گنج

شمارهٔ ۴۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)۵۷ بیت
بهار تازه ز سر تازه کرد لاله ستانبرنگ لاله می از یار لاله روی ستان
جهان جوان شد و ما همچنو جوانانیممی جوان بجوان ده درین بهار جوان
بشادکامی امروز داد خویش بدهکجا کسی که ز فردا پذیرد از تو ضمان ؟
نه کار کژ جهان را تو راست خواهی کردچگونه راست کنی؟ چون کژست کار جهان
ز رفتن سرطان جز کژی نبیند کسحکیم طالع عالم بدین نهد سرطان
مرا شراب گران ده ، که عاقبت مستیستاگر شراب سبک نوشم ، ار شراب گران
مرا بوقت گل از باده صبر فرماییکرا توان بودایدر چنین؟ چنین نتوان
کدام روز بشادی گذاره خواهد کرد کسی که ببهاری چنین بود پژمان ؟
ز شاخ پوده همی سر برون کند میناز سنگ خاره همی سر برون کند مرجان
پر از سنان کبودست حوض نیلوفرپر از برادۀ لعلست روی لاله ستان
همی بخندد نونو بسبزه بر لالههمی بگرید خوش خوش بلاله بر باران
ز بسکه گور کنون برگ بید و لاله خوردزمردین و عقیقین کند لب و دندان
گل از نسیم صبا کرد پر ز گل دامنگل از سرشک هوا کرد پر گلاب دهان
بشکل غالیه دانیست لاله ، یاقوتیننشان غالیه اندر میان غالیه دان
اگر زمرد و یاقوت تاج شاهان بودکنون ز خاره در آویختست و خار ه ستان
زبسکه رنگ بکهسار برگ لاله چردچو برگ لاله کند رنگ شیر در پستان
ستاکهای گل اکنون درخت و قواقندز زندواف برو صد هزار گونه زبان
مکللست و منقش چمن بدر و عقینمعطرست و مطیب هوا بمشک و ببان
سپاه میغ زمان تا زمان بتازد تندکند حکایت هر ساعتی ز صد توفان
گمان بری که مرا ور از جود بهره دهدکف امیر اجل ، شهریار در افشان
همام دولت سلطان جمال دین خدایکه یاورند ورا هم خدای و هم سلطان
ابوالمظفر میرانشه ، آنکه درگه اوهمی گواژه زند بر بلندی کیوان
فروغ بخت ز سیمای روی او پیداطلسم جاه بزیر نگین او پنهان
ز قسمت ازلی روزگار و دولت اوزیادتی بکمالند و ایمن از نقصان
ایا مقدم دهر ، ای بزرگ زادۀ دهرو یا نتیجۀ عصر ، ای خلاصۀ انسان
رسوم تو همه فضلست و لفظ تو همه علمدماغ تو همه عقلست و شخص تو همه جان
فلک نه ای تو و خورشید دهر ، بلکه توییفلک کفایت و خورشید جود و دهر توان
امان نه ای و جوانی نه ای و خدمت تستبخرمی چو جوانی ، بعافیت چو امان
تو آن فریشته خویی ، که لفظ خرم تستز راستی و ز حجت چو دین و چون فرقان
هزار کار بکردار تیر راست شود هر آنگهی که زشست تو خم گرفت کمان
ذکای طبع تو گویی که لوح محفوظستکه ذره ای نبود جایز اندرو نسیان
بهر خرد هنری کین جهان کند دعویازو چو برهان خواهی ، تو با شیش برهان
زبس سعود ، که در طالع تو جمع شدندهنوز چرخ چنان شکل نارد از دوران
ز نیک و بد ز قران ستارگان اثرستسعادت تو مؤثرتر از هزار قران
نه کردگاری و بر تست رزق خرد و بزرگنه روزگاری و بر تست حکم سود و زیان
چو عزم تست قضا ، گر بود گمان چو یقینچو امر تست قدر ، گر بود خبر چو عیان
صواب رای تو هرگز ندید روی خطایقین جود تو هرگز نیافت روی گمان
متابعند ترا ، چئن سپهر ، خرد و بزرگمسخرند ترا ، چون زمانه ، پیر و جوان
بپیش قدر تو بسیارها بود اندکبفربخت تو دشوارها شود آسان
اگر بکوشد با خنجرت پلنگ دژموگر ببیند پیکان تو هزبر ژیان
پلنگ خون نشناسد برگ دراز خنجرهزبر پی نشناسد بتن در از پیکان
نه از موافق تو ز استر شود نصرتنه از مخالف تو دورتر شود خذلان
خرد پژوهی و افعال تو صفات خردروان پذیری و الفاظ تو بلطف روان
بلفظ و فضل تو نازد همی دوات و قلمبپای و دست تو بالد همی رکاب و عنان
ز چیرگی چه سنان پیش دست تو چه قلمز پردلی چه قلم پیش روی تو چه عنان
هزار کار فرو بسته وز تو یک تدبیرهزار عالم آشفته وز تو یک فرمان
ره مروت و دادی و نیستی ملتدر هدایت و عقلی و نیستی ایمان
نه بر زمین چو تو بنمود پیکری گردوننه در گهر چو تو بنگاشت صورتی یزدان
ایا زمانۀ آزادگی زمانۀ توتویی پناه مر آزاده را ز صرف زمان
مرا روانی و تیزی ز طبع و لفظ بکاستاز آن سپس که بدم طبع تیز و لفظ روان
مثال طبع چو کان آمد و سخن گوهراگر طلب نکنندش بماند اندر کان
چو در رکاب تو این یک سفر بسر بردمزمن گسسته شود دست سختی حدثان
بنام فرخ تو قصه ای تمام کنمکه تا بحشر معانی ازو دهند نشان
دلیل قوت طبع مرا درین معنی بس آن کتاب که من گفته ام ، بخواه و بخوان
کسی که راه کژ اندر سخن چنان راندچو راه راست بود جادویی کند ببیان
همیشه تا نه خزانیست در بهار چمنمدام تا نه بهاریست در خزان بستان
خزان ناصح جاهت مباد جز که بهاربهار حاسد بختت مباد جز که خزان