سر ارادت زخاک آن پا
به ناز گفتی؟ فلان کجائی؟ چه بود حالت در این جدائی؟مرضت شوقا و مت شوقا فکیف اشکو الیک شکوی
برآستانت کمینه جامی مجال دیدن ندید از آن روبه کنج فرقت نشست محزون بکوی محنت گرفت مأوی
با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستیتا بی خبر بمیرد در رنج و خودپرستی
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باشبیماری اندر این غم خوشتر ز تندرستی
در مذهب طریقت خامی نشان کفر استآری طریق رندان چالاکی است و چستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآیدناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخواستکز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی
خار ار چه جان بکاهد، گل عذر آن بخواهدسهل است تلخی من در جنب ذوق مستی

مولانا محتشم، از قصیده ای که در آن بمدح ملکه ی مرحوم پریخان خانم پرداخته است:

مهر فلک کنیزک خورشید نام اوستکاندر پس سه پرده نشسته است از حجاب
وز شرم کس نکرده نگه بر رخش درشتاز بس که دارد از نظر مردم اجتناب
در خواب نیز تا نتواند نظر کندنامحرمی بر آن مه خورشید احتجاب
نبود عجب اگر کند از دیده ی ذکورمعمار کارخانه احساس منع خواب
خود هم به عکس صورت خود گر نظر کندترسم که عصمتش کند اعراض در عتاب
فرمان دهد که عکس پذیری به عهد اوستبیرون برد قضا هم از آئینه هم زآب

یکی از بزرگان بغداد ابوالعیناء را دید که سحرگاهان به حاجتی بدر شده بود. وی از سحرخیزی او بشگفت آمد و پرسید: ابوعبدالله ز چه رو خانه در این هنگام ترک گفته ای؟ ابوالعیناء گفت: از تو در شگفتم که در کار من شریکی و در شگفت از آن تنها.

اعرابئی صمغ همی جوید، آن را بینداخت و گفت: بدابحالش، دندانها را رنج همی دهد و گلو را از آن مضیبی نیست.

مردی از دوستی به حمام حظمی خواست. وی بدو نداد. بگفت: سبحان الله، با آن که دو قفیزش به درهمی دهند، نمی دهی، گفت: گیرم که دو قفیزش به درهمی بود، چقدرش رایگان به تو رسد؟

در باب نود و هفت از ربیع الابرار جاحظ گوید، گویند که هر چیزی سه دسته است: خوب، متوسط و بد. و متوسط هر چیزی از به آن نزد مردمان نیکوتر به حساب همی آید جز شعر. چه شعر بد از شعر متوسط نیک تر است و زمانی که گویند شعری متوسط است یعنی بد است.

اعرابئی فرزند را نصیحت کرد که: ای پسرکم، یا درنده ای دور از دیدگان مردم باش یا گرگی شجاع یا سگی نگاهبان اما آدمئی ناقص مباش.

مردی اعرابئی را از بابت خویشاوندانش سرزنش کرد که عار او هستند. اعرابئی گفت: خویشاوندان من ننگ من اند اما تو خود ننگ خویشاوندان خویشی.