گنج

غزل شمارهٔ ۱۳

اگر کنم گله من از زمانهٔ غداربه خاطرت نرسد از من شکسته غبار
به گوش من، سخنی گفت دوش باد صبامن از شنیدن آن، گشته‌ام ز خود بیزار
که بنده را به کسان کرده‌ای شها! نسبتکه از تصور ایشان مرا بود صد عار
شها! شکایت، خود نیست گرچه از آدابولی به وقت ضرورت، روا بود اظهار
رواست گر من از این غصه خون بگریم، خونسزاست گر من از این غصه، زار گریم، زار
بپرس قدر مرا، گرچه خوب می‌دانیکه من گلم، گل؛ خارند این جماعت، خار
من آن یگانهٔ دهرم که وصف فضل مرانوشته منشی قدرت، به هر در و دیوار
به هر دیار که آیی، حکایتی شنویبه هر کجا که روی، ذکر من بود در کار
تو قدر من نشناسی، مرا به کم مفروشبهائیم من و باشد بهای من بسیار