گنج

غزل شمارهٔ ۱۶

روی تو گل تازه و خط سبزهٔ نوخیزنشکفته گلی همچو تو در گلشن تبریز
شد هوش دلم غارت آن غمزهٔ خونریزاین بود مرا فایده از دیدن تبریز
ای دل! تو در این ورطه مزن لاف صبوریوای عقل! تو هم بر سر این واقعه مگریز
فرخنده شبی بود که آن خسرو خوبانافسوس کنان، لب به تبسم، شکر آمیز
از راه وفا، بر سر بالین من آمدوز روی کرم گفت که: ای دلشده، برخیز
از دیدهٔ خونبار، نثار قدم اوکردم گهر اشک، من مفلس بی‌چیز
چون رفت دل گمشده‌ام گفت: بهائی!خوش باش که من رفتم و جان گفت که : من نیز