غزل شمارهٔ ۱
جاء البرید مبشرا من بعد ما طال المداای قاصد جانان تو را صد جان و دل بادا فدا
بالله اخبرنی بما قد قال جیران الحمیحرف دروغی از لب جانان بگو بهر خدا
یا ایها الساقی أدر کأس المدام فانهامفتاح ابواب النهی مشکوة انوار الهدی
قد ذاب قلبی یا بنی شوقا الی اهل الحمیخوش آنکه از یک جرعه می، سازی مرا از من جدا
هذا الربیع اذا آتی یا شیخ قل حتی متیمنعِ منِ محنتزده زان بادهٔ محنتزدا
قم یا غلام و قل لنا الدیر این طریقهفالقلب ضیع رشده و من المدارس ما اهتدا
قل للبهائی الممتحن داوالفؤاد من المحنبمدامة انوارها تجلوا عن القلب الصدی