گنج

شمارهٔ ۲ - در مرثیهٔ برادر خود میگوید

۱۰۴ بیت
واحسرتا، که رونق این بوستان شکستچون نشکند دلم؟! که دل دوستان شکست!
شمع طرب، بمحفل اهل زمانه مرد؛جام نشاط، د رکف خلق جهان شکست
افگند رخنه یی فلک، اندر سواد خاک؛کآمد مرا ازو بتن ناتوان شکست
سنگی، بشیشه خانه ی گیتی زد آسمانآمد بشیشه ی دل من زان میان شکست
برقی بجست و، خرمن نسرین و لاله سوختبادی وزید و، شاخ گل ارغوان شکست
سروی که بود خاسته از باغ دل، فتاد؛نخلی که بود رسته ز گلزار جان شکست!
اوراق لاله، از نفس گرم برق سوخت؛اغصان سرو، از دم سرد خزان شکست
میخواستم، ز لاله و گل پر کنم بغلاز گلشنی که شاخ گلش ناگهان شکست
داغم ز لاله ماند بدست و، چگونه ماند؛خارم ز گل شکست بپا و چسان شکست؟!
هم بلبلی که بود مرا همزبان، پرید؛هم گلبنی که بود مرا آشیان شکست
نشکسته یک نهال، درین بوستان نماند؛الحق، شکستن عجبی بود آن شکست!
در دل نبود فکر نبردم، که ناگهانآمد بجانم از ستم آسمان شکست
تیغی حواله داد و، مرا سینه چاک شد؛تیری ز کف گشاد و، مرا استخوان شکست
زین داغ جانگداز، تن مرد و زن گداخت؛زین درد دل شکن، دل پیرو جوان شکست
از پا فتاد سرو صنوبر خرام منپرواز کرد طایر دولت ز بام من
وی، صبحدم، فتاد سوی گلشنم گذار،ناگاه در میانه ی مرغان شاخسار
بر گلبنی شکسته پرو بال بلبلیدیدم نشسته تنگدل از جور روزگار
زخم فراق خورده و گریان اسیرسانسر زیر بال برده و نالان، غریب وار
در سینه اش، ز خنده ی لاله ؛ هزار داغبر دیده از تبسم گل؛ صد هزار خار
بودم از آن ملاحظه حیران که از چه راهبلبل زه گل کناره کند خاصه در بهار؟!
دل تنگ گشت، از غم آن مرغ تنگدلجان زار شد، ز زاری آن طایر نزار
آواز ناله ام، چو بآن بینوا رسید؛خونش بجوش آمد و، نالید زار زار!
گفتا که: سرگذشت من سنگدل شنویعنی ز تنگی دل زارم عجب مدار!
بودیم سالها من و مرغی ز جنس هم؛کش بود از مصاحبت مرغ روح عار
با هم هم آشیان و هم آواز و هم نوافصل خزان مصاحب و فصل بهار یار
ناگاه بیخبر ز من، او بر فشاند بالدر آشیان نشسته غمین من در انتظار
و اکنون دو روز شد که نیامد، مگر شده استاز بخت بد، بچنگ عقاب اجل دچار
یا جان ز تنگنای قفس باشدش غمینیا خاطر از شکنجه ی دامش بود فگار
یاران، من آن شکسته پر و بال بلبلم؛کز بیکسی ببال و پرم غبار
وان عندلیب رفته، گرامی برادرمکز دوریش، بخاک ره او برابرم!
یعنی صفیقلی، که چو گل زین چمن برفتغلطان بخون چو اشک من، از چشم من برفت
در بوستان وزید دگر باد مهرگانریحان برفت و لاله برفت و سمن برفت
زلف بنفشه، طره ی سنبل، شکن گرفت؛رنگ شقایق، آب رخ نسترن برفت!
حرف چمن مگو، چو نهال چمن فتادنام یمن مبر، چو عقیق از یمن برفت
چون شب، چگونه تار نباشد کنون ز آه؟!روزم، که شمع انجمن از انجمن برفت!
چون زر چگونه زرد نباشد کنون ز غم؟!رویم، که از کنار من آن سیمتن برفت!
چون دیده ام سفید نباشد، کنون ز اشک؟!یعقوب سان که یوسف گل پیرهن برفت!
زان یوسفم چرا نبود شکوه؟ کز جفاتنها مرا گذاشت به بیت الحزن، برفت!
یا رب چه دید ز اهل وطن، کش بسر فتادشوق دیار غربت و زود از وطن برفت؟!
یا رب بگوش او چه رسید از سروش غیبکو بست از آن نشاط لب از هر سخن برفت
یا رب چه تیر بر پر آن خوش ترانه مرغآمد، که خون ز بال فشان زین چمن برفت؟!
نی نی خجسته بلبل گلزار خلد بود؛دلتنگ شد ز صحبت زاغ و زغن برفت
اکنون بشاخ سدره نشسته است نغمه خوانآن مرغ خوش ترانه که از باغ من برفت
کو قاصدی که گوید ازین پیر ناتواندر خلدش این پیام، که : ای نازنین جوان!
من تاب دوری تو برادر نداشتماین آن حکایتی است که باور نداشتم
حسرت برم بمرگ کنون، من که پیش ازینجز دیدن تو حسرت دیگر نداشتم
تا داشت سایه بر سرمن، نخل سرکشتدر دل خیال سرو و صنوبر نداشتم
تا بود کاکلت بمشامم عبیر بیزدر سر هوای نکهت عنبر نداشتم
تا شهد خنده ی تو بکامم شکر فشانبود، آرزوی چشمه ی کوثر نداشتم
این حسرتی که در دلم از تست، آه اگرامید دیدن تو بمحشر نداشتم
زین بوستان، چو طایر روحت بباغ خلدپرواز کرد، حیف که من پر نداشتم!
بر پهلویت رساند چو تیغ جفا عدومنهم به حنجر آه که خنجر نداشتم
بار سفر چو بستی و رفتی، من از قفامیآمدم، چه سود که رهبر نداشتم
در خاک و خون شنیدمت، آنگاه دیدمتاین گوش و چشم را، چه زیان گر نداشتم
این بود چون ز دور فلک سرنوشت منآزاد بودم از غم اگر سر نداشتم
دردا که چون بخاک فتادی ز تیغ جورسوی تو ره، ز بیم ستمگر نداشتم
داغم بدل، بداغ دلت مرهمم نبود؛خاکم بسر، ز خاک سرت بر نداشتم
من نیز درد خویش، بجان بخش جان ستانگفتم نهان، که یاور دیگر نداشتم
نعش تو را بدوش چو بردند همدماناین بود با تو حرف من از پی زمان زمان
ای تیغ ظلم خورده که مهلت نیافتیمهلت بقدر عرض وصیت نیافتی
زخمت، چه زخم بود، که مرهم نکرد سود؟!دردت چه درد بود، که صحت نیافتی؟!
از موج خیز حادثه، چون کشتی ات شکست؛راه برون شدن بسلامت نیافتی
آه از دمی که چون بتو تیغ ستم زدندبودت هزار شکوه و فرصت نیافتی
دل پر ز درد رفتی و، یاری که گوییشاز سر گذشت خویش حکایت نیافتی
دشمن کشیده تیغ، چو آمد بسوی تو؛یاری که خیزدت بشفاعت نیافتی
روی زمین چو فتنه ی آخر زمان گرفتجز قم مگر مقام اقامت نیافتی
آخر چو کرد فتنه سرایت بآن دیارجایی بغیر روضه ی جنت نیافتی
گرد غمت بدل ننشیند، که آگهیاز حال دوستان، دم فرقت نیافتی
انگار سیر سینه ی تنگ برادرانکردی وغیر داغ مصیبت نیافتی
نوشت بود که سوخت دلت چون ز تشنگیآبی بجز زلال شهادت نیافتی
چون اهل ظلم، تیغ کشیدند از میاناز کس در آن میانه مروت نیافتی
جز آستان فاطمه ی فاطمی نسبجای دگر برای شکایت نیافتی
د رسایه خفتیش، که جز آنجا گریز گاهاز آفتاب روز قیامت نیافتی
دلجویی تو، زاده ی خیر النسا کندخون خواهی تو، بضعه ی شیر خدا کند
رفتی و رفت بیتو ز جانم قرار حیفنومید گشت خاطر امیدوار حیف
رفتی بمرغزار جنان و نیامدتزین مرغزار یاد در آن مرغزار حیف
ابری دمید و روی نهفت آفتاب آهبادی وزید و ریخت گل از شاخسار حیف
در زیر خاک، آن قد چون سرو صد دریغ؛و ز تیغ چاک، آن تن چون گل، هزار حیف!
گلچین روزگار، گلی چید ازین چمن؛پژمرده شد ز چیدن آن گل بهار حیف
دادی هزار عطر شمیمش مشام رابود آن گل از هزار چمن یادگار حیف
بی سرو و قد و، بی گل رویش بصبح و شام؛دارد بلب تذرو فغان و، هزار حیف
ای شاخ گل، که چون تو گلی این چمن نداشت؛زودت شکست گردش لیل و نهار حیف
از رفتن تو، هر که مرا زنده دید، گفت:گل رخت بست از چمن و ماند خار حیف
از روزگار چشم دگر داشتم، ولیاین رنگ ریخت چشم بد روزگار حیف
دردا که درد خود نشمردی بدوستانبردی بخاک آرزوی بیشمار حیف
بستی بناقه محمل و گشتی روان و منماندم ز بازماندن خود شرمسار حیف
شد عیش خانه، آه بماتم سرا بدلشد شمع حجله گاه، چو شمع مزار حیف
یکتا در یتیم، که ماند از تو یادگاراز رفتنت نشست برویش غبار حیف
رفتی و دوستان تو را دل فگار ماندچشم برادران ز غمت اشکبار ماند
ای بیتو صبح همنفسان تیره تر ز شامدور از تو، دوستان تو را زندگی حرام
من چون سیه ببر نکنم از غمت که چرخپوشیده در عزای تو، خفتان نیلفام
رفتی برون ز گلشن گیتی نچیده گلگشتی روان بروضه ی رضوان ندیده کام
چون سرو قامت تو، بروی زمین فتاد؛در حیرتم نکرد قیامت چرا قیام؟!
باری، چگونه میگذرانی که از جهانرفتی و پیکی از تو نمیآورد پیام
آن دم که با تو همنفس دوستان شدیمدر خلوتی، نه خاص در آن داشت ره نه عام
ناگه درآمدند گروهی ز هر طرفاز کین کشیده خنجر بیداد از نیام
جمعی شهید گشته بناحق در آن میانز آنها یکی تو، ای ز شهیدان تو را سلام
چون ریختند خون تو، من نیز خون خودبایست ریزم، آه بدل شد به ننگ، نام
میداد ساقی اجلم، گر شراب مرگبهتر که ریخت زهر فراق تو ام بجام
زین پیش چید نرگست از گلشن جمالبیرحمی و، کشد ازو ایزد انتقام
و امروز آنکه نخل حیاتت به تیشه کنددستش بریده باد و نبیند ز عمر کام
ای عندلیب همنفس، از من شدی چو دورگلشن مرا قفس بود و آشیانه دام
آری چو رفت همنفس بلبلی ز باغدام است آشیانه به چشمش علی الدوام
غمگین مرا نهادی و غمخواری این نبودتنها مرا گذاشتی و یاری این نبود