شیخ در کتاب نجات گفت: فلک حیوانی است که مطیع خداوند است.
محققی گفت: هنگامی که چیزهائی چون مگس و سوسک زنده است، چه چیز مانع آن است که گوئیم خورشید و ماه زنده است. یکی از عرفا در وصف افلاک چه نیک گفته است:
صوفیان کبود پوش همهاز غم دوست در خروش همه
آتش اندر دل و هوا در جانکرده بر خاک آب دیده روان
سحرم هاتف میخانه به دولت خواهیگفت باز آی که دیرینه ی این درگاهی
همچو جم جرعه ی می خور که ز سر ملکوتپرتو جام جهان بین دهدت آگاهی
بردر میکده رندان قلندر باشندکه ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پایدست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکنظلمات است بترس از خطر گمراهی
طفل هستی عشق اند آدمی و پریارادتی بنما تا سعادتی ببری
می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چندبه آه نیم شبی کوش و گریه ی سحری
بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباشکه بنده را نخرد کس به عیب بی هنری
زهجر و وصل تو در حیرتم چه چاره کنمنه در برابر چشمی نه غایب از نظری
عمر بگذشت به بی حاصلی و بلهوسیای پسر جام میم ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده اندشاهبازان طریقت به شکار مگسی
دوش در خیل غلامان درش می رفتمگفت: ای بیدل بیچاره تو یار چه کسی؟
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زنحیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
کاروان رفت و تو در خواب و کمینگه در پیشوه که بس بیخبر از غلغل بانگ جرسی
شیر خدا شاه ولایت علیصیقلی شرکت خفی و جلی
روز احد چون صف هیجا گرفتتیر مخالف به تنش جاگرفت
غنچه پیکان به گل او نهفتصد گل محنت ز گل او شکفت
روی عبادت سوی محراب کردپشت به درد سر اصحاب کرد
خنجر الماس چو بنداختندچاک به تن چون گلش انداختند
غرقه به خون غنچه زنگارگونآمد از آن گلشن احسان برون
گل گل خونش به مصلی چکیدگشت چو فارغ زنماز آن بدید
این همه گل چیست ته پای منساخته گلزار مصلای من
صورت حالش چو نمودند بازگفت که سوگند بدانای راز
کز الم تیغ ندارم خبرگرچه زمن نیست خبردار تر
طایر من سدره نشین شد چه باکگر شودم تن چو قفس چاک چاک
جامی از آلایش تن پاک شودر قدم پاک روان خاک شو
شاید از آن خاک به گردی رسیگرد شکافی و به مردی رسی
شیخ مقتول ابوالفتح شهاب الدین یحیی خواهرزاده ی شهاب الدین سهروردی، جهانگرد و ریاضت کش بود. وی قصد حلب کرد و ملک طاهر وی را سخت گرامی بداشت.
از این رو فقهای حلب به وی حسد بردند و فتوای قتلش بدادند. و به سال پانصد و هشتاد و شش کشته شد.
یکی از اهالی کوفه از والی آن سامان شکوه به مأمون برد. وی گفت: من عادل تر و راست تر از وی میان والیان خود سراغ ندارم.
مرد گفت: اگر چنین است، شهرها را یکایک از او نصیب ده تا سهم همگان از او برابر بود. در این صورت، نصیب ما از او بیش از سه سال نخواهد بود. مأمون بخندید و آن والی را عزل کرد.
حکیمی گفت: اگر ترا حکمروائی جائی دادند، از این که در حکمروائی از خویشاوندانت یاری خواهی بر حذر باش. چه اگر چنان کنی، بتو آن رسد که به عثمان بن عفان رسید. حقوق خویشاوندان خود بمال ده نه به حکمروائی.
در این که آیا تغییر خلق خوی آدمی ممکن است یا نه، اختلاف نظر است. غزالی در احیاء و محقق طوسی در اخلاق گفته اند که ممکن است.
و نظر ایشان را این فرموده ی پیامبر (ص) تأیید همی کند که فرمود: خلق و خوی خویش نیکو سازید اما پاره ای از بزرگان را عقیده بر آن است که دگرگونی خلق و خوی ممکن نشود. شاعری به همین سبب سروده است:
هر بیمارئی را داروئی است که با آن به شود. حماقت اما مداواگر خویش را خسته کند.
و در دیوان منسوب به امیرمؤمنان(ع) آمده است:
هر زخمی را داروئی است. جز بدخلقی که آن را درمانی نبود.
راغب در ذریعه در این باره گوید: کسی که گفته است دگرگونی خلق و خوی ممکن نبود، قوه را به اعتبار آن مراد داشته است و این سخنی درست است.
چه محال است که آدمی از دانه سیب حاصل آید. اما آن کس این دگرگونی را شدنی دانسته است، فعلیت یافتن قوه را مراد داشته است و فساد آن را به اهمالش.
چه شود که دانه با تفقد نخل شود یا مهمل رها شود و گندد. از این رو، اختلاف این دو دسته، برحسب اختلاف دیدگاهشان است.
منصور، خلیفه، مردی را بر خراسان ولایت داد که نرمش بسیار داشت. روزی زنی به دادخواهی نزدش آمد و خیری از وی ندید.
گفت: دانی امیر المومنین از چه روترا ولایت داده است؟ گفت: نه. گفت: از آن رو که بنگرد آیا امور خراسان بی والی گذرد یا نه؟
منصور خلیفه عباسی به لشکریان خود گفت: آن کس که گفت: سگ خویش گرسنه بدار تا فرمانت برد، راست گفته است. سپاهیان گفتند: بلی، اما شود که دیگری گرده ی نانی بوی نمایاند و سگ ترا بگذارد و از پی او رود.
گفته اند عبدالملک قبل از خلافت، دائما به مسجدالحرام بود و نماز و قرائت مواظبت همی کرد. چندان که وی را کبوتر حرم نام نهاده بودند.
زمانی که خبر خلافت بوی رسید:، قرآن در دامن داشت. آن را بگذاشت و گفت: اینک زمان جدائی من و تو است.
بشر حافی را گفتند: ما را وصیتی کن. گفت: در خانه مانید. چه ترک حکمروائی، حکمرانی است.
امیر مومنان(ع) فرزندش محمد بن حنفیه را به جنگ ها پیش همی فرستاد و با حسن و حسین(ع) چنان نمی کرد و می فرمود: او فرزند من است و این دو فرزندان پیامبراند(ص).
محمد بن حنفیه را اما گفتند، چگونه پدر ترا به جنگ همی فرستد و ایشان را نه؟ گفت: من دست راست اویم و آن دو چشمانش. و وی با دست راست خویش از چشمانش حراست همی کند.
ظاهرت چون گور کافر پر خللو اندرون قهر خدا عز و جل
از برون طعنه ز نی بر بایزیدوز درونت ننگ میدارد یزید
هر چه داری در دل از مکر و رموزپیش ما یلدا بود مانند روز
گر بپوشیمش ز بنده پروریتو چرا رسوائی از حد می بری
خون ریز بود همیشه در کشور ماجان عود بود همیشه در مجمر ما
داری سر ما وگرنه دور از بر ماما دوست کشیم و تو نداری سر ما
بدردی که زخمش پدیدار نیستبزخمی که با مرهمش کار نیست
به شرمی که در روی زیبا بودبه صبری که در ناشکیبا بود
به عزلت نشینان صحرای دردبه ناخن کبودان شبهای سرد
ندانم در این دیر مینو سرشتمسلم چرا شد بقا در بهشت
ازاین خوبتر خود نشاید دگرتو گوئی که از خوبتر، خوبتر
نحوئی گفت در میان عوام«کان » گه ناقص است وگاهی تام
تام از اسم بهره ور باشدلیک همواره بی خبر باشد
و آنکه ناقص بود، خبردار استخبرش همچو اسم ناچار است
عامئی بانک برکشید که هیمولوی قفل منعکس تا کی
بی خبر را به عکس خوانی تامبا خبر را به نقص رانی نام
تام آن کس بود که با خبر استناقص آن کز خبر نه بهره ور است
خبر آمد دلیل آگاهیجهل برهان و نقص و گمراهی
پیش ارباب دانش و عرفانکی بود این تمام و آن نقصان
لب گشاد و در حقیقت سفتگفت خوش نکته ای که نحوی گفت
کامل و تام باشد آن الحقکه در اسم حق است مستغرق
ساخت حق زاسم خویش بهره ورشنیست ز احوال ما سوی خبرش
وانکه ناقص فتاد ز اسم خدانکندش بی خبر ز غیر سوی
نشود محو اسم حق اثرشباشد از اسم غیر حق خبرش
هر کسی زان کلام آمد پیشمعنئی خواسته مناسب خویش
این خلافی که میشود مفهومهست ناشی زاختلاف فهوم
ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنیاسباب جمع داری و کاری نمیکنی
میدان به کام خاطر و گوئی نمیزنیباز ظفر به دست و شکاری نمیکنی
این خون که موج میزند اندر جگر چرادر کار رنگ و بوی نگاری نمیکنی
گر دیگران به عیش و طرب خرم اند و شادای دل تو این معامله باری نمیکنی
مشگین از آن نشد دم خلقت که چون صبابر خاک کوی دوست گذاری نمیکنی
علامه، در کتاب تحفه به اصرار گوید که فلک زهره بالای فلک شمس است. و سرور، غیاث الدین جمشید کاشی در رساله ای بنام سلم السماوات به پاسخ گوئی او پرداخته است.