غزل شمارهٔ ۲
در مقامی که رسد زو به دل و جان آسیبنبود جان خردمند ز رفتن به نهیب
ناشکیبا مشو ار باز گذارد جانتخانه ای را که ز ویران شدنش نیست شکیب
تن یکی خانهٔ ویرانی و بی سامانی ستنتوان داشت در او جان و روان را به فریب
گرچه پیوستهٔ جان است تن تیره، ولیکشاخ را نیست خبر هیچ ز بویایی سیب
گرچه از جان به شکوه است و به نیرو، هر تنجان نگیرد ز تن تیره به زیبایی زیب
دیدهٔ جان خرد است و روشش اندیشهناید از کوری و کری تنش هیچ آسیب
چشم جان روشن و بیناست ز نزدیک و ز دورپای اندیشه روان است بر افراز و نشیب
بی گمان باش خردمند، که در راه یقینخردت راست رود با تو، گمانت به وُریب