غزل شمارهٔ ۷
رنگ از گل رخسار تو گیرد گل خود رویمشک از سر زلفین تو دریوزه کند بوی
شمشاد ز قدّت به خم، ای سرو دل آراخورشید ز رویت دژم، ای ماه سخن گوی
از شرم قدت سرو فرومانده به یک جایوز رشک رخت ماه فتاده به تکاپوی
با من به وفا هیچ نگشته دل تو رامبا انده هجران تو کرده دل من خوی
ناید سخنم در دل تو، ز آنکه به گفتارنتوان ستدن قلعهای از آهن و از روی
ز آن است گل و نرگس رخسار تو سیراب کز دیده روان کردهام از مهر تو صد جوی
تا بوک سزاوار شوی دیدن او راای دیده تو خود را به هزار آب همی شوی
ای دل چه شوی تنگ، چو در توست نشستنخواهی که ورا یابی، در خون خودش جوی