غزل شمارهٔ ۱۷
پای امیدم، بیابان طلب گم کردهایشوق موسایم، سر کوی ادب، گم کردهای
باد گلزار خلیلم، شعله دارم در بغلنالهٔ ایوب دردم، راه لب گم کردهای
میکند زلفت منادی بر در دلها که منگوهر خورشید در دامان شب گم کردهای
گوهر یکتای بحر دودمان دانشملیکن از ننگ سرافرازی، لقب گم کردهای
ای بهائی! تا که گشتم ساکن صحرای عشقدر ره طاعت، سر راه طلب گم کردهای