شمارهٔ ۴۸
دوش تا روز فراخ آن صنم تنگ دهان رخ چون لاله همی داشت ز می لاله ستان
رخ او لاله ستان بود و سر زلفک اوزنگیان داشت ستان خفته بر آن لاله ستان
گاه پیوسته همی گفت غزلهای سبکگاه آهسته همی خورد قدحهای گران
نافه ها یافت ازو خانه پر از مشک سیاهباغها دید ازو دیده پر از سرو روان
هرکس از جان و جهان گر سخنی پردازدمر مرا جان و جهان خواند همی جان جهان
دهن کوچک او دیدم هنگام سخنکز ظریفی دل من غالیه دان برد گمان
گفتم :آن غالیه دان چیست ؟ بخندید بتم :که همی غالیه دان باز ندانی ز دهان ؟
گفتم : آری ، دل من عشق تو زانگونه ربود که همی باز ندانم دهن از غالیه دان
گفت : بر روی منی شیفتۀ زار چنین ؟گفتمش : شیفته بتوان شد بر روی چنان
گفت : ای شیفته ، بر خیر کسان رنجه مشوکه ترا گویند : ای شیفته برخیر کسان
گفتم : ارجان بخریداری عشق تو شتافتپس چرا دل ببر آمد بخریداری جان ؟
گفت : رو هان ، که زیان تو بس اندک بودستکم زیان تر ز تو در عشق توان بد ؟ نتوان
کاندرین قاعدۀ عشق نه اول تو بدیکو بجان بود خریدار و بدل کرد زیان
بی زبان گر بجهان نور همی خواهی جستمدح شد گوی و منه مدحت شه را ز زبان
میر میرانشه قاورد ، که از نسبت اوپادشاهان زمینند و بزرگان زمان
باوفاقش مدد اندر مدد آید نصرةباخلافش قدم اندر قدم آید خذلان
همبر جودش یک قطره نیاید قلزمهمبر حلمش یک ذره نسنجد ثهلان
نام و نانست مراد همه خلق از همه شغلوز پرستیدن او مایۀ نام آید و نان
نامدارست چو در بزم بخواهد ساغربی محاباست چو در رزم بپوشد خفتان
از عجایب بتواریخ درون بنویسند :که فلان جای یکی شیر بیفگند فلان
و آنگه آن نقش ببندند و همی بنگارندگاه بر جامۀ بغدادی و گه بر ایوان
علمی شد بجهان قصۀ بیژن ، که بکشتبا سواران عجم خوک دژ آگاه ژیان
کشتن خوک ز بیژن بشنیدم بخبرکشتن شیر من از شاه بدیدم بعیان
بامدادی ز پی صید برون رفت بدشتبا می و مطرب و با پرده و بر جاس و کمان
می همی خورد بشادی ، که بیامد دو سه تناز یکی بیشه و از شیر بدادند نشان
کشتن شیر ژیان را ننهد هیچ خطر عزم شاهانه و تأثیر می و مرد جوان
بسوی شیر بجنبید و برون آمد شیرسوی هامون شده از بیشه خروشان و دمان
از بلندی و ز پهنی و درشتی که نمودراست گفتی که : نه شیرست هیونیست کلان
راست چون پنجۀ قصاب پر از خون ظفرشچار معلاق ورا در سر هر پنجه نهان
در نشستی بزمین دست وی از قوت پایکه چنان در ننشیند بگل اندر سندان
راست گفتی که ز پولاد بد او را چنگالراست گفتی که ز الماس بد او را دندان
مهرۀ گردن چون تخم سپندان کردیبختیی را که سردست زدی در بن ران
تازی اسبان گرانمایه چو دیدند او رابرمیدند و نبردند کسی را فرمان
مرد هر سو بپراگند و بر آمد بسپهراز دلیران شغب و نعره و از شیر فغان
از چپ و راست نگه کرد خداوند و بدیدسستی و چیرگی از مردم و از شیر ژیان
تیر بگزید و بپیوست و کمان بر بکشیدشیر مانند سوی شیر بپیچید عنان
شیر اگر چند همی سخت بکوشید بجنگخوردن زخم همان بود و شدن سست همان
بر سر دست فرو خفت زمانی ، که مگرگردد آسوده و باز آید و سازد جولان
بیلکی شاه برون کرد و بپیوست و بزددر بن گوشش و بر جای بیفگند ستان
جانش از شخص شجاعش ز ظفر بیرون شدچون درآمد زره گوش بمغزش پیکان
زان زیان کار یکی شیر ژیان بود کزوجان نبردی بسلامت گه کوشش ثعبان
چون زیان یافت از آن شست گشاد اندر حینبی روان تر شد از آن شیر که در شادروان
ای امیری ، که در ایام تو خویشان تراچاکرانند کمر بسته به از نوشروان
پیش بازوی تو باریک بود چوب علماگر اندر خور بازوی تو سازند کمان
روز کوشش بده آسوده مبارز نکشندنیزه ای را که بدان کار کنی در میدان
برگشاد تو و زخم تو نیاید حاجتدر خدنگ تو ورمح تو بپیکان و سنان
در سرم مدح تو جوید زمن ، ای شاه ، خرددر تنم مهر تو پوید ، زمن ، ای شاه ، روان
تازیم لفظ خرد را ز مدیح تو کنمچون سپهر و صدف از انجم و در در دوران
تا بهار آید ، چون فصل زمستان برودتا خزان آید ، چون در گذرد تابستان
تازه بادا رخ خدام تو چون تازه بهارسرد بادا دم بدخواه تو چون باد خزان
از تو پرتو بپذیرفته و فرخنه دو چیز :رمضان با همه طاعاتش و عید رمضان