گنج

بخش چهارم - قسمت دوم

۳۰ بیت
باز می گیرند چون استارهانور از آن خورشید این دیوارها
شیشه های رنگ رنگ آن نور رامینماید این چنین رنگی به ما
چون نماند شیشه های رنگ رنگنور بی رنگت کند آن گاه دنگ
خوی کن بی شیشه دیدن نور راتا چو شیشه بشکند نبود عمی
دیده ی دل کو به گردون بنگریستدید کانجا هر دمی میناگریست
قلب ایمان است و اکسیر محیطائتلاف خرقه ی تن بی مخیط
تو از آن روزی که در هست آمدیآتشی یا خاک یا بادی بدی
گو ترا بودی در آن حالت بقاکی رسیدی مر ترا این ارتقا
از مبدل هستی اول نماندهستی بهتر بجای آن نشاند
همچنین تا صدهزاران هست هابعد یکدیگر دوم به زابتدا
این بقاها زین فناها یافتیاز فنایش رو چرا برتافتی
زان فناها چه زیان بودت که تابر بقا چسبیده ای، ای ناسزا
چون دوم از اولینت بهتر استپس فنا جوی و مبدل را پر است
صدهزاران حشر دیدی ای عنودتا کنون هر لحظه از بدو وجود
از جمادی بی خبر سوی نماوز نما سوی حیات و ابتلاء
باز سوی عقل و تمییزات خوشباز سوی خارج این پنج و شش
قالب بحر این نشان پای هاستپس نشان پا درون بحر لاست
باز منزل های خشکی زاحتیاطهست دهها و وطنها و رباط
هست منزل های دریا در وقوفوقت موجش بی جدار و بی سقوف
نیست پیدا اندر این ره پا و گامنه نشان است آن منازل را نه نام
تخم بطی گرچه مرغ خانه استکرد زیر پر چو دایه تربیت
ما در تو آن بط دریا بداستدایه ات خاکی بد و خشکی پرست
میل دریا که دل تواند اندر استآن طبیعت جانت را از مادر است
دایه را بگذار بر خشک وتر آناندر آ در بحر معنی چون بطان
گر ترا دایه بترساند زآبتو مترس و سوی دریاها شتاب
تو بطی بر خشک و برتر زنده اینی چو مرغ خانه، خانه کنده ای
تو ز «کرمنا بنی آدم » شهیهم به خشکی هم به دریا پا نهی
که حملنا هم علی البحر ای جواناز حملنا هم علی البر پیش دان
مر ملایک را سوی بر راه نیستجنس حیوان هم زبحر آگاه نیست
تو به تن حیوان، به جانی از ملکتا روی هم بر زمین هم بر فلک

دسته ی اول: آن طایفه اند که وطن اصلی و مسکن حقیقی خود را بواسطه ی تجارت دنیا فانی و شراء مستلزات شهوانی لحظه ای فراموش نکنند.

«رجال لاتلهیهم تجارة و لابیع عن ذکرالله » لاجرم این سوختگان آتش فراق و محنت اندوختگان درد اشتیاق به حکم حب الوطن من الایمان، دمی از یاد رجوع غافل نیستند و از آه و حنین و ناله و انین لمحه ای فارغ و ذاهل نباشند.

دسته ی دوم: آن طایفه اند که این خرابه را وطن اقامت ساخته اند و علم محبت این عالم افراخته اند، و از جهت ذهول و نسیان وطن اصلی به حال رجوع کمتر پرداخته اند.

لاجرم به مذکر احتیاج دارند و به تنبیه یاد وطن به خاطر آورند و بالقاء سمع و حضور قلب استماع مقال اهل کمال نمایند و دست طلب دامن جان ایشان گیرد و آتش اشتیاق در تنور سینه ی ایشان اشتعال پذیرد.

و به مناعت اقتدا و سعادت اهتدا راه یابند. و از شجره ی موعظت ثمره ی تذکر معاد درچینند «ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید».

دسته سوم: آن گروه اند که این رصدگاه حوادث را بر پیشگاه عالم قدم برگزیدند، و این رباط ویرانه را خوشتر از معموره ی دیار اصلی دیدند.

و بدین ظل زایل و ملک خامل چنان فریفته گشتند که به کلی محبت وطن اصلی از خاطر ایشان رفت «ولکنا اخلد الی الارض و اتبع هویه » و حکم «نسوا الله فانیهم » داغ پیشانی جان ایشان گشت، لاجرم نه از گویندگان شنوند و نه به جویندگان گروند.

پس طایفه ی اول مرشدان کامل اند از انبیاء و اولیاء و طایفه ی دوم ارباب ایمان که قابل اکتساب عرفان اند. و طایفه ی سیم اصحاب کفر و طغیان که نه مرشدند و نه مسترشد . . .

و در نهج البلاغه بهمین سه طایفه اشاره دارد که می فرماید: مردمان سه گروه اند: عالم ربانی، کسانی که در راه نجات متعلم اند و نادانان بی قدر.

رویت که زباده لاله می روید از اووز تاب شراب ژاله می روید از او
دستی که پیاله ای زدست تو گرفتگر خاک شود، پیاله می روید از او
ای ز وجود تو نمود همهجود تو سرمایه ی بود همه
نام و نشانت نه و دامن کشانمیگذری بر همه دامن فشان
با همه چون جان به تن آمیزناکپاک زآلایش ناپاک و پاک
گرچه نمایند بسی غیر تونیست در این عرصه کسی غیر تو

حکیمی گفت: سرمای یأس نیک تر از گرمای طمع است.

در یکی از تاریخ های مورد اعتماد آمده است: وقتی به روزگار المکتفی بالله عباسی، سحرگاهان زمین سخت بلرزید. ستارگان تمام بی آن که ابری در آسمان بود، ناپدید شد.

یکی از یاران نیز مرا حکایت کرد که هنگام زلزله ی سال نهصد و شصت و سه نزدیک جویباری بوده است و جویبار هنگام زلزله از جریان باز ایستاده است.

ای درین بتکده ی طبع فریببرده غوغای بتان از تو شکیب
سنگ بر بتکده ی آذر زندر جهان صیت خلیلی افکن
تاج عزت ز سر عزی کشرخت طاعت به در مولی کش
ثنوی و اهرمن و یزدان گوتافت از انجمن ایمان رو
عیسوی شه به سه گوئی افزونخیمه از ساحت این زد بیرون
تو به صد بت چه به صد بلکه هزاربلکه بیرون ز ترازوی شمار
کرده ای روی دل و هر نفسیمیپزی در ره ایمان هوسی

همچنان که هشیار نباید با مستان آمیزش کند، دانا نیز نباید همنشینی نادان کند.

کسی که کتابی نویسد، خویشتن را هدف دیگران گذارد. چه اگر نیکو نویسد، بر وی دل سوزانند و اگر بد نویسد متهمش کنند.

ناصح از پند تو عشقم به دل افروخته شدآتش است این نه چراغ است که از باد بمیرد

امروز بازگشت به مدرسه نیک نبود، برخیز و با بختی مسعود رو به دیر کن پیمانه ای برگیر و همراه با عود برخوان که: عمر بگذشت و دیگر باز نخواهد آمد.

حکیمی گفت: دروغ را بگذار چه زمانی نیز که پنداری به سود تست، ترا زیان رساند. و راستی پیشه کن، چه زمانی هم که پنداری زیانت رساند، سودت رساند.

دروغزن را دزد بدتر است، چه دزد مال ترا دزدد اما دروغزن خرد ترا دزدد. از علامات دروغزن یکی این که بی آن که از وی سوگندان خواهند، سوگند خورد.

- روزه طول داد و با استخوان افطار کرد.

- غیبتش طولانی شد و ناکام باز آمد.

- نزدیک است که بدگمان بگوید: مرا بگیرید.

- هر سیاهی خرما نیست و هر سپیدی چربی.

- کسی که غایب بود، ناکام ماند و سهم وی را یاران خورند.

- شهری را خراب می کند و کاخی می سازد.

- دسته ی پیمان گوش وسوسه را می پیچاند.

- اگر جغد را خیری بود، از دست شکارچیان جان بدر نمی برد.

- مرد هنگام آزمون سرفراز یا سرافکنده شود.

- مردمان از بیم خواری خوار شوند.

کم گوی ولی قصه ی درمان که به این دردحیف است که آلوده ی درمان شده باشی

گرگی استخوانی بلعید که گلوگیرش شد. کلنگی سر در دهان او کرد و استخوان را بیرون آورد و سپس دستمزد خواست. گرگ پاسخش داد: شرم نداری که سرت را در دهان من کرده ای و به سلامت بیرون آورده ای و دستمزد نیز طلب کنی؟

شبها ز دم هوا فسرده چو یخمزانو به شکم کشیده همچون ملخم
چنبر شده ام چنان که می نشناسدکس موی زهار را زموی زنخم
ای بی تو مرا امید بهبودی نهبا من تو چنان که پیش از این بودی نه
میدانستم که عهد و پیمان مرادر هم شکنی ولی بدین زودی نه
رقیب مانع قتلم چه میشوی بگذارکه مرگ پیش ولی بهتر از حمایت تست
میکرد به غمزه سینه کاویپنداشت که دل به جاست ما را
دست حاجت کشیده سر در پیشآمدم بر درت من درویش
مگرم رحمت تو گیرد دستور نه اسباب نامرادی هست
چون چتر سنجری رخ بختم سیاه بادبا فقر اگر بود هوس ملک سنجرم
تا یافت جان من خبر از ذوق نیم شبصد ملک نیمروز به یک جو نمی خرم
ای وای به من گر تو به چشم همه مردمزین گونه نمائی که به چشم من حیران