گنج

شمارهٔ ۲۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ار۵۲ بیت
میرود سنجابگون بر چرخ از دریا بخارمی کند پر حواصل بر سر عالم نثار
مرکز خاک آهنین شد پاک و مستولی شدست بر زر گردون سرب سیما سحاب سیم بار
گر بود از سیم پشت هر کسی گرم ، از چه روعالمی لرزان شدند از بیم او سیماب وار ؟
چرخ چرخه ، ابر پنبه ، رشتۀ باران کناغدوک ریسی طرفه پیش آورد زال روزگار
روی قرص آفتاب از ابر میگردد نهانهمچو قرص گرم مانده از بر سنگین تغار
مارو کژدم تا ز سرما در زمین پنهان شدندآب دارد نیش کژدم باد دارد زهر مار
پس کنون آن به که دارد رنگ رخسار تذروچون ز ابر فاخته گون شد حواصل کوهسار
کوه اگرچه چون حواصل شد از آن غمگین مباشکین حواصل زود خواهد گشت طاووس بهار
آفتاب از بس عزیزی نازها در سر گرفتمی کشد بیچارگان را در فراغ انتظار
ز آفتاب آسمان کر دست ما را بی نیازیک نظر از آفتاب جود مخدوم کبار
مخلص این جا کرده بودم ختم بازار سخنعقل را گفتم : مشو کاهل سخن ، معنی بیار
عقل گفتا : آرمت از باده و آتش سخنکاندرین سرما جزین ناید پسند هوشیار
باده ای باید که اندازد بانجم پر شعاعآتشی باید که افروزد بگردون بر شرار
از شعاع آن یکی رخسارها یاقوت رنگوز شرار این دگر یاقوت ریزان بی شمار
از پی آن این یکی را گشته جامه از بلور وز پی این آن دگر را گشته از آهن حصار
آن یکی مر شاخ گل را خاک سازد در زمانوین دگر بر چهره اندر حال گل آرد ببار
ما در آن تاک و کرده خویشتن آنرا غذامادر این سنگ و پرورده مر او را در کنار
هم بدان نسبت که باشد ظاهر هر نار نورباده نور ظاهرست و مضمر اندر نور نار
می بآتش گفت روزی : هست نورت یاردودگفت آتش : لذت تو هست هم جفت خمار
باده گفتا : من زروی دلبران دارم صفتگفت آتش : من زرای سر کشان دارم عیار
باده او را گفت : هر جسمی که یابی تو خوریآتش او را گفت : بهتر جسم خواراز عقل خوار
باده گفتا:من مرکب گشته ام از چار طبعچار یک باشی زنی ، چون تو یکی باشی ز چار
گفت آتش : راست گفتی ، لیک میدانی منمدر تو آن رکن حرارت کز تو آن آید بکار
عقل گفتا : هر دوان باشید و مکنید این لجاجمن بگویم یک سخن ، باید بدین کرد اختصار
فخر می جویید هر دو ، بررسم امروز مندر حضور هر دو این معنی ز اصل افتخار
خواجۀ دنیا ، ضیاءالدین نظام ملک شاهآنکه فضلش هست در آفاق فضل کردگار
آنکه تا بر چرخ خواهد بود انجم را مسیربود خواهد بروجود او ممالک را مدار
گرچه دارد هم وزیری و هم اسم خواجگیهست در فرمان و معنی پادشاه کامگار
گر نباشد بهر بذلش زر برون ناید ز کانور ندارد عشق بزمش گل برون ناید ز خار
صحن دیوان کفایت آنکه دیوان نام یافتمثل او هرگز نبیند در همه عالم سوار
صدر اورا فی المثل گر آسمان خوانی ز قدرفخر آرد آسمان و صدر او زین نام عار
بسکه خلق آسوده شد در سایۀ انعام اوچرخ خواند هر زمانش آسمان سایه دار
دهشت آمد خلق را از رای او در اصطناععزت آمد چرخ را از امر او در اقتدار
دشمنان مملکت را کلک او مقهور کردهمچو در عهد نبی مر کافران را ذوالفقار
هر که بی فرمان او یک دم قلم گیرد بدستسالها دستش بود بی کار چون دست چنار
از همه کاری که جوید باد در دست آیدشبلکه از آن باد افتد در میان خاک خوار
حاسدان ار معتبر بودند دیدم جایشاناحمق آن باشد که نکند جایشان را اعتبار
ای خداوند،آشنای خدمت در گاه توگشت اندر هر زمان نامش از ین پس بختیار
هر که چون او باشد اندر خدمت و اخلاص تواز میان جان شود چون بختیارش بخت یار
روز چند از غفلت ار بنده بخدمت کم رسیدگردش ایام کردش از حوادث دل فگار
پیش از این بودی چو گل در مجلس تو تازه رویچون بنفشه کرد چرخش سرنگون وسوکوار
یار دیگر بر سر ناساز گاری کی شوددهر ؟ گر رای تو شد با بندۀ تو ساز گار
بس بود تنبیه او را اینقدر گر گوییش :دست بیداد وتعرض از فلانی بازدار
تنگدل ماندست بنده کاندر ایام چنینلشگر آید همره رایات فرخ شهریار
آشکارا رنگ حال خویش نتواند نمودگرچه بعضی هست بر رای رفیعت آشکار
جز تن لاغر ندارد در جهان دستور خاصجز دل غمگین ندارد در زمین دستور بار
با چنین برگ و نوا اندر زمستانی چنینگر سفر خواهد شد از بنده خدایا زینهار
خودکسی زابنای جنس من بپیش تخت شاهروزوشب اندر سفرها بندگی دارد شعار؟
تا تواند کرد خدمت ؛ بایدش زین به مثالشغل رفتن چون بدارد ، بایدش به زین یسار
این سخن گر پیش تو یابد محل استماعاصطناع تو کند کارش بزودی چون نگار
با اشارات تو کردند انجم وافلاک ختمدر زمانه امرو نهی و حل و عقد و گیر ودار
باد یا اهل هنر را آفتاب دستگیروندرین معنی بماند هر قراری پایدار