گنج

بخش پنجم - قسمت دوم

۱۰ بیت
دل نهادیم به بیداد، عطای تو کجاستما خود از جور ننالیم، وفای تو کجاست
آن که برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروختبه همه عالمش از من نتوانند خرید
تا گبر نشی با تو بتی یار نبوور گبر شی از بهر بتی عار نبو
آن را که میان بسته به زنار نبواو را به میان عاشقان کار نبو
من بودم دوش و آن بت بنده نوازاز من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت وحدیث ما بپایان نرسیدشب را چه گنه حدیث ما بود دراز
آن دل که تو دیده ای زغم خون شد و رفتوزدیده ی خون گرفته بیرون شد و رفت
روزی به هوای عشق سیری می کردلیلی صفتی بدید، مجنون شد و رفت
گویند به حشر گفتگو خواهد بودو آن یار عزیز تندخو خواهد بود
از خیر محض جز نکوئی نایدخوش باش که عاقبت نکو خواهد بود

عارفی گفت: اگر دل، شربت عشق دنیا بنوشید، فزونی موعظت ویرا سودی نبخشد. چنان که جسد نیز اگر بیماری در آن استوار شد، بیش دارویش مفید نیفتد.

در کافی از امام صادق(ع) نقل گشته است که: هر قدر که ایمان بنده افزایش یابد، تنگی روزیش بیش شود.

در همین زمینه نیز فرموده است: اگر الحال مؤمنان بر طلب روزی از خداوند نمی برد، ایشان را به تنگی بیشتری از حال کنونشان درهمی انداخت.

نیز فرموده است: از اولاد آدم، مؤمنی نبود جز آن که تهیدست بود و کافری نبود مگر آن که توانگر بود. تا آن که ابراهیم بیامد و بگفت: «ربنا لا تحملنا فتنه للذین کفروا». خداوند، بین هر دو دسته اموال و نیاز را یکسان نهاد.

بزرگی عارفی را عیادت کرد، و وی را به بیماریهائی بسیار و دردهای سخت دچار دید. برای آرامش وی گفت: ای فلان، کسی که بر بلا بردباری نکند، در دعوی محبت راستگو نیست.

عارف گفت نه چنین است. بل آن کس که از بلا لذت نبرد، در دعوی محبت راستگو نیست.

عارفی را ملکی بود خواست بفروشد و بهایش صدقه دهد. یکی از یارانش گفت: کاش بهر عیالت ذخیره کنی؟ گفت: آن را بهر خویشتن نزد خداوند ذخیره نهم. و خداوند آن را بهر عیالم ذخیره کند.

اولیای خداوند چهاراند: رهرو محض، مجذوب محض، رهرو مجذوب - که سلوکش بر جذبه اش مقدم بود - و مجذوب رهرو که بر عکس وی بود.

عابدی چهل سال روزه می داشت و کسی از خویشان یا بیگانگان بدان آگاهی نمی یافت. چه غذایش را بر میگرفت و در راه صدقه اش می داد. اهل خانه اش می پنداشتند به بازار غذا خورده است و اهل بازار همی پنداشتند به خانه غذا خورده است.

تصوف دست یازیدن به فقر و تهیدستی و حقیقت پذیرفتن به بذل و ایثار کردن و ترک اختیار و تعرض گرفتن است.

گفتند، بی زنی را هزاران غم است. گفتم: در تزویج نیز همچنان.

در کافی از امام صادق(ع) نقل است که پیامبر(ص) فرمود: ای تهیدستان، جانهای خویش پاک کنید و به دل از خداوند خشنود شوید تا خداوند عز و جل تهیدستی شما را ثواب دهد. و اگر چنان نکنید، تهیدستیتان را ثوابی نیست.

آهوئی را کرد صیادی شکاراندر آخور کردش آن بی زینهار
در میان آخور پر از خرانحبس آهو کرد چون استمگران
آهو از وحشت بهر سو می گریختاو به پیش آن خران شب کاه ریخت
از مجاعت وزاشتها هر گاو و خرکاه می خوردند همچون نیشکر
گاه آهو همی رمید از سو به سوگه ز دود و گرد که می تافت رو
هر کرا با ضد وی بگذاشتندآن عقوبت را چو مرگ انگاشتند
زین بدن اندر عذابی سر بسرمرغ روحت بسته با جنس دگر
روح باز است و طبایع زاغهادارد از زاغان تن او داغها
او بمانده در میانشان خوار و زارهمچو بوبکری میان سبزوار
حد ندارد این سخن و آهوی مامی گریزد اندر آخور جابجا
آن خرک از طعمه و خوردن بماندپس برسم دعوت آهو را بخواند
سر بجنبانید سیرم ای فلاناشتهایم نیست هستم ناتوان
گفت می دانم که نازی میکنییا زناموس احترازی می کنی
گفت آهو با خر این طعمه ی تو استزانکه اجزای تو زین زنده ی تو است
من الیف مرغزاری بوده امدر ظلال و روضه ها آسوده ام
گر گدا گشتم گدا رو کسی شومگر لباسم کهنه گردد من نوم
گفت خر: آری همی زن لاف لافدر غریبی خوش بود گفتن گزاف
گفت نافم بس گواهی می دهدمنتی بر عود و عنبر می نهد
لیک آن را بشنود صاحب مشامبر خر سنگین پرست آمد حرام
بهر این گفت آن رسول مستجیبانما الاسلام فی الدنیا غریب
زآنکه خویشانش همه از وی رمندگرچه با ذاتش ملایک همدم اند
پنج وقت آمد نماز ای رهنمونعاشقان، هم فی صلواه دائمون
نی به پنج آرام گیرد آن خمارکاندر این سرهاست نی پانصد هزار
نیست زرغبا میان عاشقانسخت مستسقی جان عاشقان

از حضرت صادق(ع) نقل است که: زندانی آن کس است که دنیایش از آخرت محبوس کرده باشد.

از امام صادق(ع) نقل است که فرمود: موسی(ع) خضر (ع) را گفت: مرا وصیتی کن. گفت: آن را پیوسته دار که با آن هیچت زیان نرساند و با جز آن هیچت سود ندهد. (منقول از کافی است)

شنیده ام که در این طارم زراندود استخطی که عاقبت کار جمله محمود است
زتاب قهر میندیش و ناامید مباشکه زیر سایه ی جود است هر چه موجود است
مرا زحال قیامت شد این قدر معلومکه لطف دوست همه آن کند که بهبود است
مگر که هم کرم او کند تدارک ماوگرنه کیست که او دامنی نیالوده است
حذر کن از نفس گرم آذری زنهارکه آه سوخته مقبول حضرت جود است
داد از ستم نرگس دایم مستشوز لطف پریشان بلند و پستش
میترسم از آن که همچنان در عرصاتخون ریزد و هیچ کس نگیرد دستش
بخشای بر آن که بخت یارش نبودجز خوردن اندوه تو کارش نبود
در عشق تو حالتیش باشد که در آنهم با تو و هم بی تو قرارش نبود

از وصیت پیامبر(ص) به ابوذر: ای ابوذر! بامداد که شود، با خود از دوشینه سخن مگوی و چون شب شود، با خود از صبح بگذشته مگوی. سلامتت را پیش از بیماری مغتنم دان و زندگانیت را پیش از مرگ. چه نمیدانی فردا نامت چه خواهد بود.

ای ابوذر! بر عمر خویش حریص تر از درهم و دینار باش. کسی که دانش را از آن جوید که مردمانش روی آورند، نسیم فردوس را درنیابد.

ای ابوذر، به خردی گناه منگر، بل بنگر که نافرمانی چه کس همی کنی. آنچه را که به تو مربوط نمی شود رها کن و از سخن گفتن پیرامن آنچه سودت ندهد دوری کن.

زبان خویش همچون مال خویش نگاه دار. ای ابوذر، اگر اجل و مسیرش بینی، آرزو و غرورش را دشمن خواهی داشت.

می بارم اشک سرخ بر چهره ی زردباشد که دلت نرم شود زین غم و درد
حال من دل خسته چه پرسی که مراپولاد به آب نرم می باید کرد
داده ام جان که بدست آمده دامان غمشنوبت تو است دلا جان تو و جان غمش
هر چه باداباد حرفی چند میگویم به اوکار خود در عاشقی این بار یکسر میکنم
مجلس عیش است کوته کن فغانی درد دلاین حرارت جای دیگر کن که ما خود آتشیم
در بزم تو دل بار غم عیش کشیدیک جرعه زکام دوستکامی نچشید
با دشمنیت چه دوستی ها که نکردوز دوستیت چه دشمنی ها که ندید
ای دل چو آشنای غمی ترک او مکنهر روز با کسی نتوان آشنا شدن
آن دل که من آن خویش پنداشتمشهرگز بر هیچ دوست نگذاشتمش
بگذاشت مرا بی کس و آمد بر تونیکو دارش که من نکو داشتمش

انوری در تسلیت بیکی از شاهان هم عصر خویش که به پیری بینائی از دست داده بود، سروده است:

شاها به دیده ای که دلم را خدای داددر دیده ی تو معنی نیکو بدیده ام
چون کردگار ذات شریفت بیافریدگفت ای کس که برد و جهانت گزیده ام
راضی نیم به آن که به غیری نظر کنیزیرا که از برای خودت پروریده ام
چشم جهانیان زپی دیدن جهانو آن تو بهر دیدن خویش آفریده ام
تکحیل آن ز هیچ کس اندر جهان مدانکان کحل غیرت است که من درکشیده ام