گنج

بخش سوم - قسمت دوم

۵۵ بیت
چشم عقل و علم کور از شهوت استدیو پیش دیده حور از شهوت است
راه شهوت پر گل و لای بلاستهر که افتاد اندر آن گل برنخاست
از می شهوت چو یک جرعه چشیدر مذاق تو نشیند زان خوشی
آن خوشی در بینیت گردد مهاردر کشاکش داردت لیل و نهار
چاره نبود اهل شهوت راز زنصحبت زن هست بیخ عمر کن
بر درخوان عطای ذوالمنننیست کافر نعمتی بدتر ز زن
گر دهی صد سال زن را سیم و زرپای تا سر گیری او را در گهر
هم به وقت چاشت هم هنگام شامخوانش آرائی به گوناگون طعام
چون شود تشنه ز جام گوهریآبش از سرچشمه ی خضر آوری
میوه خواهد چون ز تو همچون شهانناریزد آری و سیب اصفهان
چون فتد در داوری در تاب و پیچجمله اینها پیش او هیچ است هیچ
گویدت کای جان گداز عمر کاههیچ خیر از تو ندیدم هیچ گاه
در جهان از زن وفاداری که دید؟غیر مکاری و عیاری که دید؟
سال ها دست اندر آغوشت کندچون بتابی رو فراموشت کند
گر تو پیری یار دیگر بایدشهمدم دیگر قوی تر بایدش
چون جوانی آید او را درنظرجای تو خواهد که او بندد کمر
بود همچون بوم زاغی روز کورجا گرفته بر لب دریای شور
بود از دریای شور آبشخورشدادی آن شو را به طعم شکرش
از قضا مرغی حواصل نام اوحوصله سرچشمه ی انعام او
سایه ی دولت بر فرق او فکندنامدش شورابه ی دریا پسند
گفت پیش آ ای ز شوری در گلهکآب شیرینت دهم از حوصله
گفت ترسم آب شیرین چون چشمطعم آب شور گردد ناخوشم
طبع من ز آبشخور دریای شورزآب شیرین مانم و گردم نفور
در میان هر دو مانم تشنه لببر لب دریا نشسته روز و شب
به که هم سازم به آب شور خویشتا نیاید رنج بی آبیم پیش
ای چو گلت جیب به چنگ خساندامن صحبت بکش از ناکسان
گرچه ز آغاز گشادت دهندعاقبت الامر به بادت دهند
گر بود اندر بن غاریت جایحلقه ی مارت شده زنجیر پای
به که به هر حلقه نهی پای خویشمحفل هر سفله کنی جای خویش
ور شده ای در کمر کوه و سنگکرده میان منطقه دم پلنگ
به که دورنگان منافق سیرپیش تو بندند به خدمت کمر
اول فطرت که پدید آمدیاز همه کس فرد و وحید آمدی
عاقبت کار کز این جا رویاز همه شک نیست که تنها روی
این همه بند و گره از بهر کیستوین همه آمیزش و پیوند چیست؟
هر که به مشغولیت اندر ره استغول ره تست، خدا آگه است
پای وفا در ره غولان مدارروی به بیغوله ی تنهائی آر
ور نبود از دل سودائیتطاقت بیغوله ی تنهائیت
خیز و قدم نه به ره رفتگانرو سوی آرامگه خفتگان
یاد کن از عهد فراموششاننکته شنو از لب خاموششان
پر شده شان بین زغبار استخوانکحل بصیرت کن از آن سرمه دان
منزلشان بین به ته سنگ تنگکوب سر افعی غفلت به سنگ
زپیری سست خیز سال فرسودچو طفلان زود خشم و دیر خشنود
بود از پوست رگ چون چنگ بستهدهن بی آب و دندان زنگ بسته
ز پر گفتن لعاب از لب روانشمگس ریده فراوان در دهانش
سری چون پوستین کهنه پشمینرخی چون فوطه پیچیده برچین
دو ساق و پشت پاهای فسردهچو غوک خشک پیش مار مرده
کلاه کافری بر سر چو دیگیز دقیانوس مانده مرده ریگی
ملک را بود زنگی پاسبانیترش رخساره ای، کج مج زبانی
چو دیو دوزخ از عفریت روئیچو زاغ کهنه از بسیار گوئی
شکم چون دیگدان آتش اندوددهن چو وامداری دیر خشنود
خصومت پیشه ای، ابلیس خوئیعوامی مشت خواری، جنگجوئی
کنه در سبلتش بیضه نهادهبه موی سبلتش رشگ اوفتاده
عید و هر کس را ز یار خویش چشم عیدی استچشم ما پر ز اشگ حسرت، دل پر از نومیدی است
به غبار، گرد روی تو خطی نوشته دیدمکه به حسن از آنچه بوده ی، شده ای هزار چندان
گذارید، ترازو میزان نیست.در محاضرات آمده است: که مأمون ناشناس همی گذشت. کناسی را دید که می گفت: مأمون از زمانی که برادرش را کشت، از چشم من افتاد، مأمون بدره ای بهرش فرستاد و گفت: اگر صواب بینی که از من خشنود شوی، خشنود شو.

حسن بصری را گفتند: نماز نمی خوانی؟ بازاریان نمازشان را بخواندند. گفت: بازاریان هر گاه کارشان سود دهد، نماز به تأخیر اندازند و هر وقت کسادی حاصل شود، در آن تعجیل کنند.

از امثال عربی که درباره ی حیوانات آمده است:

ماکیانی کبوتری را سرزنش کرد که ماکیان پرزاد و ولد است اما، کبوتر هر سال جز دو جوجه ننهد. کبوتر گفت: تو به دانه ی جوجه هایت نمی پردازی و بهر آن ها از راه دور خوردنی نمی آوری.

چه جوجه های تو همین که از تخم بیرون شدند، دانه برمی چینند. اگر تو نیز چون ما بودی، بجای دو جوجه در سال، یک جوجه می نهادی.

. . . یکی در روزگار کودکی، پرهیزگارتر از ایام پیری بود. و خود این معنی را در شعری گنجانید:

آن گاه که کودک بودم، هوای نفس را اطاعت نکردم، اما زمانی که شبان و روزان پیرم کرد، برعکس پیرو هوی گشتم. گوئی که پیر دنیا آمده ام و اندک اندک به کودکی باز می گردم.

در مروج الذهب آمده است که: زمانی از ابوالحسن علی بن محمد الهادی (ع) نزد متوکل سخن چینی کردند و گفتند: در منزل خویش سلاح و نامه ها و چیزهای دیگری از مردمان شیعه ی قم دارد و وی را قصد فرمانروائی است.

وی جمعی از غلامان ترک را گسیل داشت. ایشان شب هنگام هجوم بردند اما در خانه ی وی چیزی نیافتند و وی را دیدند در اطاقی تنهاست و قرآن همی خواند.

پشمینه ای برتن داشت، بر سنگ و شن نشسته بود، بر سر نیز سربندی پشمینه داشت و به درگاه خداوند آیاتی در بیم و امید همی خواند. ویرا همانگونه به نزد متوکل بردند که در مجلس شرب بنشسته بود و جام باده به دست داشت.

متوکل وی را تعظیم بسیار کرد و در کنار خویش بنشاند و جام خویش بدو داد. امام گفت: به خداوند سوگند هرگز گوشت وخون من بدان نیامیخته است، از این رو مرا از آن معذور دار.

متوکل چنان کرد. سپس گفت: مرا چیزی برخوان، امام تلاوت کرد: «کم ترکوا من جنات و عیون ». متوکل گفت: مرا شعری بر خوان که تحسین کنم. فرمود: من شعر چندان به یاد ندارم. متوکل گفت: ناگزیر باید چنین کرد. امام برخواند:

بر قله های کوه شدند تا ایشان را حراست کند، اما مردان برآنان پیروزی یافتند و قله ها سودشان نبخشید. از ستیغ کوهها فرود آمدند و به حفره ها مقام کردند، چه بدفرجام فرودی! پس از مرگشان منادئی ندا در داد که، آن تاج ها و دستبندها و حله ها چه شد؟ (تا آخر اشعار)

تمام حاضران بر امام بیمناک شدند که مبادا از متوکل بر او آزاری رسد. اما متوکل زمانی سخت بگریست چنان که محاسنش را آب دیده تر کرد. حضار نیز بگریستند.

سپس فرمان داد شراب برداشتند و سپس پرسید: ای ابوالحسن ترا وامی هست؟ فرمود: بلی چهار هزار دینار. فرمان داد آن را پردازند و هم در آن ساعت به تکریم وی را به خانه رسانند.

دانشمندی گفت: به سالی، حج همی گذاردم. هنگام طواف اعرابئی را دیدم که پوستی بر خود آویخته بود و میگفت: خداوندا تو خالق منی، آیا از این که عریان به مناجات تو بزرگوار آیم شرم نکنی؟

دانشمند گفت: سال دیگر نیز به حج رفتم و وی را در لباسی نیکو با خدم و حشم دیدم. گفتمش تو همان نیستی که سال پیش چنان همی خواندی؟ گفت: بلی، در کار کریمی حیله به کار زدم، به کار آمد.

ابو حرث را یابوئی ضعیف بود. وی را پرسیدند که آیا پیش آمده است که یابویت بر دیگر چهارپایان پیش افتد؟ گفت: بلی، یک بار. با قافله ای بودیم و به رهگذری تنگ رسیدیم. من در آخر هم رفتم. و زمانی که بازگشتیم، پیش از همه بودم.

در تعبیر خواب کلینی آمده است که: مردی بنزد امام صادق(ع) آمد و گفت: به خواب دیدم در بوستانم درخت انگوری است که بار خربزه بگرفته است. فرمود: زن خویش حفظ کن تا از جز تو بار برندارد.

مردی دگر بنزد ایشان آمد و گفت: به سفر بودم، به خواب دیدم که دو قوچ به شرمگاهی همسرم شاخ همی زنند، عزم کرده ام طلاقش دهم. چه فرمائی؟ فرمود: نگاهش دار، چه زمانی که شنیده است همی آیی، موی شرمگاهی خویش با مقراض سترده.

در ربیع الابرار آمده است که: ابلیس گفت: خداوندا، بندگان تو، ترا دوست همی دارند و عصیانیت همی کنند. اما مرا دشمن همی دارند ولی اطاعتم همی کنند.

جوابش آمد که: ما اطاعت ایشان از تو را به دشمنیشان با تو بخشیدیم. و هر چند که با همه ی عشق اطاعتمان نکنند، ایمانشان را پذیرفتیم.

یحیی بن خالد غالبا در خانه ای کوچک و تنگ همی نشست، عیبش کردند. گفت: این خانه، خرد را بیش جمعیت دهد و اندیشه را بیش ضبط بخشد.

ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین، صاحب کتاب اغانی، روزی بر در شاهزاده ای با تحفه ای برفت. اما حاجبش اذن ورود نداد. وی سرود:

زمانی در در بارگاهتان بایستادم و تحفه ایم در آستین بود، حاجب اما اذنم نداد. اگر روزی که هدیه تان دهند، چنین هستید؟ روزی که باید عطا کنید، چونید؟

ابوالفرج به سال سیصد و پنجاه و شش در روزگار خلاف المطیع بالله از میان رفت. وی کتاب اغانی را در پنجاه سال گرد کرده است.

در کتاب جلاء القلوب آمده است که حسن بن علی بن ابیطالب(ع) حسن بصری را دید که نزدیک حجرالاسود، بهر مردم سخن همی گفت: فرمود: ای حسن از مرگ بر خود خشنودی؟ گفت: نه.

فرمود: از اعمال خویش بروز جزا؟ گفت: نه؟ فرمود: آیا جز این جهان، جائی برای کار نیک و بد هست؟ گفت: نه.

فرمود: آیا بهر زمین پناهگاهی جز این خانه هست؟ گفت: نه. فرمود: ز چه رو مردم را با سخن از طواف بازمی داری؟ راوی گفت: از آن پس حسن دیگر سخن نگفت.

ابوحیان نحوی، مردی دانشمند بود و کتاب هائی پرفایده تصنیف کرده بود که به آخر عمر، آن ها را بسوزاند. ملامتش کردند.

گفت: دانش یا آشکار است یاپنهان. دانش پنهانی را کس ندیدم که بدان تحلی یابد و دانش آشکار را ندیدم که کس رغبت کند.

اعرابئی، مادر خویش با مردی دید، مادر را بکشت. وی را گفتند: چرا مادر را ننهادی و مرد را نکشتی؟ گفت: از آن که در آن صورت هر روز بایدم مردی را کشت.

گروهی نزد ابن شبرمه بر درختانی چند خرما، گواهی دادند. از ایشان پرسید: تعدادشان چند است؟ گفتند: ندانیم. شهادت ایشان نپذیرفت.

یکی از ایشان گفت: چه زمان در این مسجد بگذرانده ای؟ گفت: سی سال. پرسید: مسجد را چند ستون است؟ این شبرمه شرمسار شد و شهادت ایشان پذیرفت.

مرد دیگر نزدش شهادتی بداد و او نپذیرفت. مرد گفت: شنیده ام کنیزکی بهر تو آواز خوانده است و تو گفته ای: احسنت.

حال برگو بدانم هنگامی که آغاز خواندن کرد چنان گفتی یا در پایانش. گفت: در پایانش. گفت: پس سکوتش را تحسین کرده ای؟ ابن شبرمه، شهادتش بپذیرفت.

مردی دیگری را پرسید: آیا مومنی؟ گفت: اگر غرضت این آیه است که: «امنا بالله و ما انزل علینا» بلی، اما اگر این آیه را مراد داری «انما المؤمنون الذین اذا ذکرالله و جلت قلوبهم » نیک ندانم.

متوکل خلیفه گنجشکی را هدف تیر نهاد، و خطا کرد. ابن حمدون وزیر وی گفت: نیک کردی سرور من. گفت:مرا ریشخند همی کنی، چگونه نیکی کردم؟ گفت: به گنجشک نیکی کردی.