گنج

شمارهٔ ۲۵

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۴۵ بیت
در روزگار کامروا باد و شاد خوارشاه ملوک و صدر سلاطین روزگار
سلطان ابوالملوک ملک ارسلان ، که چرخایوانش را بدیده نهادست بر کنار
شاهی که تاج محمود از افتخار اودر آفتاب ننگرد الا بچشم عار
شاهی که تخت دارا از انتظار اوهر ساعتی چو زیر کند نالهای زار
از عشق نام شاه نگین عزیز مصرخون شد ز غبن او و پذیرفتن نگار
هر روز بی اجازت رأی خدایگانبرناید آفتاب درخشان ز کوهسار
عز جواز او را بیش از هزار سالبودست آفرینش عالم در انتظار
از روزگار آدم تا روزگار اوشاهان قدوم او را بودند جان سپار
پیراستند ملک و بینباشتند گنجافراختند تخت و برآراستند کار
آخر بجمله دولت پاینده را بطوعپیش بقای شاه نهادند بنده وار
او هست خسروی که سلاطینش بوده اندمستوفی و مهندس و ضراب و جامه دار
عزمیست استوار فلک را چنانکه چرخدارد بنای ملک بر آن عزم استوار
تا آسمان عدل بری ماند از خللتا آفتاب ملک صمی باشد از غبار
رای بلند او بوزیری سپرده ملککز رای اوست گوهر اسلام را عیار
آن یوسفی که دیدۀ یعقوب زو ضریراو کرد بوی پیرهن یوسفش نثار
پیری که بخت او بجوانی نهاد روینوری که خصم او بحمایت گرفت نار
بر عالمی حکایت او کارزار کردکان جا فلک نبود کفایت بکارزار
دست و بنانش مایۀ تیغ آمد و قلمبأس و امانش مایۀ لیل آمد و نهار
در مسند جلال نیاید چنو وزبربر عرصۀ کمال نتازذ چنو سوار
ای تاج تیغ داران اسب ترا نعالوی جان پادشاهان تیغ ترا شکار
عزم شکار تو ز هزبران ملک چندپر کرد غار و سمج و تهی کرد مرغزار
روزی که چون سلیمان اهل زمانه رااز روی فخر دادی بر پشت باد بار
در خدمت رکاب تو سربر زمین نهادخورشید ز آسمان چهارم هزار بار
آن زلزله زبأس تو اندر جهان فتادار آب خورد گیتی از آن عزم نامدار
کاندر همه خراسان تخمی نکرد بیخوندر همه عراق نهالی نداد بار
از سختی کمند بلند تو گشت پستمسمار های ملک سلاطین روزگار
هر برج و هر حصار که شاخ گوزن داشتپنهان شد از نهیب خدنگ تو در حصار
ای شاه ، تاجداران دانند سر اینتیرت گوزن را نبود سخت خواستار
خرسندیی دهش چو بینی که پاک رفتدر آرزوی تیر تو ، شاها ، ازو قرار
بینند ، خسروا ، که اکر پیش رای توزین پس کند شکاری زین گونه آشکار
عاجز شود ستاره و بگریزد از سپهرواله شود سپهر و فرو ماند از مدار
فرمانده سپهری ، فرمان دهش بجبرتا بیخ دشمنانت ببرد باختیار
هر چند دل رمیده و آسیمه سر شدست از دست گنج پاش تو آن ابر گنج بار
ای رفته چون سکندر و از تیغ سد گشایبربسته پیش لشکر یأجوج رهگذار
بر کشوری زده که فلک بر فراز اونگذشت تا نخواست از آن قوم زینهار
آن صبح دم چه بود که از کوه جنگوانسر بر زد آفتابی اندوه رخ بقار
ابری ز گرد لشکر سر بر هوا نهادبر فرق آن گروه ببارید ذوالفقار
از غار بر فراخت سر موج خون بکوهوز کوه در فتاد سر سیل خون بغار
سیلی چنان عظیم ، که در کم ز ساعتیدیار جای گیر نماند اتدر آن دیار
یا بردۀ اجل شد ، یا بردۀ سپاهیا خستۀ یمین شد ، یا بستۀ یسار
آنست امید بخت تو کز خشم و بأس تواز لشکر عراق برآرد کنون دمار
بگشاید آن ولایت و بربندد آن طریقبنوردد آن رسوم و بپردازد آن شعار
از ملک بی زوال تو و بخت بی ملال وز عز بی فنای تو و عمر بی کنار
تا گوهر از فروغ شرف گیرد و خطرتا عالم از بهار شود تبت و تتار
رای تو باد گوهر انصاف را فروغفتح تو باد عالم اسلام را بهار