گنج

شمارهٔ ۵۶

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۶۲ بیت
بگداخت آبگینۀ شامی در آبدانوز آب چشم ابر بخندید بوستان
با چشم پر سرشک اندر هوا نهادمیغی به رنگ قیر ز دریای قیروان
گر آسمان ز میغ بپوشید باک نیستگر آب چشم ابر زمین شد چو آسمان
از بس که بر بهشت فزونی‌ست باغ رارضوان همی حسد برد اکنون ز باغبان
گیتی کنون شدست جوانی ، که چشم کسشیرین و آبدار نبیند چون او جوان
از آفتاب و از نم باران شگفت نیستگر همچو شاخ گل بدمد شاخ خیزران
نورش فزون از آنکه بود نور ماه و مهربویش فزون از آنکه بود بوی مشک و بان
از بوی او همی بفزاید نشاط دلوز نور او همی بفزاید صفای جان
دشت از حریر سبز بپوشید قرطه‌ایپر عنبر آستینش و پر مشک بادبان
از پرّ طوطی و دم طاوس کرده‌اندآهو و عندلیب چراگاه و آشیان
بر هر زمین که آهو از او گام برگرفتدر حین بر او ز شکل دو بادام شد نشان
اندر هوا قطار خروشان کلنگ بینچون بر طریق تنگ یکی گشن کاروان
زین قیمتی بهار عزیز از چهار چیزیابی چهار چیز همی خوار و رایگان
با کوه عقدِ گوهر و با ابر دُرجِ دُربا باد مشک سوده و با خاک بهرمان
مینای بصری است همانا به مرغزارلعل بدخشی است همانا به ارغوان
از لاله گشت کوه پر از لعل ششتریوز خوید گشت دشت پر از سبز پرنیان
از برگ سبز دشت بپوشید پیرهنوز میغ تیره کوه برافگند طیلسان
از بس بنفشه چون کف نیل است جویباروز بس شکوفه چون تل سیم است آبدان
پر درّ و مشک لالهٔ سیراب را دهن گویی به مدح شاه گشاید همی دهان
شاهی ز نسبتی که به عالم نبود و نیستدر نسبتش فزونی و در شاهی‌اش گمان
خسرو همام دولت ، میرانشه ، آنکه اوستتاجی ز فخر بر سر شاهان باستان
شاهنشهی که شاکر و با آفرین روندزوّار او ز درگه و مهمان او ز خوان
اندر مصاف لشکر و در بزم کس ندیدمانند او مبارز و چالاک میزبان
ده سال بر ولی اگر او میزبان بود خوش‌طبع‌تر بود ، چو شود پیش میهمان
در خورد او زمانه اگر داد او دهدننگ آیدش که نام برد گنج شایگان
منت خدای را که جوان است شاه مامر مرد را به بخت جوانی بود ضمان
جایی رسد ز گردش ایام جاه اوکز اردشیر بگذرد این شاه و اردوان
از روزگار نیست جز اینم مراد هیچیا رب ، تو این مراد به زودی به من رسان
ای خسرو مبارک ، و صدر بزرگوار وی شاه بنده‌پرور و میر ستوده‌سان
آهن ز بهر کشتن خصمت به خاصیتشمشیر آبداده شود در میان کان
ور تیغ نافسان زده داری به روز جنگاز جوشن عدو شود آن تیغ را نشان
روزی کجا ز کوه گران‌تر شود رکابوز جستن شمال سبک‌تر شود عنان
زخم زره سیاه کند روی رزم‌جویبار سلیح چفته کند پشت رزم‌ران
شاطر پسر فتاده به پیش پدر نگونمشق پدر فگنده به پیش پسر سنان
از گرد جنگ دیدۀ خورشید با غباروز زخم کوس تارک مریخ با فغان
لرزان چو دست مردم مفلوج بر ستورمردانِ کار دیده و گُردانِ کاردان
نار کفیده گشته سر سرکشان به تیغزان نار سنگ ریزۀ میدان چو ناردان
وز عکس تیغ چهرۀ بد دل گمان بریکآبستن است تیغ یمانی به زعفران
بهرام گور وار شد آن جنگ ازین صفتدر قلب و پیش صف تویی ، ای شاه پهلوان
گویند شاعران که: خداوند ما به زخم بر شیر و پیل مست همی بگسلد میان
بر مهتران دروغ بدین سان نشان دهند و ایزد نیافریده بود زین سخن نشان
و آن تیره طبع گم شده اندر غلط که مندارم چنین شجاعت و دارم چنین توان
خندان شود هر آنکه در آن شعر بنگردگاهی ز عجب این و گهی از دروغ آن
من زان نشان دروغ چه گویم ؟ که کار تواز روی راستی‌ست در آفاق داستان
از شاهزادگان که کند هرگز آنکه تو در جنگ فارس کردی و در حرب سیستان ؟
سر در کشیده بود به کردار خارپشتبر نیزه‌ها ز بیم به جنگ اندرون سنان
با لشکر بلند کمان از نژاد ترکنام بلند جستی و برداشتی کمان
ور هندوان ز هند به جنگ تو آمدندجان آختی به آهن هندی ز هندوان
ور لشکر همای تکین با تو صف کشیدز‌ایشان همای حوصله پر کرد استخوان
شاهنشها، چه باشد اگر پیش صدر توگستاخ‌وار بیت دو حالی کنم بیان
از بیم دل شود همی اندر برم چو سنگتا کرده‌ای تو بر من بیچاره سر گران
هر روز بامداد بیایم ز راه دورنزدیک شاه در گل و باران بی کران
بر دامنم پشیزه ز گل‌های تیره‌رنگبر گردنم نثار ز محراق ناودان
زان پیشتر که بنده به درگاه شه رسداسبی چو دیو کرده بود شاه زیر ران
وآنجا که رفت باز نگردد مگر که شبچتر سیاه بر کشد از حد قیروان
ور تا به شب مقام کند بنده ، وقت شبآرام و خواب روی ندارد در آن مکان
ور وقت خواب را سوی آرامگه رود کفش فلان ستاند و دستار باهمان
شاها ؛ خدایگان منا ؛ دادِ من بدهبر خیره خیر چاکر بد خدمتم مخوان
گر من روان نه از پی مدح تو دارمیچون دل به خدمت تو بر افشانمی روان
تحقیق این سخن که همی گوید این رهیداند خدای ، بلکه شناسد خدایگان
تا هیچ کس زیان نشمارد به جای سودتا هیچ کس خبر ننهد همبر عیان
از دشمنت مباد به گیتی درون خبربر خاطرت مباد ز صرف زمان زیان